گنجور

 
وفایی مهابادی

گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی

ای هر خم زلف تو مرا بند و کمندی

شیرین تر از این قامت و بالا نشنیدم

چون گلبن نورسته نه پستی نه بلندی

با این لب شیرین چو در آیی به شکرخند

گویند: که شور شکری فتنه ی قندی

گفت: از لب شیرین من این بوالعجبی نیست

خاصه که بود بوسه گه بهجت افندی

گفتم: که بگو قیمت یک بوسه ازان گفت:

این نکته ندارد صفت چونی و چندی

جان بهر تو غم نیست ولی واهمه دارم

کین جان محقر ز «وفایی» نپسندی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صوفی محمد هروی

دارم دل دیوانه گرفتار به بندی

ای همنفسان در خم ابروی کمندی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صوفی محمد هروی
اسیر شهرستانی

در آتش دارم از هر عضو بندی

گزندی هر کسی دارد سپندی

به دام سایه سروم گرفتار

ز استغنا بلندی قد بلندی

رهایی سرنوشت طالعم نیست

[...]

حزین لاهیجی

ای سوختهٔ عشق چرا کم ز سپندی؟

از خویش برون آی به یاهوی بلندی

بر خویش نبالیم به درویشی و شاهی

بر دوش نداریم پلاسی و پرندی

با سوخته جانان چه کند آتش دوزخ

[...]

قاآنی

اکنون که در رزق گشادست خداوند

انصاف نباشدکه تو بر خویش ببندی

بر حالت خود گریه کنی روز قیامت

بر حال تهیدست گر امروز بخندی

محیط قمی

المنة الله که گرفتار کمندی

گشتیم و برستیم زهر قیدی و بندی

صد شکر که بخت خوش و اقبال بلندم

به نمود گرفتار سر زلف بلندی

شادم که به پای دل دیوانه نهادم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه