گنجور

شمارهٔ ۴۱

 
همام تبریزی
همام تبریزی » غزلیات
 

تورا چیزی ورای حسن و آن هست

نپندارم نظیرت در جهان هست

از آن دادن نشان کار زبان نیست

ولی در گفت و گویم تا زبان هست

نخواهم سر مگر بر آستانت

سرم را عشق بالینی چنان هست

زهی دولت که دارد مرغ جانم

که از زلف تو او را آشیان هست

هوای عالم علوی ندارد

که جایی خوشترش اینجا از ان هست

میان جان و از من برکناری

ازینجا ماجرایی در میان هست

زمین را در میان حسن رویت

شرف بر آسمان تا آسمان هست

دهانت آب حیوان آفریدند

نصیبی جان ما را زان دهان هست

همام خوش نفس را هم از آنجاست

که آب زندگانی در بیان هست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید