گنجور

 
کمال خجندی
 

حدیث حسن او چون گل به دفتر در نمی گنجد

از آن عارض بجز خملی در این دفتر نمی گنجد

نگویند آن دهان و لب ز وصفة آن میان رمزی

چو آنجا صحبت تنگست موئی در نمی گنجد

به آن لب ساقیا گوئی برابر داشتی می را

که میهای سبو از ذوق در ساغر نمی گنجد

سرشک و آه چون دارم درون چشم و دل پنهان

که دود این و سیل آن به بحر و بر نمی گنجد

تمنای تو میگنجد درون سینه و دل بس

درین غمخانه ها دیگر غم دیگر نمی گنجد

کمال از سر گذر آنگه قدم نه در حریم او

که از بسیاری جانها در آن در سر نمی گنجد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.