شمس (ساقی) در ۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۸ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده:
سلام و درود جناب کرمانی گرامی.
سپاسگزارم. بله. به علت کندی و اختلال اینترنت دو بار پشت سر هم ارسال شده بود که برطرف شد.
پایدار باشید.
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۲ - کشف شیوهٔ برافروختن آتش به دست هوشنگ و سابقهٔ جشن سده:
«به سلیطهی مزدورِ هتاک به ساحت حکیم ابوالقاسم فردوسی»
«درد دنائت»
سلیطه، از خردمندی چو فردوسی، چهمیفهمد؟
خدا داند نمیفهمد؛ نمیفهمد؛ نهمیفهمد ۱
سلیطه، از سر عادت کند سر را به هر سوراخ
نمیداند که شاید بیند آن چیزی که گوید: آخ
سلیطه، سِیر کرده با سبکمغزی به آثاری
که باشد موجب آگاهی و پندار و بیداری
سلیطه! تو کجا و، شاهنامهخوانی و، تفسیر؟
چه میفهمی ز فردوسی و اشعارِ تر و تعبیر
سلیطه! سیرتِ ناپاک خود را فاش کردی تو
که خود را چون نخود، ناخوانده در این آش کردی تو؟
سلیطه! تو کجا و، طنزپردازی و، دانایی؟
مکش ای دلقک بوزینهوش! فریاد رسوایی
«زبان پارسی» شد زنده با اشعار فردوسی
عجم بالد به خود از دانش و پندار فردوسی
اگر «قانون» دهانت را نگیرد گِل، گنهکار است!
به ایران و به ایرانی و فردوسی، بدهکار است
دهانی که شود وا بیجهت، سر را دهد بر باد
خموشی پیشه کن ای یاوهگوی بی بن و بنیاد
گهی بر چپ بتازی و گهی بر راست میتازی
مبرهن شد که در دست منافق میکنی بازی
مکن خوشرقصی ای ابله! برای عدهای نادان
به شوق لقمهی نانی، مکن مزدوری شیطان...
به فردوسی نه توهین بلکه توهین بر وطن کردی
سپس «کاپی» که گفتی را، از آنِ خویشتن کردی
مبارک باشدت آن «کاپ» و، آن چه لایق آنی
چنین کاپی بهپاس خودفروشی بر تو ارزانی
اهانت نیست طنز ای بیخرد! طنز آبرو دارد
لباس طنز تو بر قامتت صدها رفو دارد
نداری بیش ازین ای بیهنر! پندار و استعداد
مَده از شوق شهرت، آبروی خویش را بر باد
اگر بینی خودت را یک نظر در آینه، گاهی
یقیناً بشکنی آیینه را با سنگ خودخواهی
از آن میمون که زشتیاش ز همسانان خود بیش است
مرا رخسار تو یادآور آن زشت اندیش است
برو اندیشه کن در خویش و اصل خویش پیدا کن
حیای مُردهی خود را به روح تازه، احیا کن
مکن کاخ اَمَل را در هوای نفسِ دون، بنیان
بنای سُست پِی، دیری نپاید میشود ویران
اگرچه نیستی لایق که کَس گوید جوابت را
ولی چون آینه، کردم عیان، ذات خرابت را
درین آیینه ذاتت را به چشم دل تماشا کن
سپس دردِ دنائت را به اندیشه، مُداوا کن!
سخن، آهسته گفتم با تو تا شاید به خود، آیی
وگرنه با تو میگفتم سخنها، بی شکیبایی
شنو از من که هستم مَست جامِ (ساقی) کوثر
که حق میگویم و جز حق نمیباشد مرا یاور:
مَبَر نام بزرگان را به زشتی تا ابد هرگز
که میباشد قلم در وصف مردان خدا عاجز
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/6/4
۱ـ سلیطه : زن بددهان، زن زباندراز
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۲ ماه قبل، سهشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیببندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:
ترکیب بند عاشورایی، شمس (ساقی)
(صحرای کربلا)
«بند اول»
خواب از سرم پرید چو در نیمههای شب
خواب خوشی که بود به شیرینی رطبانداختم نظر به سوی آسمان، دریغ...
دیدم که کرده است به روی زمین غضبمَه در مُحاق کامل گردون نشسته بود
ظلمت گرفته بود جهان را وجب وجببر گوش میرسید نوای مَهیب غم
گویی فتاده بود زمانه به تاب و تبمرغان شبنوا همه در بُهت غم اسیر
در این شبی که گشته گرفتار در تعبسر میکشید هر طرفی دیو ظلم و جور
بر خاک کربلا که شد از خونِ حق، ذهبگویی خبر رسیده که این دشت پُرملال
آبستن غمی بوَد از کینه ی عرباز ازدحام درد، که بر سینه ها نشست
خون در عروق عالمیان گشت ملتهَبآری! مُحرّم است که با تیغ اشقیا
خون خدا چکید به صحرای کربلا
«بند دوم»
از کربلا چو «شاه شهیدان» نشان گرفت
با اهلبیت خویش در آنجا مکان گرفتفرمود : چونکه گشته مقدر ز سوی حق
باید درین مکان پس ازین آشیان گرفتبا سینهای که بود پر از مِهر کردگار
پا بر زمین نهاد و زبان در دهان گرفتآبی که بود مهریه ی مادرش، دریغ...
دشمن ز بغض و کینه از آن کاروان گرفتبست آب را به روی حسین و سپاه او
با حیلتی که از همه تاب و توان گرفتششماهه کودکی بروی دست شاه دین
لب تشنه تا که سر، به سوی آسمان گرفتفریاد «العطش» ز زمین خاست بر هوا
دژخیم روزگار، به دستش کمان گرفتمرگا به «حرمله» که به خشنودی «یزید»
زیر گلوی «نوگل شَه» را ، نشان گرفتگویی که آسمان ز غمش گریهخیز شد
وقتی که پاره، حنجره با تیر تیز شد
«بند سوم»
میدان عشق بود و عداوت به کربلا
پیکار بغض بود و کرامت به کربلابغضی که داشت ریشه در افکار جاهلی
شد حمله ور به سوی امامت به کربلاتصویر کرد خامهی گردون به خطّ خون
نقشی ز صبح روز قیامت به کربلاآری رذالت است که پیکار میکند
با لشکر عظیم عدالت به کربلاجان میدهد امام در احیای دین حق
چون دارد از خدای، رسالت به کربلااز خود گذشت و کرد فدا خاندان خویش
ایثار را ببین و سخاوت به کربلاگوش فلک شنید به معراج نیزه از ـ
رأس بریده : بانگ تلاوت به کربلااز موج کفر، کشتی ایمان گذر نمود
این است رمز و راز سلامت به کربلامُردن به راه حق، بهخدا عین زندگیست
آنکس که راه حق طلبد این زمانه کیست؟
«بند چهارم»
انسان اگر چه گاه رَود راهِ اشتباه
بر حق اگر نظر نکند میشود تباه«حر» بست اگر به روی امام آب را ولی
ناگه به خویش آمد و شد دور، از گناهپیوست بر امام و طلب کرد با خلوص
عفو و کرم که : بگذر ازین حرّ روسیاهگفتا : اگرچه عبد گنهکار گشتهام
اما به توبه سوی تو آوردهام پناهغافل شدم ز خویش و شدم غافل از خدای
کز غفلتم فتاد به ناگه ز سر کلاهاما دلم اسیر شما بوده است و هست
باشد به گفته هام، خدا و دلت گواههرچند روسپید شد آخِر به لطف حق
از تیرگی برون شد و پیوست بر پگاهصبحی که مَطلع ابدیت ز روی اوست
گیرد شعاع ، از رخ او روی مِهر و ماهآزادگی : رها شدن از بند زندگیست
از حق جدا مشو که سرآغاز بندگیست
«بند پنجم»
در برگریز حادثه، دشمن حبیب نیست
گلچین روزگار، حبیب و نجیب نیستاز دوستان ستم چو ببینی عجیب هست
از دشمنان ستم چو ببینی عجیب نیستآنکس که هست در دل او مِهر ایزدی
همکیش با خلایق مردمفریب نیستبیند اگر که ظلم به پا شد، علیه ظلم
اِستادگی نموده و هرگز شکیب نیستهرچند پیرِ عمر بوَد، کِی توان نشست ؟
در کربلا نظیر «بُریر» و «حبیب» نیستجان دادهاند در ره احیای دین حق
مَردِ خدا که مرگ برایش غریب نیستمُهری که میخورد به جبین از شرار عشق
بر آنکه نیست اهل حقیقت نصیب نیستآدم ، اگر که رانده شده از بهشتِ عدن
فرمانبری نکرده ز حق، حرف سیب نیستگر کوفیان به حادثه پیمان شکستهاند
خود بابِ خیر را به روی خویش بستهاند
«بند ششم»
بعد از شهادتِ همه اصحاب ناگهان
آمد به نزد شاه، «علی اکبر» جوانگفتا : پدر ! اجازه بده تا که اکبرت
اکنون شود علیه دنیسیرتان روانرخصت گرفت از پدر آن شبهِْ مصطفیٰ
تا که روَد به عرصهی میدان امتحاندر امتحان بندگی و کفر، میشود
پیروز، آنکه بگذرد از شاهراه جانجان، پر بهاترین ثمر باغ خلقت است
بهتر که فدیهی ره حق گردد این زمانباید که در قیام حسینی، فدا شوم
باید به دشمنان بدهم خویش را نشانرفت و علیه دشمن دین کرد بیدریغ
مردانگی و عزت و آزادگی، عیانشد قطعه قطعه پیکر آن سبط مرتضیٰ
از تیر و تیغ خصم در آن دشت بی امانزین ماجرا اگرچه بوَد شیعه داغدار
شد تا همیشه پرچم اسلام ، استوار
«بند هفتم»
چون شد شهید، اکبر رعنا به کربلا
آتش کشید از غم داغش به خیمهها«قاسم» که وا نگشته گل زندگانیاش
مویی نَرُسته بر رخ گلگونش از قضاآمد بسوی شاه شهیدان به آه و سوز
گفتا : عمو...! اجازهی میدان عطا نماهرچند من هنوز جوانی... ندیدهام
دانم به قدر خویش بتازم بر اشقیاگفتا عمو که: مرگ درین راه چیست؟ گفت:
«شهد من العسل» چو شود جان من فداتا عاقبت اجازهی میدان گرفت و تاخت
با قامتی نحیف، در آن جنگِ ناروا«ابن فُضَیل» رذل به فرمان «ابن سعد»
پرپر نمود ، آن «گل رعنای مجتبیٰ»آمد امام ، بر سر بالین او و گفت :
دشمن ببین چه کرد بر آل نبی، خدادر کربلا حماسهی عالم مُصوّر است
نقشی بوَد عیان که تداعی محشر است
«بند هشتم»
«عباس» تا که عزم فرات اختیار کرد
آسیمهسر سفر به سوی آن دیار کردوقتی که دید آب روان را ، ز تشنگی
دستی درون علقمه، بی اختیار کردتا جرعهای بنوشد از آن آب، ناگهان
از آب ـ یاد اهل حرم ـ احتذار کردپُر کرد مَشکِ آب، ولی «شمرِ» روسیاه
راهش گرفت و از سرِ ذلت هوار کرد :برگرد از حسین، که من حامی توام
هرکس که با من است به خود افتخار کردعباسِ تشنهلب به وفاداری حسین
سوز نهان خویش ز دل آشکار کردگفتا : خموش باش و مگوی از برادرم
چون تیغ برکشید به سویش فرار کردتا شمر دون به پاسخ تلخی کزو شنید
تیر و سنان، رها سوی آن گلعذار کردمَشکش درید و بال و پرش را ز تن گرفت
تا جان به راه عشق برادر، نثار کردچشم فلک ندید چو این قوم ددسرشت
این شرح جانگزا ز بشر کِی توان نوشت؟
«بند نهم»
هفتاد و دو ستارهی تابان معرفت
هفتاد و دو شهاب درخشان مَعرفتهفتاد و دو تلألو زرّین چون آفتاب
هفتاد و دو چراغ شبستان معرفتهفتاد و دو نماد سلحشوری و قیام
هفتاد و دو شقایق بستان معرفتهفتاد و دو نبسته به دنیا دل از وفا
هفتاد و دو نشسته به پیمان معرفتهفتاد و دو رها ز زلیخای نفس شوم
هفتاد و دو عزیز، ز کنعان معرفتهفتاد و دو دلیل، برای جهانیان
هفتاد و دو پدیدهی برهان معرفتهفتاد و دو رسیده به سرچشمهی کمال
هفتاد و دو نتیجهی عنوان معرفتهفتاد و دو ذبیح سرافراز راه دین
هفتاد و دو شهید، به میدان معرفتاسطوره گشتهاند به راه امامِشان
ثبت است بر جریدهی عالم دوامِشان
«بند دهم»
وقتی که روح «خسروِ احرار» پر کشید
رنگ از رخ زمین و سماواتیان پریدعصری فرا رسید که شعله به آسمان
از آه سینه سوزِ ستمدیدگان رسیدظلمت کشید پردهی غم را به روی دشت
خورشید آسمان و زمین گشت ناپدیداهل حرم ، اسیر به دست حرامیان
طوفان بیپناهی و اندوه میوزیددر راه شام، قلب عزیزان اهلبیت (ع)
در سینههای خسته و خونبار میتپید«طفل سهساله» روی مغیلان به راه شام
از بیم تازیانهی اشرار میدوید«زینب» عزیز فاطمه آن بضعهی رسول
از بار رنج و مِحنت و غم قامتش خمیدبا خطبهای به نزد «یزید» پلید پست
غالب شد و به نزد خدا گشت روسپیدوقتی رضای حق، طلبی فارغ از خودی
رسوا کنی هر آن که زند دم، ز بیخودی
«بند یازدهم»
از کربلا هر آنچه نویسد قلم، کم است
پشت فلک ز بار چنین ماتمی خم استظلمی که شد به آل پیمبر به کربلا
گریان و داغدار رسول مکرّم استبر بوم کربلا بنِگر تا عیان شود
آزادگی و عزت و ایثار، توأم استبحری عظیم هست و کناره پذیر نیست
کشتی عقل، غرق درین بحر ماتم استاین راز سر به مُهرِ شهادت، به راه دوست
بر آن که نیست مَحرم اسرار، مبهم استگر بحرها مُرکّب و ، راقم شود بشر
از بحر عشق اگر بنویسند شبنم استاز اولین بشر که خدا آفریده است
در نزد او حسین همیشه مقدم استعهدی که بست روز ازل با خدای خویش
اثبات کرد رشتهی این عهد، محکم استاین رشته را بهخون جگر پروریده است
عهدی چنین، خدا ز خلایق ندیده است
«بند دوازدهم»
راه خدا اگر طلبی؟... راه کج مپو
حق را بهغیر صدق عمل در جهان مجوهستی اگر که پیرو سالار کربلا
جز راه آن فدایی راه خدا مپوشیطان دهد به باد فنا ، هستی تو را
ابلیس را برون کن ازین سینهی نکوبیهوده عِرض خود نبری در جهان دون!
از کف مده! ز حقشکنی، قدر و آبرودیدی اگر که حق کسی میشود تباه
حق را بدون پرده و بی واهمه بگوکردی اگر سکوت به هنگام ظلم و جور
بر ذات خود نظر کن و در خویش جستجوپیراهن صداقت اگر پاره شد به تن
با تار و پود زهدِ ریا کِی شود رفو ؟چون کربلا، مبارزهی حقّ و باطل است
گر شیعهای، به جز ره سالار دین مپو(ساقی) اگرچه دم زنی از جام بادهات!
مستی ز جام عشق طلب کن نه از سبوراه حسین، راه خداوند داور است
راه علی و ، آل شریف پیمبر است .
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1393.
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶:
جناب بشیر نوا. درست این است که بگویید: بیدل این غزل را به اقتفای حافظ سروده است نه مقابله..
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱۳:
عشق بر باد اگر داد (مرا) باکی نیست
مصراع سوم (مرا) در تایپ جا افتاده اصلاح بفرمایید.
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ صامت بروجردی » کتاب النصایح و التنبیه » شمارهٔ ۱۶ - و برای او فی الحکایه:
سلام.
بیت پنجم مصراع اول:
عمر بیچاره جُعَل، سال و مه و هفته و روز
همچنین بیت ششم، مصراع دوم:
غیر سرگین کشیاش نیست دگر شغل و عمل
بیت دوازدهم، مصراع دوم:
غرق در لجّهی غفلت شده چون خر، به وحل
شمس (ساقی) در ۲ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:
درود
چون جام باده راتبهخوار خمیم ما
راتبه : پایهی ثابت
راتبهخوار : وظیفهخوار
شمس (ساقی) در ۲ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:
قابل توجه عزیزان.
بهخوبی یادم هست که سال 92 این مبحث ژورنالیستی شائبه برانگیز عجیب سر و صدایی به پا کرد آنهم فقط به دلیل اینکه چرا روز شعر و ادب پارسی را به نام زندهیاد استاد شهریار نامگذاری کردند و در حق بزرگمرد دور از سیاست و درویشمسلکی مانند استاد شهریار مرحوم، جفایی بس بزرگ و نابخشودنی صورت گرفت.
هرچند دیوان قطور این غزلسرای توانا خود پاسخ یاوهگویان است که به دلیل زاویهای که با نظام جمهوری اسلامی داشتند ناخواسته استاد شهریار را مورد حمله قرار دادند؛ شهریاری که دیگر نبود اما آبروی شعر صدسالهی اخیر است هرچند سبک شعرش ادامهدهندهی حضرت حافظ علیهالرحمه و... است اما هر کاری که بکنند او شهریار است و نامش تا همیشه در تاریخ شعر و ادبیات این مرز و بوم، و حتی برون از مرزها مانند بزرگان هر قرنی ماندگار است.
در صورتی که اگر انصاف داشته باشیم به خوبی متوجه این مطلب میشویم که فقط در یکی دو بیت از شعر قوی همای رحمت استاد شهریار با سرودهی متوسط مفتون همدانی شباهت دارد و یا شاعری که شما نام بردهاید. که البته آن زمان فقط این شائبهی سرقت ادبی راجع به شعر مفتون همدانی بود که دیوانش 20 سال بعد از سرودن شعر همای رحمت استاد شهریار به چاپ رسیده است و بعدها بعضی افراد اشعار دیگری را نیز شبیه به شعر همای رحمت عنوان کردند نظیر سرودهی مرحوم استاد حسن میرخانی متخلص به (بنده) که ایشان استاد خوشنویسی بودند و اصلا تاریخ سرایش شعر ایشان بعد از همای رحمت بود و در واقع آنها بودند که به استقبال این غزل استاد شهریار رفته بودند. به نظر این کمین اگر سرقت ادبی هم شده باشد حتما مرحوم مفتون مرتکب چنین کاری شده نه استاد شهریار.
حتی غزل همای رحمت را صدها شاعر تضمین کردهاند و مرحوم پدرم (شمس قمی) نیز در سال 1345 مخمس تضمینی با این مطلع دارد :
سحر از سروش عرفان بشنیدم این ندا را
که رسید ساقیِ جان ، مِی جام هل اتی را
ز خم غدیر عشقت ، بزدم می ولا را"علی ای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را"
که همان زمان به چاپ رسیده و خیلی از خوانندگان مذهبی پس چند دهه هنوز میخوانند.در پایان عرض میکنم که ما نباید به دست خودمان بزرگان و پیشکسوتانمان را تخطئه کرده و نام ایشان را خدشهدار کنیم که مسلماً قهر طبیعت شامل احوالمان میشود و دست انتقام، روزی توسط نسل جدید گریبانمان را میگیرد.
دوستدارتان :سید محمدرضا شمس (ساقی) 🙏❤️
شمس (ساقی) در ۲ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۲، ساعت ۰۷:۲۹ دربارهٔ اهلی شیرازی » سحر حلال » بخش ۲ - سحر حلال مولانا اهلی شیرازی:
بی نظیر
شمس (ساقی) در ۴ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
درود بر بزرگواران
شکی نیست که طبق آموزههای ادبی (معاینه بینم) حشو است و اگر در شعر هر شاعری چنین ترکیبی رؤیت شود منتقدان بهراحت از آن نمیگذرند اما چه اصراری هست که چون این مورد در شعر حضرت سعدیاست توجیه کنیم این مورد واضح را زیرا مبرهن است که معاینه در لغت یعنی : (به چشم دیدن) و فعل بینم حشو است و مطمئنم از مقام استاد سخن نمیکاهد.
آن عزیزانی که معاینه را به عینه معنا میکنند نمیدانم بر چه اساسی اسم مصدر را نادیده میگیرند و به دلخواه خود معنا میکنند.
بنابراین در چنین صورتی (به عینه) بر (معاینه) رجحان دارد تا حشو نشود.
اگر به عینه ببینم که قصد جان دارد
شمس (ساقی) در ۴ سال و ۳ ماه قبل، یکشنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۷ دربارهٔ میرزاده عشقی » نمایشنامه » نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم » بخش ۱ - ایدآل یا سه تابلوی عشقی:
واقعا بی نظیر است این اثر زندهیاد میرزاده عشقی
شمس (ساقی) در ۴ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳۰:
سلام.
مصراع اول بیت سوم را اصلاح بفرمایید.
شب را ز آه ، زنده دلان روز میکنند.
متشکرم
شمس (ساقی) در ۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱ - یکشب با قمر:
مُلک جم گرچه هنر پرور و شاعرخیز است
شهریار غزل ، اعجوبهای از تبریز است
مدّعی گرچه زند لاف گزاف از سرِ بخل...
نیک داند سخنش باطل و طنز آمیز است
سید محمدرضا شمس (ساقی)
شمس (ساقی) در ۶ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۵۵ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۸۲:
ضمن عرض ادب و احترام
در این رباعی مصراع سوم اختلال وزن دارد (خودت) زاید است که اینگونه باید باشد
از هرچه بجز عشق، تهی دستم کن
شمس (ساقی) در ۱ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۰ در پاسخ به آرا منتظری دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » طهمورث » طهمورث: