گنجور

 
شمس مغربی

مرا ز من بستان دلبرا بجذبه خویش

که نیست هیچ حجابی چو من مرا در پیش

مرا ز من ز سوی کائنات با خود کش

کزان طرف همه نوش است و این طرف همه نیش

از آنکه با تو شده دوست دشمن خویشم

که هر که با تو بود دوست و هست دشمن خویش

طریق فقر و فنا را بمن نما که بود

طریق فقر و فنا بهترین ره آید رویش

چگونه یکقدم از خویشتن نهم بیرون

که هست هستی من سد راهم از پس و پیش

من از تو دور نبودم بهیچ وجه ولی

فکند دور مرا از تو عقل دور اندیش

تو با منی ز منت انفصاب ممکن نیست

کسی چگونه منفصل شود ز سایه خویش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مپرس از او که ترا نیست دین و مذهب و کیش

چو سایه مانع شخص است از جمیع وجود

مرا بهیچ حسابی مگیر از پس و پیش

دوای درد تو ایمغربی بیردن ز تو نیست

که هم تو درد و دوایی و هم تو مرهم ریش