چون جام باده کوی مغان است مسکنم
پاک است طینتم چه شد آلوده دامنم
میخانه را به جای بهشتم نمودهاند
تا از خیال محو نگردد نشیمنم
آب و هوای میکدهام گشته کارساز
زآن رو که سایهپرور طوبی است گلشنم
ساقی بیار ساغر آیینهفام را
باشد نظر به چهره مقصود افکنم
باکم به یمن عشق ز شمشیر خصم نیست
از آتشم بترس مترسان ز آهنم
اندیشه نیست بیژن دل را ز چاه تن
پرورده تهمتن عشق است بیژنم
عیبم مکن به فقر که چون شمع آفتاب
با نور دل لباس گران است بر تنم
خدمت نکرده کس به مقامی نمیرسد
این نکته بس بود ز مقامات هر فنم
مجذوب میکشم سر شوریده را به دوش
تا روی دوست بینم و در پاش افکنم