گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

روز قیامتست صباح عشور تو

ای تا صباح روز قیامت ظهور تو

ای روشنایی شجر وادی نجف

هر ریگ کربلا شده طوری ز نور تو

ای با خدا گذاشته کار از سر حضور

گشته چراغ دیده ی تو در حضور تو

بر فرق نازکت الف قد خارجی

از سرنوشت بود و نبود از قصور تو

ای طوطی فصیح ادبخانه ی رسول

حیف از ادای منطق و لحن زبور تو

دامن بعزم ملک ابد بر میان زدی

آه از هوای این سفر و راه دور تو

حاشا که جمع خورده شراب جهنمی

مستی کنند بهر کباب تنور تو

آن را که گل بخمر سرشتند کی رسید

فیض از زلال جرعه ی جام طهور تو

در طشت یافتی سر آنشاه تاج و تخت

ای چرخ خاک بر سر تاج سمور تو

از تاج زر چو نقل شد آن سر بطشت زر

شد طشت زر مرصع ازان دانه ی گهر

هر گل که بر دمید ز هامون کربلا

دارد نشان تازه ی مدفون کربلا

پروانه ی نجات شهیدان محشرست

مهر طلا ببین شده گلگون کربلا

در جستجوی گوهر یکدانه ی نجف

کردم روان دو رود بجیحون کربلا

نیلست هر عشور ببیت الحزن روان

از دیده های مردم محزون کربلا

در هر قبیله از قبل خوان اهل بیت

ماتم رسیده یی شده مجنون کربلا

بس فتنه ها که بر سر مروانیان رسید

وقت طلوع اختر گردون کربلا

بردند داغ فتنه ی آخر زمان بخاک

مرغان زخم خورده ی مفتون کربلا

گرگان پیر دامن پیراهن حسین

ناحق زدند در عرق خون کربلا

خونابه ی روان جگر پاره ی رسول

در هر دیار سرزده بیرون کربلا

این خوان نه اند کیست که پنهان کند کسی

شاید کزین مکابره طوفان کند کسی

ای رفته در قضای خدا ماجرای تو

غیر خدا که می رسد اندر قضای تو

ای رفته با دهان و لب تشنه از میان

آب حیات در قدم جانفزای تو

بیگانه از خدا و رسولست تا ابد

برگشته اختری که نشد آشنای تو

کردی چو در رضای خدا و رسول کار

باشد یقین رضای خدا در رضای تو

چندین هزار جامه ی اطلس قبا شود

فردا که آورند بمحشر عبای تو

بربسته رخت، کعبه و مانده قدم به راه

بهر زیارت حرم کربلای تو

ای دست برده از ید بیضا در آستین

مفتاح هفت روضه ی جنت عصای تو

بخشی ز نور سرمه ی ما زاغ روشنی

بی دیده را کجا خبر از توتیای تو

ما را که دیده در سر این شور و شین شد

عزم زیارت حرمت فرض عین شد

آه این چه میل داشتن ملک و تاج بود

این خود چه برفراشتن تخت عاج بود

دردا که رفت در سر کار زمین ری

آن سر که خونبهای جهانش خراج بود

در جان خارجی زغم گنج کار کرد

زهری که خون پاک امامش علاج بود

دردا که از ملامت سنگین دلان شکست

دلهای مؤمنان که تنک چون زجاج بود

یا رب ز اقتران کدام اختر سیه

اسلام بی حمایت و دین بیرواج بود

شد در هوای گرم نجف همدم سموم

عودی که اهل بیت نبی را سراج بود

پرورده گشت خون یزیدی بشیر سگ

این خشم و نقص و کینه ازین امتزاج بود

قارون وقت ساخت، سپهر عدو نواز

قوم یزید را که به خاک احتیاج بود

اهل نفاق تخت و زر و تاج یافتند

اصحاب صفه دولت معراج یافتند

حاشا که علم عالم جاهل کند قبول

ذاتی که برترست ز اندیشه ی عقول

حاشا که در غبار حوادث نهان شود

آیینه ی قبول و چراغ دل رسول

فردا نظاره کن که چو خار خزان زده

اجزای خار خفته نهد روی در ذبول

بهر عروج مهچه ی رایات مهدوی

عیسی فراز طاق زبرجد کند نزول

قاضی القضاة محکمه ی آخرالزمان

دارالقضا کند چمن دهر از عدول

بر لوح چارفصل بقانون شرع و دین

اشیا کنند بهر قرار جهان حصول

در چارسوی کون به پروانه ی رسول

یابد قرار لم یصل خارجی وصول

نور دوازده مه تابان یکی شود

گیرد فروغ شمع سراپرده ی رسول

چندان بود محاکمه ی فیل بند شاه

کآواز مرتبه نشود خارج از اصول

سکان هفت خطبه به آیین دور گشت

انشا کنند خطبه بنام چهار و هشت

ای دل ثنای وحدت ذات اله کن

بر حال خویش خیل ملک را گواه کن

از شرح دانه های در شاهوار عرش

کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن

سوی بهشت آدم و آل عبا خرام

طوبی قدان روضه نشین را گواه کن

ای باقر از کناره ی سجاده ی ورع

نوری فرست و چاره مشتی تباه کن

ای صبح صادق از افق غیب کن طلوع

وز مهر در سر علم پیشگاه کن

خلوتسرای موسی کاظم بدیده روب

این بارگاه را علم از شوق آه کن

سرگشته ی منازل شوقیم ای صبا

بویی ز سبزه زار رضا خضر راه کن

گر دین درست خواهی و اسلام ای صبا

در یوزه از در تقی و بارگاه کن

فال تو سعد ای نقی پاک اعتقاد

از دین علم بر آور و آهنگ جاه کن

ای عسکری بکوکبه ی خسروی درای

آفاق پر ستاره ز نعل سپاه کن

ای مهدی آفتاب تو در چاه تا بکی

خود را بسوز و خامه و دفتر سیاه کن

گلزار اهل بیت چو باغ ارم شکفت

ای عندلیب دلشده آهنگ راه کن