گنجور

 
قاسم انوار

باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف

با سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف

گفت مشاطه که: زلفش بافتم، حسنش فزود

زلف او از پر دلی در تاب شد، گفتا: مباف!

ما ازین غم‌ها نمی‌نالیم، ای جان و جهان

غم چو سیل لاابالی، جان ما چون کوه قاف

گر ترا فرصت بود اندر میان عاشقان

خویشتن را بازیابی در میان لام و کاف

یک سخن بشنو، اگر در راه دین داری دلی

چون یکی باشد همه، پس از چه باشد اختلاف؟

زاهدا، ما را چه ترسانی؟ چو خود ترسیده‌ای

آخر این شمشیر چوبین چند داری در غلاف؟

گر بگویم حال قاسم چیست در هجران دوست؟

غرق خون دل شود این کوه سنگین تا به ناف