گنجور

 
جهان ملک خاتون

آن مرغ که بود زیرکش نام

افتاده به هر دو پای در دام

در بند بلا فتاد از آغاز

تا خود به کجا رسد سرانجام

آیا تو کجا و ما کجائیم

دردا که به هرزه رفت ایام

ترسم که ز جور تو برآید

ناگاه به شهر فتنه عام

خرّم دل آنکه با نگاری

در گوشه ی خلوتی کشد جام

رخسار تو زیر زلف مشکین

صبحیست مقیم بوده ی شام

سرپنجه ی روزگار غدّار

شیران زمانه را کند رام

چون کام دل از تو برنیامد

صبر از تو همی کنم به ناکام

نومید مشو دلا چه دانی

باشد که بیابی از جهان کام