گنجور

پیشنهاد آسان از اینستاگرام و پین‌ترست با افزونهٔ فایرفاکس

شمارهٔ ۱۰۷

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

او چون فکند خویش تو خود را میفکنش

از خود شکسته است ازین بیش مشکنش

تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت

از یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش

دل آنچنان بیاد تو مشغول گشته است

کاو هیچوقت یاد نمی آید از منش

اینمرغ جان که طایر عالی نشیمن است

عمریست تا که دور فتاد از نشیمنش

بیچاره بهر دانه فرود آمد از هوا

در دام شد اسیر پر و بال و گردنش

از گلشن خیال بچنین گلخن افتاد

بگرفت خسخت خاطر ازین جنس گلخنش

مرغان این چمن همه شب تا گه سحر

باشند در خروش ز فریاد کردنش

جانا دل از مصاحبت تن ملول شد

پیوسته ماجرا است شب و روز با منش

یارا چو شد اسیر قفس عندلیب جان

گاه که میفرست نسیمی ز گلشنش

تا چون نسیم گل بدماغش گذر کند

آید بیاد وصل گل و عهد سوسنش

باشد که بشکند قفس جسم را ز شوق

مرغ روان مغربی آید بماء منش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

به دلیل تغییرات سایت موقتا امکان ارسال حاشیه وجود ندارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام