احمد در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۲۵۲:
نخاید صحیح است و نخواهد قافیه صحیحی نیست. دیوانه نیز به سبب دیوانگی است که زنجیر به دندان میکشد ناگزیر.
رضا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو:
گر سیاهست او همآهنگ تو است
تو سپیدش خوان که همرنگ تو است
امیر در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » مسمطات » شکوه:
ممنون از شما که برای شعر به این فشنگی نظر نذاشتید
رضا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون:
عاشقان کل نی عشاق جزو
ماند از کل آنک شد مشتاق جزو
رضا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان:
چشم آخربین تواند دید راست چشم اول بین غرورست و خطاست
امین کیخا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸:
برای رفیق لغت اندا را هم داریم .
حامد در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مفردات » شمارهٔ ۱۶:
بی شک نعمتهای خداوند بیشمارند همانگونه که خداوند می فرماید: َإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا اما باید دانست که از داست دادن یک نعمت نباید کفران نعمت در انسان به وجود آید سعدی به نکته ی جالبی اشاره نموده و آن اینکه داشتن دندان بدون تردید نعمت بزرگی است اما نباید فراموش کرد که داشتن نان و آنچه که بتوان از آن تغذیه نمود نیز نعمت بزرگی است که اگر چنانچه کسی یک نعمتی را از دست داد باید به خاطر نعمت دیگر شاکر خداوند باشد
مخور غم به چیزی که رفتت زدست مر اینرا نگه دار اکنون که هست
ابراهیم در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولیّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بیادبی:
سلام.لطفا شعررامعنی کنید
emir در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » مقدمه:
کتاب تاریخ بیهق اثر ظهیرالدین ابوالحسن علی بن ابی القاسم زیدبیهقی نامدار به ابن فُندُق
--
کتاب تاریخ بیهقی اثر ابوالفضل بیهقی
---
همون تاریخ بیهق فک کنم درست تره
ناشناس در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
نه رعد و برق همین یکی دو سال پیش اختراع شده
علی رضایی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله:
با سلام این شعر در مورد داستان حارثه بن مالک بن نعمان انصاری است. این داستان در کتابهای حدیثی شیعه همچون کافی،وافی و بحار الانوار و نیز کتب حدیثی سنی همچون کنز العمال آمده است. در هیچ کتاب حدیثی نام صاحب داستان زید ذکر نشده است. عرفای فریقین هم داستان را با نام زید یاد نکرده اند. در اشعار مولانا پایان داستان هم ذکر نشده است.
لیلا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
لطفا بفرمایید با توجه به مصرع در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور چه وصلی در هجر است؟
کوچمضان در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:
سلام ،
بیت آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار بنام من دیوانه زدند. از این آیه قرآن است .
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولا (احزاب72) ما این امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند. انسان آن امانت بر دوش گرفت، که او ستمکار و نادان بود.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند : مربوط به قولی از پیامبر است که گفته امت من هفتاد و دو ملت یا فرقه می شوند .
با تشکر.
سیدمحمدحسن رضوی درخشی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱:
به نظرمن شاه بیت این غزل بیت ماقبل آخراست:/چرا ؟به یک نی قندش ؛ نه می خرند آن کس ،؛که کرد:صدشکرافشانی از،نی قلمی/تضادموجودبین کم ارزشی یک نی قند،تاکیدروی عدد یک ؛ازیک طرف وبهای فراوان به شکرافشانی ازطرف دیگر،آن هم صدشکرافشانی (شکرشکن شوندهمه طوطیان هند/زین قندپارسی که به بنگاله می رود/)از یک قلم نیی.شعر به این شیرینی !وایهام موجود درواژه ی نی که هم زیبا سخن سرودن وهم زیبا نوشتن ونیزشیرین نوازی نی را هم به ذهن متبادر می نماید.بین خریدن وافشاندن هم به گونه ای ظریف تناسب برقراراست.تناسب موجودبین واژه های :قند،شکر،نی قند که همان نیشکر است باخریدوفروش (شکرافشانی به معنای پخش شکر)وهم آوایی حرف "نون"7بار،حرف "کاف"5باروحرف "ش"سه بار زیبایی موسیقایی خاصی به این بیت بخشیده است."حسن رضوی درخشی"
اصغر رحیمی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بیلذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت میکند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی:
من حیفم آمد که این داستان را نقل نکنم شرح کامل داستان را در اینجا برای شما می آورم :
داستان جالب توبه نصوح
نَصوح مردی بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و
در حمام زنانه کار می کرد.
سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش میکرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود
اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر میساخت و کسی از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزکاری و زرنگی او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وی آنها را دلاکی کند و از او قبلاً وقت می گرفتند تا روزی در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه مایل شد که به حمام آمده و کار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایی و خدمتگزاری اعلام آمادگی نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا گوهر گرانبهای دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر
پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود . طبق این دستور مأمورین ، کارگران را یکی بعد از دیگری مورد بازدید خود قرار دادند، همین که نوبت به نصوح رسید با اینکه آن بیچاره هیچگونه خبری از آن نداشت ، ولی از ترس رسوایی ، حاضر نـشد که وی را تفتیش کنند، لذا به هر طرفی که می رفتند تادستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار می کرد و این عمل او سوء ظن دزدی را در مورد او تقویت می کرد و لذا مأمورین برای دستگیری او بیشتر سعی می کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خدای تعالی متوجه شد و از روی اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید میلرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبهام بشکستم، اما تو را به مقامستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایی نجاتش دهد . به مجرد این که نصوح توبه کرد، ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد . پس از او دست برداشتند. و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت . او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبهاش ثابتقدم ماند و فوراً از آن کار کناره
گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالی که از راه گناه تحصیل کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ، دیگر نمی
توانست در آن شهر بماند و از طرفی نمی توانست راز خودش را به کسی اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهی که در چند فرسخی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید . اتفاقاً شبی در خواب دید کسی به او می گوید : « ای نصـــوح ! چگونه توبه کرده ای و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل رام روئیده شده است ؟ تو باید چنان توبه کنی که گوشتهای
آرام از بدنت بریزد . » همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگهای گران وزن را حمل کند و به این ترتیب گوشتهای حرام تنش را آب کند . نصوح این برنامه را مرتب عمل می کرد تا در یکی از روزها همانطوری که مشغول به کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست ؟ تا عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است ، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن
میش را گرفت و نگهداری نمود و از همان علوفه و گیاهان که خود می خورد ، به آن حیوان نیز می داد و مواظبت می کرد که گرسنه نماند. خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند می شد تا سرانجام کاروانی که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر می داد به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وی راهی نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه
آبی حفر نمود و کم کم در آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افکندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حکومت نموده و مردمی که در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند. رفته رفته ، آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود . از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من کاری و نیازی به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او برای آمدن نزد ما حاضر نیست ما می رویم که او را و شهرک نوبنیاد او را ببینیم .
پس با خواص درباریانش به سوی محل نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه برای ملاقات و دیدار او آمده بود ، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند
تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسری نداشت ، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت ، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسی رسید، در بارگاهش نشسته بود که ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت چند سال قبل ، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد کن . نصوح گفت : چنین است . دستور داد تا میش را به او رد کنند، گفت چون میش مرا نگهبانی کرده ای هرچه از منافع آن استفاده
کرده ای ، بر تو حلال ولی باید آنچه مانده با من نصف کنی . گفت :
درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف کنند. آن شخص گفت : بدان ای نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته برای آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدندچون بنده ای توبه نصوح کند، خدا دوستش دارد وگناهانش را در دنیا و آخرت بپوشاند
داریوش ابونصری در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیهالسلام:
بازگفت او این سخن با آسیه
گفت جان افشان بر او ای رو سیه
به نظر میرسد آیسیه در مصرع نخست املای نادرست واژه باشد ,آسیه درست است.
رضا در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۸۸ - شکایت پیرزن:
با عرض سلام و تشکر
در بیت ششم کلمه عرصه اشتباهاً عرضه نوشته شده است لطفاً اصلاح نمایید
سجاد در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹:
با سلام . از این قبیل غزلیات خیام نیشابوری می توان استنباط کرد که او تا حدودی افکاری پوچ گرایانه داشته است . دوستان عزیز و محترم به غزلیات 140و138 رجوع نمایند.البته که شخصیت شاعری پر آوازه مانند او تک بعدی نیست . بلکه میتوان ساعت ها جلسه و کارگاه های همفکری جهت بررسی و پژوهش پیرامون شخصیت خیام و خیام پژوهی برگزار کرد.
باتشکر.
پریناز در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳:
سلام با تشکر از زحمات اما کاش همه بیتها رو معنی میکردید
میر حسینی در ۱۱ سال و ۵ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۸: