گنجور

 
مجذوب تبریزی

چون جام باده کوی مغان است مسکنم

پاک است طینتم چه شد آلوده دامنم

می‌خانه را به جای بهشتم نموده‌اند

تا از خیال محو نگردد نشیمنم

آب و هوای میکده‌ام گشته کارساز

زآن رو که سایه‌پرور طوبی است گلشنم

ساقی بیار ساغر آیینه‌فام را

باشد نظر به چهره مقصود افکنم

باکم به یمن عشق ز شمشیر خصم نیست

از آتشم بترس مترسان ز آهنم

اندیشه نیست بیژن دل را ز چاه تن

پرورده تهم‌تن عشق است بیژنم

عیبم مکن به فقر که چون شمع آفتاب

با نور دل لباس گران است بر تنم

خدمت نکرده کس به مقامی نمی‌رسد

این نکته بس بود ز مقامات هر فنم

مجذوب می‌کشم سر شوریده را به دوش

تا روی دوست بینم و در پاش افکنم

 
 
 
قطران تبریزی

هرگه که من به زلف وی اندر نگه کنم

شادی و خرمی ز دل خویش برکنم

گردد روان سرشکم و گردد تپان دلم

گردد نژند جانم و گردد نوان تنم

هرگه که دست بر شکن زلف او برم

[...]

سوزنی سمرقندی

ای نجم دین به خط تو عثمان نداد سیم

نه جمله بی میخم باوی چه فن زنم

دل برکنم ز سیم تو تا از برای سیم

آلات روی عثمان چون سیم برکنم

تو بشکنی برای آنچه دهی خط نجم را

[...]

انوری

ای بارگاه صاحب عادل خود این منم

کز قربت تو لاف زمین بوس می‌زنم

تا دامن بساط ترا بوسه داده‌ام

بر جیب چرخ می‌سپرد پای دامنم

تا پای بر مساکن صحنت نهاده‌ام

[...]

سید حسن غزنوی

جان میبرد به عشرت حوران گلشنم

تن می کشد به خدمت دیوان گلخنم

عیسی است جان پاک و خرست این تن پلید

پیکار خر همی همه بر عیسی افکنم

تن دیو و جان فرشته و من نقش دیو شوم

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

کوه بلاشدست ز رنج جرب تنم

بیچاره من که کوه بناخن همی کنم

رگهای من چو چنگ برون آمده ز پوست

پس من بناخنان خود آن رگ همی زنم

چون چوب خرگهست برو برپشیزها

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه