گنجور

 
جهان ملک خاتون

اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیست

ورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست

فدای جان عزیزش هزار جان و جهان

مرا مودّت و عشق رخش نهانی نیست

یقین که در دل تو نیست مهربانی نیز

ز روی مردمیت پرسشی زبانی نیست

مرا ز مهر رخت دیده و دل آکندست

ترا محبت و میلم چنانکه دانی نیست

نظر فکن به سوی ناتوان هجرانت

که در جهان بتر از درد ناتوانی نیست

بیا و بر سر و چشمم نشین نگارینا

که بی وصال توام ذوق زندگانی نیست

من از کجا و غم عشق روی تو ز کجا

ولیک چاره به تقدیر آسمانی نیست

هزار سال اگر عمر نازنین باشد

در او چه فایده چون لذت جوانی نیست

جهان و کار جهان همچو باد می گذرد

بس اعتماد بدین پنج روز فانی نیست

 
sunny dark_mode