گنجور

 
کمال خجندی

حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمی‌گنجد

از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمی‌گنجد

نگویند آن دهان و لب ز وصفت آن میان رمزی

چو آنجا صحبت تنگست مویی درنمی‌گنجد

به آن لب ساقیا گویی برابر داشتی می را

که می‌های سبو از ذوق در ساغر نمی‌گنجد

سرشک و آه چون دارم درون چشم و دل پنهان

که دود این و سیل آن به بحر و بر نمی‌گنجد

تمنای تو می‌گنجد درون سینه و دل بس

درین غمخانه‌ها دیگر غم دیگر نمی‌گنجد

کمال از سر گذر آنگه قدم نه در حریم او

که از بسیاری جان‌ها در آن در سر نمی‌گنجد