گنجور

 
شمس مغربی
 

بدست خویش چهل صبح بامداد الست

ندید تخم گای تا نکشت در گل ما

چه ماه بود که از آسمان فرود آمد

نشست خوش متمکن ببرج منزل ما

ملک که بود که افتاد در چه بابل

چه سحرهاست در این قمر چاه بابل ما

چه موج ها که پیاپی همیرسد هر دم

ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما

هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل

ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما

بهر گره که وی از زلف خویش بگشاید

از او گشاده شود صد مشکل ما

اگر ز حضرت ما آرزوی مقبولیست

بیاز هندوی او شو که هست مقبل ما

چو مغربی نظر از عین کائنات بدوز

اگر کمال طلب میکنی ز کامل ما