گنجور

 
جامی
 

زهی عشق تو را بر کفرو دین پشت

رخت آتش زده بر جان زردشت

بود روشن ز رخسار و جبینت

که تو خورشید و ماهی پشت بر پشت

به وصف زلف تو کرده دبیران

سیاهی و قلم زانگشت و انگشت

به افسون باز نتوان رستن از عشق

نشاید مشعل صبح از نفس کشت

به آن غمزه مشو جامی مقابل

مزن با آن درفش از سادگی مشت