نوروز و عید ماست که روی تو دیدهایم
وز شام غم به صبح سعادت رسیدهایم
ای نور دیده! چهرهٔ روشن به ما نمای
کز بهر دیدن تو سراپای دیدهایم
از آرزوی روی و لب جانفزای تو
صد باز پشت دست به دندان گزیدهایم
بگذر دمی به ناز که دیبای روی زرد
از احترام در قدمت گستریدهایم
از گنج وصل خویش ز بهر شفای دل
تریاک ده که زهر دمادم چشیدهایم
از بهر پای اسب تو در دامن بصر
دردانهها به خون جگر پروریدهایم
در زلف مشکبار تو چون حیدر ضعیف
پیوستهایم، وز همه عالم بریدهایم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و خوشی نوروز و عید اشاره میکند و ابراز شادی میکند که بعد از غمها به صبح سعادت رسیدهاند. او با احترام به محبوب خود میگوید که تنها برای دیدن او، چشمانش سراپا انتظار است. از عشق و آرزوهایش میگوید و به شدت دلتنگیها و رنجهای ناشی از دوری را بیان میکند. در نهایت، او عشق خود را همچون تحولی عمیق توصیف کرده و بیان میکند که چقدر برای وصال محبوبش در درد و رنج بوده و از تمام دنیا بریده است.
هوش مصنوعی: نوروز و روز عید ما زمانی است که از زیبایی چهرهی تو بهرهمند شدهایم و از شب غم به صبح خوشبختی و سعادت منتقل شدهایم.
هوش مصنوعی: ای روشنی چشم! چهرهٔ درخشان خود را به ما نشان بده، زیرا به خاطر دیدن تو تمام وجودمان را به تماشا گذاشتهایم.
هوش مصنوعی: ما بارها از شدت آرزوی لب و روی زیبا تو، به دندان خود فشار آوردهایم و غم دل خود را با خود میخوریم.
هوش مصنوعی: لحظهای به آرامی عبور کن، زیرا به خاطر زیبایی و احترام تو، روی زرد را بهپا گستردهایم.
هوش مصنوعی: برای بهبودی دل، از گنج وصل خودت تریاکی بده که ما هر روز زهر خوردهایم.
هوش مصنوعی: به خاطر پاهای اسب تو، در دامن گلهای زیبا، با دل شکستگی، زندگی را به سختی گذراندهایم.
هوش مصنوعی: ما به زلف خوشبو و تاریک تو مانند حیدر ضعیف پیوستهایم و از تمام دنیا جدا شدهایم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم
جان نورهان دهیم که نادیده دیدهایم
آزاده رسته از در دربند حادثات
رستی خوران به باغ رضا آرمیدهایم
چون چار هفته مه که به خورشید درخزد
[...]
ما خدمت تورا که بجانش خریده ام
بهر سعادت دو جهانی گزیده ایم
بر تو برای خدمت منّت نمی نهیم
ما خود برای خدمت تو آفریده ایم
انصاف درگه تو بهانه ست ورنه ما
[...]
پنجاه سال خون دلِ رز مکیدهایم
جان را چو جانِ خویش به جان پروریدهایم
نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان
جزمیکه ما به تجربه این جا رسیدهایم
از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو
[...]
دور از تو دلبرا چه جفاها کشیده ایم
وز طعن دشمنان چه سخنها شنیده ایم
آنها که دیده از غمت ای نور دیده دید
نشنیده ایم از کس و هرگز ندیده ایم
در دور چرخ سفله ز دست حریف هجر
[...]
روز الست جرعه عشقت چشیدهایم
قالو بلی به گوش ارادت شنیدهایم
ما شاهباز گلشن قدسیم و عمرهاست
با طایران عالم علوی پریدهایم
منزلگه خرابه نه آرامگاه ماست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.