گنجور

 
کمال‌الدین اسماعیل

مرا که هیچ نصیبی ز شادمانی نیست

بسی تفاوتم از مرگ و زندگانی نیست

بروزگار جوانی اگر ترا رنگیست

مرا بجز سیبی رنگی از جوانی نیست

ز من فلک عوض عشوه عمر می خواهد

که عشوه نیز درین دور رایگانی نیست

ز نا روایی کارم شکایتست ار نی

در آب چشمم تقصیر از روانی نیست

برای نظم معیشت همیشه در سعیم

چه سود سعی چو تقدیر آسمانی نیست؟

کسی که او را فضلی چنان که باید هست

گمان مبند که کارش چنین که دانی نیست

در آن جهان مگرم بهره یی بود ز هنر

چو هیچگونه مرا کام این جهانی نیست

چو شاعری ز پی عدّت قیامت راست

سزد که حصّة من زین حطام فانی نیست

چو بهترین هنری در زمانه بی هنریست

مرا چه سود که سرمایه جز معانی نیست؟

پس از سه سال سفر از من این که بستاند؟

که جز فسانه مرا هیچ ارمغانی نیست