گنجور

 
حیدر شیرازی

از هر چه هست و بود، می خوشگوار به

وز می، به پیش من، لب شیرین یار به

باشد لطیف سیب سپاهان، ولی ازو

دیدم به چشم خویش زنخدان یار به

بر به به حسن اگر زنخ او زنخ زند

چون سیب گردد از زنخش شرمسار، به

گفتم دلم دوا کن، بر آتشش نهاد

هیهات! کی شود دل سوزان ز نار به؟

هرگه که وصف گوهر دندان او کنم

باشد حدیثم از گهر شاهوار به

چشم ملک ندید و نبیند به عمر خویش

در بوستان حسن از آن گل عذار به

حیدر! دمی مرو به تماشای نوبهار

زآن رو که روی دلبرت از نوبهار، به!‏

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

از وی همیشه قالب خون خوار خوار به

وانکو ز زخم هست در آزار زار به

فلکی شروانی

روزی خوشست عیش در این روزگار به

وز هر چه اختیار کنی وصل یار به

چون مرغ زار زیر نوازد به مرغزار

ما را حریف مرغ و وطن مرغزار به

در لاله زار لاله چو رخسار یار شد

[...]

صفای اصفهانی

امسال نوبهار ز پیرار و پار به

آری ز بهمن و دی خرم بهار به

در دیده ئی که یار درو نیست خار به

از هر چه آیدت بنظر روی یار به

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه