بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است
ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است
نبود عاشق لیلی بغیر یک مجنون
تو را به هر سر مویی هزار مجنون است
مرا که حال دگرگون شد از کشاکش هجر
عجب مدار اگر اشک من جگرگون است
سخن ز حد مبر ای محتسب که مستی من
نه از پیاله خورشید و خم گردون است
بریخت شوق تو خون دلم ز دیده بلی
رود شراب ز سر چون ز ساغر افزون است
چه سان روم ره معنی که خون گرفته دلم
خراب صورت مطبوع و شکل موزون است
به عشق طعنه جامی مزن که عاشق را
عنان دل ز کف اختیار بیرون است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر عمق احساسات عاشقانه و درد ناشی از فراق است. شاعر از خونین شدن دل و چشمان خود به خاطر غم عشق صحبت میکند و تأکید میکند که عاشقهای بسیار زیادی مانند او وجود دارند. او به مستی و شوقی که از عشق حاصل میشود اشاره میکند و میگوید که این اشکها و احساسات ناشی از عشق واقعیاند و به هیچ چیز غیر از معشوق مربوط نمیشوند. در نهایت، او به سختیهایی که در مسیر عشق وجود دارد اشاره کرده و میگوید که اختیار دلش از دستش خارج شده است.
هوش مصنوعی: بیا و ببین که دل من از غم تو دردناک و چشمهایم پر از اشک است. نگاه کن به این چشمان اشکآلود که حال و روز دلم چگونه است.
هوش مصنوعی: عشق لیلی فقط به مجنونی مانند او محدود نیست، بلکه در هر کجای دنیا که نگاه کنی، هزاران مجنون دیگر با عشقهای متفاوت وجود دارند.
هوش مصنوعی: من را که به خاطر دوری و فراق دچار حال و روزی ناگوار شدهام، تعجب نکن. اگر اشکهایم دلتنگی و دردی عمیق را در دل دارم.
هوش مصنوعی: ای محتسب، سخن را از حد خود فراتر نبر؛ چرا که من دیوانه به خاطر شراب و سکر دنیا نیستم.
هوش مصنوعی: شوق تو چنان بر دل من فشرده است که اشکهایم چون خون میریزد. مانند شرابی که از ظرفی سرریز میشود، احساساتم از دل overflow شده است.
هوش مصنوعی: چگونه به جستجوی معنا بروم در حالی که دلم به خاطر زیبایی دلفریب و ظرافتِ شکل خود، پر از اندوه و درد است؟
هوش مصنوعی: به عشق نپرداز، چون عاشق کنترل احساساتش را از دست داده است و نمیتواند خود را مهار کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز من مپرس که در دست او دلت چون است
ازو بپرس که انگشتهاش در خون است
وگر حدیث کنم تندرست را چه خبر
که اندرون جراحت رسیدگان چون است
به حسن طلعت لیلی نگاه مینکند
[...]
فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است
زما مپرس، که حال درون دل، چون است
به خون نوشتهام، این نامه را که خواهی خواند
اگر چه دود درونم، نشسته در خون است
نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر
[...]
مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است
حکایت تو به تفسیر شرح نتوان کرد
که جور و محنت خوبان ز وصف بیرون است
به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز
[...]
چمن ز طلعت گل خرم و همایون است
که همچو دولت شه سرور روزافزون است
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت
ز جامِ غم، می لعلی که میخورم خون است
ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.