گنجور

 
مجذوب تبریزی

بهار آمد که گلشن بوی آن گل‌پیرهن گیرد

سراپای چمن را باز در مشک و ختن گیرد

دگر خاک شهیدان غمش خون‌ها به جوش آرد

دگر روی زمین را لاله خونین کفن گیرد

به کویش می‌روم با دیده گریان و خوشحالم

چو آن مستی که بارانش به نزدیک چمن گیرد

بود در عشق‌بازی شیوه پروانه استادم

به پای آن سر اندازم که لطفش دست من گیرد

جدایی آن زمان در آتش ناکامیم سوزد

که خوشحالی غمش را در وصال از دست من گیرد

دل زارم شراری گشت و خاکسترنشین هم شد

هنوزم از شکاف سینه آتش در کفن گیرد

در آن محفل کند امیدوارم شوق بی‌پروا

که کام از شمع خود پروانه‌ای در انجمن گیرد

به دنیا دل نباید بست اگر از مرگ می‌ترسی

سفر مشکل بو آن را که الفت با وطن گیرد

حریف مستی مجذوب با دیگر که خواهد شد

اگر پیمانه‌ای از دست آن پیمان‌شکن گیرد