گنجور

 
مجذوب تبریزی

خوش آن که صبح نظر بر رخ تو باز کند

حضور قلب به دست آرد و نماز کند

حضور قلب کسی را بود که در قدمت

رخ نیاز به درگاه بی‌نیاز کند

رخ نیاز کسی دارد آبروی قبول

که روی عجز به درگاه کارساز کند

که روی عجز به این در نهاد کز شادی

چنان نشد که به خورشید و ماه ناز کند

چنان نشد که شهی را به قوت زر و زور

شود نصیب که خود را ز اهل راز کند

شود نصیب همان کس که با دل شاد

تو را پرستد و از غیر احتراز کند

تو را پرستد و شادی کند کسی که دلش

به روی خود در عیش از در تو باز کند

به روی خود همه کس آبروی خود خواهد

خوش آن که روی به خاک آرد و نماز کند

خوش آن که در طلب وصل یار چون مجذوب

ز هر چه جز غم ار است احتراز کند

ز هر چه جز غم یار است هر که دل پرداخت

بسا که بر رخ دولت شکفته ناز کند

 
 
 
عراقی

چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند

بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند

مرا مکش، که نیاز منت به کار آید

چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟

مرا به دست سر زلف خویش باز مده

[...]

خیالی بخارایی

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

چگونه باز به روی تو دیده باز کند

چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را

نمی رسد که به قدّ تو پا دراز کند

مپوش دیده ز رویم که بخت برگردد

[...]

جامی

تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کند

که چشم سوی محبان به صرفه باز کند

چو التماس نگاهی کنم بپوشد چشم

چو آن بخیل که در بر گدا فراز کند

کند ز زود شدن روز وصل را کوتاه

[...]

صائب

اگر نه چشم من آن دلنواز باز کند

مرا ز هر دو جهان کیست بی نیاز کند

میان نازک او را نگاه موی شکاف

مگر به پیچ وخم از زلف امتیازکند

فغان که چشم بد آفتاب کم فرصت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه