سیدمحمد جهانشاهی
تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱
فوق لیسانس مهندسی مکانیک
بازنشسته تامین اجتماعی
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۱٬۰۷۷ |
ویرایشهای تأیید شده: |
۴۱۴ |
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
تا به یکدم ، صد جهان لشکر رسید
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰:
عدد گر دید ، از گفتِ زبان دید
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲
برکناری شُو ، ز هر نقشی ، که آن آید پدید
تا تو را ، نقّاشِ مطلق ، زان میان آید پدیدبگذر از نقشِ دو عالم ، خواه نیک و خواه بد
تا ز بی نقشی ت ، نقشی جاودان آید پدیدتو ز چشمِ خویش پنهانی ، اگر پیدا شَوی
در میانِ جانِ تو ، گنجی نهان آید پدیدتو طلسمِ گنجِ جانی ، گر طلسم ات بشکنی
زاژدها هرگز نترسی ، گنجِ جان آید پدیدای دل ، از تن گر برَفتی ، رفته باشی زآسمان
در خیالِ آسمان ، کِی آسمان آید پدیدجز خیالی ، چشمِ تو ، هرگز نبیند از جهان
از خیالِ جمله بگذر ، تا جِنان آید پدیدناپدید از فرع شُو، در هرچه پیوستی ببُر
تا پدید آرندهٔ اصلِ عیان آید پدیدچون تفاوت نیست ، در پیشانِ معنی ، ذرّهای
کَس نگشت آگاه ، تا چون این و آن آید پدیدچون در اصلِ کار ، راه و رهبر و رهرُو ، یکی است
اختلاف از بهرِ چه ، در کاروان آید پدیدخار و گل ، چون مختلف افتاد ، حیران ماندهام
تا چرا خار و گل ، از یک گلسِتان آید پدیدباز کن چشم و ببین ، کز بی نشانی ، چشم را
نور با آبِ سیَه ، در یک مکان آید پدیدبود دریایِ دو عالم ، قطره نا افشاندهای
چون چنین میخواست آمد ، تا چنان آید پدیدگر تو نشنودی ز من ، بشنُو که شاهی ، ای عجب
میزبانی کرده عمری ، میهمان آید پدیدای عجب ، چون گاوِ گردون میکِشد ، باری که هست
دایم از گردون ، چرا بانگ و فغان آید پدیدچون توانم کرد شرح ، این داستان را ذرّهای
زانکه اینجا هر نفَس ، صد داستان آید پدیداین زمان باری ، فروشُد صد جهان جان ، بینشان
تا ازین پس ، از کدامین جان ، نشان آید پدیدچون بزرگان را ، در این ره ، آنچه باید حل نشد
حلِّ این ، کِی از فریدِ خردهدان آید پدید
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱
قطره گم گردان ، چو دریا شد پدید
خانه ویران کن ، چو صحرا شد پدیدگم نیارد گشت ، در دریا دمی
هر که در قطره ، هویدا شد پدیدگر کَسی ، در قطره بودن ، بازماند
قطره مانَد ، گرچه دریا شد پدیدگم شُو اینجا ، از وجودِ خویش ، پاک
کان که اینجا گم شد ، آنجا شد پدیدناپدید امروز شُو ، از هرچه هست
کین چنین شد ، هر که فردا شد پدیدرویهایِ زشتِ فانی ، محو بِه
خاصه ، دایم ، روی زیبا شد پدیددوش ام ، از پیشان ، خطاب آمد به جان
کان که پنهان گشت ، پیدا شد پدیدناپدید از خویش شُو ، یکبارگی
کان که از خود محو، از ما شد پدیدبستهٔ پَستی مباش ، ای مرغِ عرش
پَر برآور ، هین ، که بالا شد پدیدگم شدن فرض است ، هر دو کُون را
لا چه وزن آرد ، چو الّا شد پدیدخُرد مشمر لا ، که از لا بود و بس
کز ثری تا بر ثریّا شد پدیددر احد ، چون اسمِ ما ، یک جلوه کرد
در عدد بنگر ، چه اسما شد پدیدترکِ اسما کن ، که هر کو ترک کرد
در مسمّا رفت و تنها شد پدیداز هزاران درد ، دایم باز رست
تا ابد ، در یک تماشا شد پدیددر چنین بازار ، چون عطّار را
سودِ وافر بود ، سودا شد پدید
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
سلام و عرض ادب
چه ضرری به احوال شما دارد؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵:
افسر کرمانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵
مرغِ دلِ ما ، در قفس ات دانه ندارد،
ور زآن که رها می کنی اش ، خانه ندارددیوانه شدم ، بس که به ویرانه نشستم،
ای خُوش به دیارِ تو ، که ویرانه نداردناصح ، مکن افسوس و مزن راهِ من از عشق،
سُودا زدهء غم ، سرِ افسانه نداردعشّاقِ تو در غم ، همه یار اند و موافق،
بزمی بوُد این بزم ، که بیگانه نداردسَر در خُمِ مِی بُرده فرو ، ساقیِ مستان،
این باده ، مگر جرعه و پیمانه ندارد؟گر چنگ زند مطرب و گر عود ، که بی عشق،
ساز اش همه ، یک نغمهء مستانه نداردبا طایرِ آزاد بگویید که "افسر"،
در دامگهِ عشقِ بتان ، دانه ندارد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق
من اگر رند ام و قلّاش ام، اگر درویش ام
هر چه ام، عاشقِ رخسارِ تو ، کافر کیش امدست کوتاه ، از آن زلفِ دراز ات نکشم
گر زند عقربِ جرّاره، هزاران نیش امخواهم ات ، تا که شبی ، تنگ در آغوش کشم
چه غم ام ، گر خطری ، صبح درآید پیش امدشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
منِ بیچاره ، گرفتارِ خیالِ خویش امدل ز عشقِ رخ ات ، ای دوست، کجا برگیرم
بروَد عمرِ عزیز ، ار به سرِ تشویش اممن، همان شاطرِ عشق ام ، که به تو شرط کنم
گر کشم ، دست ز دامان تو، نادرویش ام
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس
غم درآمد ز در ام ، چون ز بر ام یار برفت،
عیش و نوش و طرب ام ، جمله به یکبار برفتبنوشتم ، چُو ز بی مهری ات ، ای مَه ، شرحی،
آتش افتاد به لُوح و قلم از کار برفتخواست نرگس ، که به چشمِ تو کند همچشمی،
نتوانست ، سَرافکنده و بیمار برفتمگر از رویِ تو ، بلبل سخنی گفت به گل،
که بِزَد چاک گریبان و ز گلزار برفت؟چهرهء زردِ من ، از هجرِ رُخ ات گلگون شد،
بس که خونِ دل ام ، از دیده به رخسار برفت
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه
غم ات شود ، به دلِ من فزون، دقیقه دقیقه
دل ام ز هجر شود ، پُر ز خون، دقیقه دقیقههر آنچه خون به دل ام شد ، ز اشتیاقِ جمال ات
شد از دو دیدهٔ زار ام برون، دقیقه دقیقههر آن دلی ، که به دامِ کمندِ زلفِ تو افتد
ز غم، فتد به سرِ او جنون ، دقیقه دقیقههلاک میشدم ، از تیرِ نازِ او، به نگاهی
اگر لبِ تو ، نمیشد مصون، دقیقه دقیقهچه فتنهای ست ، به چشمِ سیاهکارِ تو، ای مَه؟
به یک نظر، کند عالم فسون، دقیقه دقیقهکه را شهید نمودی ، به رهگذار، که ریزد
ز تیغِ نازِ تو ، پیوسته خون، دقیقه دقیقهز ضربِ تیشهٔ فرهاد و تیرِ غمزهٔ شیرین
هنوز ناله کشد بیستون، دقیقه دقیقهپس از حکایتِ مجنون ، ز عشق و از غمِ لیلی
کَسی ندیده ، چو من تا کنون ، دقیقه دقیقهز کلکِ نغزِ صبوحی ، شکَر ز خامه بریزد
ز وصفِ آن لبِ یاقوتگون، دقیقه دقیقه
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸
سرِ زلفِ تو ، پُر خون مینماید
رجوع از صید اش ، اکنون مینمایدکمندِ زلفِ تو ، در صید ، یارب
چگونه چُست و موزون مینمایدشبِ زلفِ تو ، خوش باد ، از پیِ آنک
همه کار اش ، شبیخون مینمایدکه میداند؟ ، که آن زنجیرِ زلف ات
چگونه عقل ، مجنون مینمایدچو زلفِ تو ، بشوریده است عالم
رخ ات از پرده ، بیرون مینمایدز حسنِ رویِ تو ، چون روی تابم؟
که هر ساعت ، در افزون مینمایدعجب خاصیّتی دارد ، رخِ تو
که از شبرنگ ، گلگون مینمایدچو دریا ، چشمِ من ، زان گشت در عشق
که دُرج ات ، دُرِّ مکنون مینمایددهان ات ، ای عجب ، سی دُرِّ مکنون
ز چشمِ سوزنی ، چون مینمایدمرا گفتی : دل ات یکرنگ گردان
که صد رنگ ، او ، چو گردون مینمایدمرا کو دل ندارم ، هیچ دل من
وگر دارم ، دلی خون مینمایددلِ عطّار ، با خاکِ درِ تو
چو خونی کرده ، معجون مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷
نه یار ، هرکسی را ، رخسار مینماید
نه هر حقیر ، دل را ، دیدار مینمایددر آرزویِ روی اش ، در خاک خفت و خون خور
کان ماهروی ، رخ را ، دشوار مینمایدبر چار سویِ دعوی ، از بینیازیِ خود
سرهایِ سرکشان بین ، کز دار مینمایدسلطانِ غیرتِ او ، خونِ همه عزیزان
بر خاک اگر بریزد ، بس خوار مینمایدگر مردِ ره نهای تو ، بر بویِ گل ، چه پویی
رّو باز گرد کین ره ، پُر خار مینمایدزنهار تا بپویی، بی رهبری ، درین ره
زیرا که این بیابان ، خونخوار مینمایدگر مردیی نداری ، پرهیز کن ، که چون تو
سرگشتگانِ گمره ، بسیار مینمایددر راهِ کفر و ایمان ، مرد آن بوَد ، که خود را
دایم چنانکه باشد ، در کار مینمایددر کار اگر تمامی ، در نِه قدم ، در این ره
کاحوالِ ناتمامان ، بس زار مینمایدکو آتشی ، که بر وِی ، این خرقه را بسوزم
کین خرقه ، در برِ من ، زنّار مینمایداندر میانِ غفلت ، در خواب شد ، دلِ من
کو هیچ دل ، که یک دم ، بیدار مینمایدجمله ز خود نمایی ، اندر نفاق مست اند
کو عاشقی ، که در دین ، هشیار مینمایددر بندِ دین و دنیی ، لیکن نه دین و دنیی
سرگشته روزگاری عطّار مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴
دُو جهان ، بیتو ام نمیباید
نه یکی بس ، دُو ام نمیبایدهرچه خواهم ز تو ، تو بِه زانی
از تو ام ، جز تو ام نمیبایدقبلهام ، چون جمالِ رویِ تو بس
رویی ، از هر سو ام نمیبایدجانِ من ، چون شنید ، قولِ الست
این تنِ بدخو ام نمیبایدبس ام ، از هر دو کُون ، قولِ قدیم
اجتهادی نُو ام نمیبایدگرچه مویی شدم ، ز شوقِ رخ ات
قوّتِ بازو ام نمیبایدضعفِ من ، چون ز اشتیاقِ تو ، خاست
ذرّهای نیرو ام نمیبایدچون چنین در رهِ تو ام عاجز
هیچ بیرون شُو ام ، نمیبایدگرچه درد ام گذشت ، زاندازه
زحمتِ دارو ام نمیبایدصد گرِه هست ، از تو ، بر کار ام
گرِهِ ابرو ام نمیبایدپیچ پیچی ، برون بَر ، از کار ام
که دلِ صد تو ام نمیبایدور نخواهی گشاد در برِ من
هیچ هم زانو ام نمیبایدچون به تو ، راه نیست ، محو ام کن
که بد و نیکو ام نمیبایدشیر مردی ، اگر به من نرسید
سگِ در پهلو ام نمیبایدنفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمیبایدای فرید ، از بهانه دست بدار
تُرکیِ هندو ام نمیباید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
نفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمیباید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
کوه کندن لغتنامه دهخدا کوه کندن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکافتن و تراشیدن کوه ، گشادن وساختن راهی یا برآوردن صورت و نقشی را :
مرا زین کوه کندن حاصل این بود
نشد کارم میسر مشکل این بود.
به گرد عالم از فرهاد رنجور
حدیث کوه کندن گشت مشهور.
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:
صحیح است
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما
نیست او را ، سَرِ موئی ، سَرِ سُودائی ما،
کار شد سخت ، مگر بخت کند ، یاریِ ماتا به آهویِ ختن ، نسبتِ چشم ات دادند،
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاریِ ماگر بدادیم بهایِ دهن ات ، نقدِ روان،
سود بردیم ، که شد هیچ ، خریداریِ ماهمه شب تا به سحر ، از غمِ روی ات شاد ام،
به امیدی ، که بیائی تو ، به غمخواریِ ماچند آزارِ دل ما دهی ، ای راحتِ جان،
راحتِ جان ، مگر ات هست ، دل آزاریِ ما؟تو که چون سَرو ، ز آسیبِ خزان آزادی،
چه غمی باشد ات ، از حالِ گرفتاریِ ما؟چشمِ فتّانِ تو را ، دوش بدیدم در خواب،
ای بسا فتنه ، که برخاست ، ز بیداریِ ما
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار
به اختیار زدم ، دل به زلفِ یار گرِه،
به کارِ خویش ، فکندم به اختیار گرِهشمارهٔ گرهِ زلفِ خُود ، به سُبحه مکن،
که صد گرِه ، چه کند در برِ هزار گرِهگرِه مزن ، سرِ زلفِ دُوتا به یکدیگر،
که هیچکَس نزند ، مار را به مار گرِهز ابرویِ عرَق آلودهات ، گرِه بگشا،
که خُورده بر دَمِ شمشیرِ آبدار گرهبه سایهٔ مژه ام پا منِه ، که میترسم،
خدا نکرده ، خُورَد برگِ گل به خار گرِهگرِه زدی سرِ زلف و دلم ز ناله فتاد،
فتد ز نغمه ، چُو افتد به سیمِ تار گرِهبسی دهانِ تو تنگ است ، در سخن گوئی،
که در لبانِ تو ، مو میخُوَرد هزار گرِهبسی به کارِ "صبوحی" ، گرِه زده زلفَ ات،
چُو مفلسی ، زده بر سیمِ خُوش عیار گرِه
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر
وقتِ آن است ، که از خانه به بازار شویم،
خرقه و سُبحه فروشیم و به خَمّار شویمقدحی باده بنوشیم ، چه هشیار ، چه مست،
همچنان از دَرِ خَمّار ، به گلزار شویمصبحگاهان ، بنشانیم ز سَر ، رنجِ خُمار،
به عیادت ، به سرِ نرگسِ بیمار شویمبا پریرویِ پریزاد ، به گلگشتِ بهار،
ناپدید از نظرِ خلق ، به یک بار شویمبلبل آشفته و مستانه ، سُراید غزلی،
مست و آشفتهٔ آن بادهٔ گلنار شویمواعظِ شهر ، اگر منکرِ مِی خُوردنِ ما ست،
ما هم از گفتهٔ او ، بر سرِ انکار شویممحتسب گر نکند حلم و صفا ، با رندان،
با دف و چنگ و نِیاَش ، در صفِ پیکار شویمسودی از گفته ندیدیم ، مگر تا قدری،
لب ز گفتار ببندیم و به کردار شویمگُوهر بحرِ عطاییم ، چُو خُود نشناسیم،
گُوهرِ خویش ، ز بیگانه خریدار شویمای "صبوحی" ، طلبِ عشق ز بیگانه مکن،
میتوانیم ، که اندر طلبِ یار شویم
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
سلام و اجترام
کوه کردن ، در ادبیات فارسی ، مستعمل نبوده است و ظاهرا فاقد معنای مشخص می باشد
جنابعالی اگر شاهدی بر استعمال کوه کردن دارید بفرمایید
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸: