گنجور

 
شمس مغربی

مرا ز من بستان دلبرا بجذبه خویش

که نیست هیچ حجابی چو من مرا در پیش

مرا ز من ز سوی کائنات با خود کش

کزان طرف همه نوش است و این طرف همه نیش

از آنکه با تو شده دوست دشمن خویشم

که هر که با تو بود دوست و هست دشمن خویش

طریق فقر و فنا را بمن نما که بود

طریق فقر و فنا بهترین ره آید رویش

چگونه یکقدم از خویشتن نهم بیرون

که هست هستی من سد راهم از پس و پیش

من از تو دور نبودم بهیچ وجه ولی

فکند دور مرا از تو عقل دور اندیش

تو با منی ز منت انفصاب ممکن نیست

کسی چگونه منفصل شود ز سایه خویش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مپرس از او که ترا نیست دین و مذهب و کیش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مرا بهیچ حسابی مگیر از پس و پیش

دوای درد تو ایمغربی بیردن ز تو نیست

که هم تو درد و دوایی و هم تو مرهم ریش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور

به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش

پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال

که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟

قطران تبریزی

رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور

بخدمت آمد نیکو سگال و نیک اندیش

پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال

که باز گردد پیر و پیاده و درویش

مسعود سعد سلمان

نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو

مکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش

چو مته تو شدم در غم تو سرگردان

بسان چوب تو از اسکنه شدم دلریش

همیشه هجران جویی بسان اره خود

[...]

سوزنی سمرقندی

شهاب دین موید که بر سپهر هنر

بنور خاطری از آفتاب و از مه بیش

بآفتاب و به مه آن کند طبیعت تو

که آفتاب بخوامیش و ماهتاب بخویش

عطارد از تو برد بر فلک بغیرت و رشک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه