گنجور

 
جویای تبریزی

نهادی بر دلم ای نازنین دست

ازین دست است احوالم ازین دست

سرت درد خمار می مبیناد

مبادا تکیه گاه آن چنین دست

بود چون غنچهٔ نارسته از شاخ

ترا پنهان میان آستین دست

چه باشد دل گرم از سینه بربود

بتابد پنجهٔ خورشید این دست

بعینه پنجهٔ خورشید صبح است

برآرد چون زجیب آن نازنین است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

چه خوش عیش و چه خرم روزگار است

که دولت عالی و دین استوار است

سخا را نو شکفته بوستان است

امل را نو دمیده مرغزار است

هنر در مد و دانش در زیادت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
سوزنی سمرقندی

چه . . . یر است این ز . . . یر خر زبر دست

که خر چون دید زو، آنگونه بشکست

خر نر را . . . ون در کردم این . . . یر

به سان ماده خر خوابید در غست

چو . . . ادم ماده خر ار، کره بفکند

[...]

مجیرالدین بیلقانی

فلک را عهد بس نااستوار است

همه کار جهان ناپایدارست

بیا کس کز پی یک روزه راحت

بمانده روز و شب در انتظارست

هوایی دارد و آبی زمانه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه