گنجور

 
حکیم نزاری

ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن

دنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن

تا طفلِ نفس خو کند از شیرِ حرص‌باز

پستانِ حرص و آز و هوا سر سیاه کن

آیینه است نفس و در او نقشِ آرزو

هر گه که پیشِ رویِ تو برخاست آه کن

عین الیقین معاینه دیدی بیار خاک

در دیده‌هایِ شرک و شک و اشتباه کن

مردانه باش و هم چو دگر جاهلان مساز

با گرگِ نفس یوسفِ دل را به چاه کن

تا در دریچه‌ی نظرت نگذرد خسی

یعقوب‌وار چشم جهان‌بین تباه کن

دل با خدای دار و به بتخانه راز گوی

در کعبه باش و قبله ز هر سو که خواه کن

در شش در ست نردِ حیاتت نزاریا

آخر به شش جهاتِ جهان در نگاه کن

بر جاهِ‌این جهانِ جهنده چه اعتماد

چاهِ بلاست جاهِ جهان ترکِ جاه کن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

یارب ز حال محنت خاقانی آگهی

در حال او به عین عنایت نگاه کن

یا روز بخت بی‌هنرش را سپید دار

یا خط عمر بی‌خطرش را سیاه کن

بابافغانی

ای دل ثنای وحدت ذات اله کن

بر حال خویش خیل ملک را گواه کن

از شرح دانه های در شاهوار عرش

کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن

سوی بهشت آدم و آل عبا خرام

[...]

سلیم تهرانی

بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کن

بردار شمع را و تماشای ماه کن

نزدیک این خرابه شدن از برای چیست

از دور چون ستاره به دنیا نگاه کن

در آسیا لذیذ بود نان آسیا

[...]

شهریار

ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن

زلف تو روز روشن مردم سیاه کن

خال تو آتشی است دل آفتاب‌سوز

خط تو سایه‌ای است سیه روی ماه کن

یعقوب‌ها ز هجر تو بیت‌الحزن‌نشین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه