مرکز عرش است دل خال سیه همتای او
رشته زلف است جان عمر سمن فرسای او
عالمی را کشت و دردم زنده کرد آن جانفزا
یحیی الموتی است می بینم در لبهای او
می نگنجد در زمین وعرش و کرسی آه آه
جز دل پرخون نمی بینم یاران جای او
هست موجودات ظل او واو چون آفتاب
در دل هر ذرهٔ روی قمرفرسای او
بر لب دل گوش نه تا بشنوی بی واسطه
علم توحید خداوند از لب گویای او
کوهی دیوانه دل تا دید آن چشم سیاه
همچو آهو می دود پیوسته در صحرای او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف ویژگیهای خاص و جذاب انسانی میپردازد که به نوعی مفهوم یا حقیقتی عمیق و الهی را نمایان میسازد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "دل خال سیه" و "رشته زلف"، به زیبایی و جذابیت خاص این شخصیت اشاره میکند. او با اشاره به تأثیر این شخصیت بر دیگران، و اینکه چگونه میتواند حیات و انرژی را تجلی بخشد، به اهمیت و جایگاه او در عالم هستی پرداخته است. همچنین، با ذکر "علم توحید" به نوعی معرفت و درک عمیق از خداوند را به تصویر میکشد. در نهایت، شخصیت موردنظر چنان تأثیرگذار است که سایر موجودات در سایه وجودش وجود دارند و به دنبال او هستند.
هوش مصنوعی: دل سیاه از عشق و محبت، مکانی است والا و مقدس، به قدری که شایسته ی نشستن در کنار آسمانهاست. این دل با رشتههای زلف محبوب، پیوندی عمیق و معنوی دارد که جان و زندگی را به سوی زیبایی و لطافت میکشاند.
هوش مصنوعی: یک شخصی را به قتل رساند و در عوض، دردی را در دل من زنده کرد. آن جانبخش، یحیی بن زکریا است که من در لبهای او این موضوع را میبینم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر بیان میکند که در هیچ مکان و مرتبهای، از زمین گرفته تا عرش و کرسی، نمیتواند جایی برای احساسات و دردهای عمیق خود پیدا کند. تنها چیزی که در دل خود میبیند، رنج و اندوهی است که در دلش جمع شده و این حالت احساس تنهایی و فقدان را به خوبی منتقل میکند.
هوش مصنوعی: همه موجودات تحت تأثیر او هستند و مانند نور خورشید در دل هر ذرهای از وجود او تابیدهاند.
هوش مصنوعی: به دل خود دقت کن و با تمام وجود گوش بسپار تا بدون هیچ واسطهای، حقیقت توحید خداوند را از گفتار او بشنوی.
هوش مصنوعی: کوهی که دیوانه و عاشق شده بود، وقتی آن چشم سیاه را دید، بیوقفه و بیتاب در دشت به دنبال او میدوید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او
صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او
جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع
گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او
گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری
[...]
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او
سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او
بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد
با سری در محنت سودای او، در پای او
گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی
[...]
آنکه میگردید رای آسمان بر رای او
خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او
آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود
هیچ مردی را به مردی دست برد رای او
ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید
[...]
گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او
چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او
چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش
نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او
با خیالش مردم چشمم نمیآید به چشم
[...]
بر جگر آبم نماند از آتش سودای او
خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او
بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست
تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او
دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.