میگفت لیلی روزی به مجنون
از حسن من شد عشق تو افزون
مجنون به زاری گفتا که یارب
حسن تو باشد زندازه بیرون
در پرده نازد بر حسن لیلی
بر خویش بالد در دشت مجنون
نی حسن لیلی در پرده ماند
نی عشق مجنون گنجد به هامون
تا عشق دل را در هم نیفشرد
دریا نگردید این قطره خون
بر طاق دل چید آیینه حسنش
از مرکز خاک تا اوج گردون
گردون هم اینجا طومار آهیست
چون واشکافی عشق است مضمون
جز درد عشقش درمان نیابند
دلهای بیمار جانهای محزون
هرگز نیامد روز بدم پیش
تا زد خیالش بر دل شبیخون
مقصود هم را با ناله جویند
در بزم مستان این است قانون
از ننگ این غم مجذوب غم نیست
لا بأس فی العشق عَمّا یقولون



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل، مجنون از عشق عمیق خود به لیلی سخن میگوید و بیان میکند که عشق او چقدر عمیق و فراتر از توصیف است. او به خداوند دعا میکند تا حسن لیلی را از پرده بیرون آورد و خود را در دشت عشق خویش ترسیم میکند. مجنون تأکید میکند که عشق حقیقی هیچ درمانی جز خودش ندارد و دلهای عاشق به شدت تحت تأثیر این عشق هستند. او در نهایت میگوید که با وجود غم عشق، نباید به قضاوتهای دیگران توجه کرد و در این دنیای عاشقانه، درد و غم جزء جداییناپذیر هستند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل کان آتش رخ رود جیحون
در دامن دشت بر طرف هامون
با چهر کاهی با اشک گلگون
افتاد بر خاک غلطید در خون
خونم بتی ریخت کش داده بی چون
مژگان خون ریز در ریزش خون
بی باده دیدی چشمان سرمست
بی می شنیدی لبهای میگون
در عهد زلفش یک جمع شیدا
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.