گنجور

 
جنید شیرازی

نعیم جنت اگر بی‌جمال بی‌چون است

به نزد اهل حقیقت بضاعتی دون است

مرا به روضه رضوان فرو نیاید دل

که مقصد دل عارف جمال بی‌چون است

مراد عاشق صادق وصال حضرت اوست

و گر نه طبع لئیمان به خلد مفتون است

طمع مدار که راضی شدم به هشت بهشت

که هر دو دوست بجنت به هشت مفتون است

مرا ز لذت وهمی ز عشق باز مدار

چرا که لذت وحدت ز وهم بیرون است

تنعمی که گدایان کوی حق دارند

چه جای ملک سلیمان و گنج قارون است

مرا به دیده ظاهر مبین گرت نظر است

که در صمیم دلم سر عشق مضمون است

تو فیلسوف جهانی حدیث عشق مگو

که وضع دل‌شدگان بر خلاف قانون است

به استمالت فضل تو واشقم هر دم

که نامه تو سراسر به لطف مشحون است

(جنید) مست و خراب آمد از شراب الست

فغان و سوزش و غوغی او نه اکنون است

 
 
 
مشکلات اینترنت
سعدی

ز من مپرس که در دست او دلت چون است

ازو بپرس که انگشت‌هاش در خون است

وگر حدیث کنم تن‌درست را چه خبر

که اندرون جراحت رسیدگان چون است

به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکند

[...]

سلمان ساوجی

فراق روی تو از شرح و بسط، بیرون است

زما مپرس، که حال درون دل، چون است

به خون نوشته‌ام، این نامه را که خواهی خواند

اگر چه دود درونم، نشسته در خون است

نکرد آتش شوق درون قلم ظاهر

[...]

کمال خجندی

مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است

چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است

حکایت تو به تفسیر شرح نتوان کرد

که جور و محنت خوبان ز وصف بیرون است

به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز

[...]

ناصر بخارایی

چمن ز طلعت گل خرم و همایون است

که همچو دولت شه سرور روز‌افزون است

حافظ

ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است

ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است

به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت

ز جامِ غم، می لعلی که می‌خورم خون است

ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه