گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی
 

فلک را عهد بس نااستوار است

همه کار جهان ناپایدارست

بیا کس کز پی یک روزه راحت

بمانده روز و شب در انتظارست

هوایی دارد و آبی زمانه

که با طبع طرب ناسازگارست

رفیق یک نشاطش صد نهیب است

رقیب یک گلش صد نوک خارست

به حق گفت آنکه بد گفت این جهان را

که الحق ناکس و ناحق گزارست

هر آنچ آید ز چرخ آسان بود لیک

فراق دوستان دشوار کارست

هر آنکو در میان دوستان نیست

ز شادیهای عالم بر کنارست

کسی کز همدم محرم جدا ماند

نپندارم که عیشش برقرارست

کسی کو خوشدلی جوید ز گردون

به نزدیک خرد ناهوشیارست

که او در جامه نیلی بدین سان

از آن وقتست کو هم سوگوارست

بسا هم صحبت همدم که گفتم

که کار ما ازو همچون نگارست

کنون رفتند و بگذشتند از آن سان

کزو ما را غم دل یادگارست

قراری نیست احوال جهان را

و گر ملک جهان داالقرار است

جهانی را که می بینی به صورت

برون خرما درون سو نوک خارست

بد و نیک جهان هم مختصر به

که بی شک راحت اندر اختصارست