گنجور

 
کوهی

مرکز عرش است دل خال سیه همتای او

رشته زلف است جان عمر سمن فرسای او

عالمی را کشت و دردم زنده کرد آن جانفزا

یحیی الموتی است می بینم در لبهای او

می نگنجد در زمین وعرش و کرسی آه آه

جز دل پرخون نمی بینم یاران جای او

هست موجودات ظل او واو چون آفتاب

در دل هر ذرهٔ روی قمرفرسای او

بر لب دل گوش نه تا بشنوی بی واسطه

علم توحید خداوند از لب گویای او

کوهی دیوانه دل تا دید آن چشم سیاه

همچو آهو می دود پیوسته در صحرای او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عطار

ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او

صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او

جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع

گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او

گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری

[...]

اثیر اخسیکتی

سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او

سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او

بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد

با سری در محنت سودای او، در پای او

گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی

[...]

سلمان ساوجی

آنکه می‌گردید رای آسمان بر رای او

خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او

آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود

هیچ مردی را به مردی دست برد رای او

ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید

[...]

کمال خجندی

گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او

چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او

چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش

نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او

با خیالش مردم چشمم نمی‌آید به چشم

[...]

حسین خوارزمی

بر جگر آبم نماند از آتش سودای او

خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او

بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست

تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او

دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه