گنجور

 
کوهی

حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصاف

ذوالفقار روح را ایدل برآور از غلاف

همچو کرم پیله بر خود می تنی از حرص و آز

عنکبوتی نیستی در خانه دنیا مباف

باده صافی بنوش ای ساقیان صاف بین

تا شود آئینه دل از کدورت صاف صاف

آفتاب روی ساقی بین که جام می بکف

همچو خورشید است گرد بزم مستان در طواف

وه چه لطف است اینکه خاص و عام را ساقی روح

تا ننوشد از کف او می نمیدارد معاف

ایدل دیوانه تا یابی ز وصل او خبر

سینه را از درد جانان شرحه شرحه کن شکاف

کوهیا طاقت نداری تا به بینی آنجمال

در پس دیوار تا کی می‌زنی لاف و گزاف

 
sunny dark_mode