گنجور

 
کوهی

به یدین او سرشت چون گل ما

روح قدسی دمید در دل ما

جسم و جان زنده شد از او دردم

باز دیدیم اوست قاتل ما

برزخ جان نوشت طاعت و فسق

او است پیوسته حق و باطل ما

در دل دل نشست و جان شد جان

دوست بگرفت جمله منزل ما

کرد کل را چل صباح خمیر

چل ما شد یکی یکی چل ما

ادب وعلم و معرفت آموخت

عشق بازی است عقل کامل ما

یفعل الله ما یشاء چه گفت

هست الله اسم فاعل ما

ما چو سایه فتاده در بر او

او چو خورشید درمقابل ما

جمله عالم ز وی نظر داریم

گشته چشمانش سحر باطل ما

دل در انگشت او است او در دل

وه ز تحصیل های حاصل ما

در دو چشمم نشست می بینم

گفت انسان مباش غافل ما