روز عید آن شوخ اگر جولان کند
شهر و صحرا را پر از قربان کند
عالمی شادند و ما امیدوار
التفاتش تا کرا قربان کند
نیست عشقت لاف انسانی مزن
درد باید تا تو را انسان کند
عشق هم میگردد از دنبال دل
تا فدای غمزه خوبان کند
تا دلت آتش نگیرد همچو شمع
کی لبت را گریهات خندان کند
عجز کن تا التفات لعل یار
آتشت را چشمه حیوان کند
صبر باید عاشق بیچاره را
تا دوای درد بیدرمان کند
کو جنون دشتپیما تا کسی
چاره این راه بیپایان کند
در مناجات آن که دل خواهد نه گل
او گدایی را به از سلطان کند
محتسب را میتوان آگاه ساخت
گوش اگر بر ناله مستان کند
بیم اگر داری ز قاضی می بنوش
تا شرابت رستم دستان کند
کار بر بیچارهای مشکل مساز
تا خدا کار تو را آسان کند
ما گنهکاریم و او صاحبکرم
حاکم است او آن چه خواهد آن کند
از دعا مجذوب صاحب دیده شد
تا چه ها از دولت قرآن کند