گنجور

 
افسر کرمانی

وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد

جانب آشنای ما، قصه آشنا برد

خوب و خوش است و جان فزا، صبح که قاصد صبا

بر در آشنای ما، عرض سلام ما برد

روی تو نور چشم من، برد و فزود حیرتم

بدر منیر، کی طمع، بر شفق سها برد

هم تو به تیرش ار زنی، این دل خفته به خون

از تو که قاتل منی، پیش که ماجرا برد؟

خود تو بگو که همچو من، تیر به دل کشیده ای

این دل پاره پاره را، پیش که و کجا برد؟

چند ملاحتش کنی، آنکه فدایی تو شد،

سینه ز نیش تیر تو، جای دگر چرا برد؟

عارض و لعل و طره ات، هرسه گرفته یک وطن

این دل درد پرورم، بار جدا جدا برد

زلف تو روزگار من، کرد چو خویشتن سیه

بنگر ازآن سیاه وش، این دل ما چها برد