گنجور

 
جامی

تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کند

که چشم سوی محبان به صرفه باز کند

چو التماس نگاهی کنم بپوشد چشم

چو آن بخیل که در بر گدا فراز کند

کند ز زود شدن روز وصل را کوتاه

شب فراق ز دیر آمدن دراز کند

مرو به صومعه گو روی خود گشاده مباد

که روی اهل حقیقت سوی مجاز کند

چه سود روی به محراب کردنم چو مرا

خیال ابروی او رخنه در نماز کند

به هر کسی شود آمیخته چو شیر و شکر

به سان آتش و آب از من احتراز کند

مخواه چاره ز کس جامیا که کار آنست

که بی میانچی اغیار کارساز کند

 
 
 
زنده‌رود
عراقی

چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند

بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند

مرا مکش، که نیاز منت به کار آید

چو من نمانم حسن تو با که ناز کند؟

مرا به دست سر زلف خویش باز مده

[...]

خیالی بخارایی

کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کند

چگونه باز به روی تو دیده باز کند

چه جای سرو که شمشاد باغ جنّت را

نمی رسد که به قدّ تو پا دراز کند

مپوش دیده ز رویم که بخت برگردد

[...]

صائب

اگر نه چشم من آن دلنواز باز کند

مرا ز هر دو جهان کیست بی نیاز کند

میان نازک او را نگاه موی شکاف

مگر به پیچ وخم از زلف امتیازکند

فغان که چشم بد آفتاب کم فرصت

[...]

مجذوب تبریزی

خوش آن که صبح نظر بر رخ تو باز کند

حضور قلب به دست آرد و نماز کند

حضور قلب کسی را بود که در قدمت

رخ نیاز به درگاه بی‌نیاز کند

رخ نیاز کسی دارد آبروی قبول

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه