گنجور

 
کلیم

نزد این خلق از رواج باطل حق دشمنی

حرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی

بسکه در پای خیالت هر زمان سر مینهم

در جوانی چون هلالم گشته قامت منحنی

بر جرس این طعنه می آید که در راه طلب

زار نالی اینقدر از چیست با روئین تنی

عاقبت پیراهن گل پای تا سر در گرفت

تا بکی بر آتش بلبل کند دامن زنی

خلوت دل بیصفا و تیره شد از راه چشم

گرچه دایم خانه از روزن پذیرد روشنی

نیست همچون دامن مژگان او آتش فروز

گر کند دور افق بر آتش من دامنی

می تواند داد اثر تیر دعا را آنکه داد

ناوک مژگان او را بیگمان صیدافکنی

چاره سازی سر کند هر جا که بخت چربدست

می کند آبی که او ریزد بر آتش روغنی

شمه ای ز آهن دلی های تو می گفتم کلیم

چون جرس بودی اگر او را زبان آهنی