درمان دل خسته ندانم ز که جویم
یا حال پریشانی خاطر به که گویم
خود با که توان گفت که در آتش هجران
خوناب دل و دیده چه آورد به رویم
تا سر بودم بر سر زانو نهم از غم
تا جان بودم در طلب وصل بپویم
ترک سر و زر گویم و روی از تو نتابم
رخسار به خون شویم و دست از تو نشویم
تا بر سر من بگذری از ناز و تکبر
در پای تو افتاده چو خاک سر کویم
ای دوست! چه گویم من بیچاره ی مسکین
کز زلف چو چوگان تو سرگشته چو گویم
گر زآنکه به تیغ تو شوم کشته چو حیدر
من ترک تو ای ترک پریچهره نگویم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد فراق و جدایی سخن میگوید و مینویسد که نمیداند باید به چه کسی از دل خستهاش بگوید. او در آتش هجران سوخته و از غم و ناراحتی در حال پریشانی است. شاعر در جستجوی وصل معشوق است و حتی حاضر است جان خود را در این راه فدای عشق کند، از زیبایی و مواد دنیوی میگذرد، اما دل از عشق او برنمیدارد. او به حال خود شکایت میکند و نشان میدهد که حتی میخواهد به جانش نیز اهمیت ندهد، تنها در آرزوی دیدن محبوبش است. در نهایت، او به عشق و وابستگی عمیقش به معشوق اعتراف میکند و از این که به سرنوشت دردناک عشق گرفتار است، ابراز ناتوانی میکند.
هوش مصنوعی: نمیدانم برای درمان دلم به سراغ چه کسی بروم یا حال ناخوشایند خود را به چه کسی بگویم.
هوش مصنوعی: آیا کسی هست که بتوانم با او صحبت کنم و بگویم که درد جدایی و اشکها چه بار سنگینی بر دوش من گذاشته است؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که سرم بود، غم را بر زانوانم مینهادیم، و تا زمانی که جانم بود، در جستجوی وصال تو میدویدم.
هوش مصنوعی: من از زیبایی و ثروت سخن میگویم و هرگز روی خود را از تو برنمیگردانم، حتی اگر چهرهام به خون آغشته شود، دست از عشق تو نخواهم کشید.
هوش مصنوعی: اگر از ناز و خودخواهی بر من بگذری، من مثل خاک در پای تو افتادهام و به تو احترام میگذارم.
هوش مصنوعی: ای دوست، چه بگویم از حال ناچیز و بیچارهام که به خاطر زلفهای تو مانند یک مهرهی بازی سرگشته و پریشان شدهام.
هوش مصنوعی: اگر به دست تو کشته شوم، مانند حیدر، هرگز به خاطر تو، ای ترک زیباچهره، نخواهم گفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در راه غمت کرده ز سر پای بپویم
ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم
در بحر غم عشق که پایاب ندارد
غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم
در دامن پاک تو نشاید که زنم دست
[...]
وصف دهن تنگ تو من هیچ نگویم
چون نیست ز لطفش خبری یک سر مویم
آن به که نگویم به کس این راز نهانی
تا خلق ندانند که من عاشق اویم
تا زلف چو چوگان توام می برد از راه
[...]
آن به که غم دل به حضور تو بگویم
کاسرار دل از گریه فتادهست به رویم
دریاب که بی روی تو ای سرو گلندام
از ناله چو نالی شدم از مویه چو مویم
زانگه که جدا ماندهام از خاک در تو
[...]
یارب که تو بگشای در بسته به رویم
یارب نظری کن ز سر لطف به سویم
دلبسته و تن خسته ز دردیم همیشه
دانی تو همه حال دل من چه بگویم
محتاج به تکرار نباشد غم دل را
[...]
تا خاک صفت معتکف آن سر کویم
بی دردم اگر روضه فردوس بجویم
چون آن صنم موی میان رفت ز چشمم
از ناله چو نائی شده وز مویه چو مویم
گر شهره شهری شدم از شوق عجب نیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.