مرا هر دم به کویت شوق دل ناچار میآرد
نمیداند که بیتابی ملامتبار میآرد
چه شد سودای عشقت برد از کف صبر و هوشم را
دلم آتشنهاد و دیده خونبار میآرد
کدامین سرگذشت خویش را در نامه طی سازم
جدایی بر سر عاشق بلا بسیار میآرد
شب هجران مگو آخر ندارد صبر پیش آور
که آخر صبح وصلت مژده دیدار میآرد
بنازم آن چمنآرا چابکدست یکتا را
که مردم نوگلی دیگر به این بازار میآرد
کسی جان میبرد آخر ز دست ننگ نادانی
که اول بر کمال نقص خود اقرار میآرد
مده زنهار بر باد تکبر خرمن دل را
که این دریای آتشبار آتش، بار میآرد
نهال آرزو شیرین نسازد کام طامع را
که گر آب حیاتش داده حنظل بار میآرد
دل مجذوب را خوشحال دیدم تا یقینم شد
که عشق آخر طبیبی بر سر بیمار میآرد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.