گنجور

 
افسر کرمانی

تو را با لعل خندان آفریدند

مرا با چشم گریان آفریدند

تو را آن زلف و رخ دادند و ما را،

پس آن گه، کفر و ایمان آفریدند

چنان از صنع چشمت مست گشتند،

که زلفت را پریشان آفریدند

درآن آشفته سامانی، چو زلفت،

مرا آشفته سامان آفریدند

چو جسم نازکت را نقش بستند،

ز عکس نقش او جان آفریدند

اگر حیران ابرویت نبودند،

مرا بهر چه حیران آفریدند

دلم را ترکش پیکان ستودند،

پس آن پیکان مژگان آفریدند

بدخش طلعت و لعل تو دیدند،

که لعل اندر بدخشان آفریدند

اگر دادند ما را درد، افسر

لبان یار درمان آفریدند