گنجور

 
کمال خجندی
 

من کیم گفتی که گویم خاک نعلین منی

ماه من تا چند نسل باز گونه می زنی

گفته بودی دامنم روزی بدست افتد ترا

وعده افتادگان در پای تا کی افکنی

دم به دم آهنگ رفتن می کنی از پیش من

عمری ای اندک وفا چون عمر از آن در رفتنی

من سزایم گفته در کشتن تو ای رقیب

راست می گوئی تو دشمن خود نهایای کشتنی

از گلستان جمالت بر نگیرم چشم تو

فی المثل گر چشم من چون چشم نرگس بر کنی

گرمی رنگین زند در شیشه با لعل تو دم

هرچه آید زو فرو خور زانکه خامست و دنی

بی تو چون بیند جهان چشم جهان بین کمال

چون به چشم خویش می بیند که چشم روشنی