روز عید آن شوخ اگر جولان کند
شهر و صحرا را پر از قربان کند
عالمی شادند و ما امیدوار
التفاتش تا کرا قربان کند
نیست عشقت لاف انسانی مزن
درد باید تا تو را انسان کند
عشق هم میگردد از دنبال دل
تا فدای غمزه خوبان کند
تا دلت آتش نگیرد همچو شمع
کی لبت را گریهات خندان کند
عجز کن تا التفات لعل یار
آتشت را چشمه حیوان کند
صبر باید عاشق بیچاره را
تا دوای درد بیدرمان کند
کو جنون دشتپیما تا کسی
چاره این راه بیپایان کند
در مناجات آن که دل خواهد نه گل
او گدایی را به از سلطان کند
محتسب را میتوان آگاه ساخت
گوش اگر بر ناله مستان کند
بیم اگر داری ز قاضی می بنوش
تا شرابت رستم دستان کند
کار بر بیچارهای مشکل مساز
تا خدا کار تو را آسان کند
ما گنهکاریم و او صاحبکرم
حاکم است او آن چه خواهد آن کند
از دعا مجذوب صاحب دیده شد
تا چه ها از دولت قرآن کند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر کسی پیکان به خون پنهان کند
او ز غنچه خون در پیکان کند
راهِ جان مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی آبادان کند
سیل شهوت هر کجا طوفان کند
خانه اقبال را ویران کند
عشق اسمعیل را قربان کند
دیدۀ یعقوب را گریان کند
روز عیدم یار اگر قربان کند
بندیی آزاد از زندان کند
یوسف جان را که در قید تن است
زین لباس عاریت عریان کند
عیدیام این بس که قربان سازدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.