گنجور

 
همام تبریزی

ترکم زمی مغانه سرمست

می‌آمد و عقل رفته از دست

مخمور ز باده چشم جادو

شوریده ز باد زلف چون شست

در باره سوار بود چون دید

رخسار مرا ز زین فروجست

دستم به لب چو لعل بوسید

و اندر قدمم چو خاک شد پست

برداشت ز خاک رخ پس آنگه

بنشاند مرا و خویش ننشست

یک شیشه شراب داشت با خود

زان باده که جرعه‌ای کند مست

پر کرد و یکی قدح به من داد

واخوردم و دل ز غصه وارست

چون مست شدم ز باده گفتم

ای ترک کنون که توبه بشکست

درده می ارغوان و گر نیست

دستار من از در گرو هست

ترکم چو شنید همچو جوزا

در خدمت من نطاق دربست

میداد شراب ناب و نقلم

از پسته خویش داد پیوست

 
sunny dark_mode