گنجور

 
کلیم
 

چون دف تر ناله از بیداد کمتر می کنم

میکشم جور و تغافل در برابر میکنم

سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرا

بوی خون می آید از خاکی که بر سر می کنم

بسکه هر دم می رسد فوج بلائی بر سرم

گر کشم آهی خیال گرد لشکر می کنم

آنقدر کالماس بر داغم سپهر افشانده است

من نمک از گریه شب در چشم اختر می کنم

می برم با خود لباس داغ حسرت را بخاک

پیش بینم فکر عریانی محشر می کنم

زاهدان عهد ما معیار حق و باطلند

هر چه را منکر شوند این قوم باور می کنم

سرکشی ها را غبار از سر اگر بیرون کند

خویش را با خاک در پستی برابر می کنم

رشته از گوهر بخود می بالد و تن از سخن

گر گویم علاج جسم لاغر می کنم

در جهان دائم نشان تیر انکارم کلیم

گر ز مصحف چامه ناموس در بر می کنم