گنجور

 
مجذوب تبریزی

بهار آمد که گلشن بوی آن گل‌پیرهن گیرد

سراپای چمن را باز در مشک و ختن گیرد

دگر خاک شهیدان غمش خون‌ها به جوش آرد

دگر روی زمین را لاله خونین کفن گیرد

به کویش می‌روم با دیده گریان و خوشحالم

چو آن مستی که بارانش به نزدیک چمن گیرد

بود در عشق‌بازی شیوه پروانه استادم

به پای آن سر اندازم که لطفش دست من گیرد

جدایی آن زمان در آتش ناکامیم سوزد

که خوشحالی غمش را در وصال از دست من گیرد

دل زارم شراری گشت و خاکسترنشین هم شد

هنوزم از شکاف سینه آتش در کفن گیرد

در آن محفل کند امیدوارم شوق بی‌پروا

که کام از شمع خود پروانه‌ای در انجمن گیرد

به دنیا دل نباید بست اگر از مرگ می‌ترسی

سفر مشکل بو آن را که الفت با وطن گیرد

حریف مستی مجذوب با دیگر که خواهد شد

اگر پیمانه‌ای از دست آن پیمان‌شکن گیرد

 
 
گوهر
کسایی

کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد

سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد

معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن

چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد

گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی

[...]

سنایی

مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد

ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد

ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید

نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد

اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول

[...]

بابافغانی

دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیرد

نه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد

من از خون خوردن شبهای هجر افتاده ام بیخود

صبوحی کرده او با دیگران راه چمن گیرد

ز جور او کشم تیغ و کنم آهنگ قتل خود

[...]

نظیری نیشابوری

نه هر مغزی که بوید نکهت از مصر و یمن گیرد

مشام تیز باید تا نصیب از پیرهن گیرد

شمیمی گرنه تر دارد دماغ پیر کنعان را

پسر گم کرده ای چون انس با بیت الحزن گیرد

ورق از کس چه می خواهی سبق از کس چه می گیری

[...]

عرفی

کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد

ز عیب خود پرستی ، هر زمان، بر مرد وزن گیرد

دم عیسی بخنداند گل امید صیادی

که در فصل بهاران دام او مرغ چمن گیرد

مه کنعان به خواب است ، ای صبا، بر برهمن بگذر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه