گنجور

 
کوهی

از هر که گلبن بینند روی جان را

پنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا

اعیان ثابته هست اسمای حضرت حق

دیدم همه مسماست کردم عیان عیان را

روحی دمید در تن گفت او نفخته فیه

چون چشم جان گشادیم دیدم آن دهانرا

خورشید روی خود را آن ماه مینماید

همچون هلال می بین آن طاق ابروانرا

در احسن صور حق خود را نمود مطلق

گر دیده پاک داری بشناس گلرخان را

توجبه بدن را صد چاک زن که آن سرو

بند قبا چو بگشود بگشاد آن میان را

او در میانه ما ما در کنار اوئیم

عین الیقین شد آن سر بگذر تو کمانرا

حق دل رباید از ما اما به چشم خوبان

در جان نگاه میدار سودای دلبران را

دریای وحدت حق موج و حباب دارد

انسان حباب میدان در بحر مردمان را