عسل در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
بیت هفتم:
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند/ گر تو نمی پسندی تغییر "ده" قضارا... درست تره
محمد امین مروتی در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان را:
اسم و مسمای اسلام
دینداری عارفانه معطوف به معنا و مسماست و نه هر کس به اسم و رسم مسلمان بود، به واقع و به معنا هم مسلمان است. مولانا در دفتر پنجم حکایت مسلمانی را می گوید که گبری را به اسلام دعوت می کند. جواب می شنود که اگر مسلمانی آن است که بایزید دارد، طاقت آن ندارم و اگر این است که امثال تو دارند، رغبتی بدان ندارم:
بود گبری در زمان بایزید گفت او را یک مسلمان سعید
که چه باشد گر تو اسلام آوری تا بیابی صد نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخ عالم؛ بایزید
من ندارم طاقت آن، تاب آن کان فزون آمد ز کوشش های جان
مؤمن ایمان اویم در نهان گرچه مهرم هست محکم بر دهان
باز ایمان خود گر ایمان شماست نه بدان میل استم و نه مُشتهاست
شما آن را هم که مایل به ایمان باشد، از ایمان آوردن پشیمان و دچار سستی و فتور می کنید. چرا که نان مومن را یدک می کشید و نه معنایش را. همان گونه که عرب به بیابان، "مفازه" (یعنی جای رستگاری و فوز) می گویند. یعنی ایمان و اسلام شما مانند "مفازه" اسمی است بی مسما:
آنکه صد میلش سوی ایمان بود چون شما را دید آن فاتر شود
زانک نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی
عشق او ز آورد ایمان بفسرد چون به ایمان شما او بنگرد
ایمان و اسلام شما مانند ایمان آن موذن بدصدایی است که در میان کافران اذان می خواند و کسانی را که هم ذره ای میل به اسلام داشتند، سرد می کرد:
یک مؤذن داشت بس آواز بد در میان کافرستان بانگ زد
چند گفتندش مگو بانگ نماز که شود جنگ و عداوت ها دراز
او ستیزه کرد و پس بیاحتراز گفت در کافرستان بانگ نماز
کافری که پیش از خواندن آن موذن، دخترش میل به ایمان آوردن داشت، بهر موذن بدآواز هدیه آورد:
خلق خایف شد ز فتنه ی عامهای خود بیامد کافری با جامهای
پرس پرسان کین مؤذن کو، کجاست که صلا و بانگ او راحتفزاست؟
دختری دارم لطیف و بس سنی آرزو میبود او رامؤمنی
هیچ این سودا نمیرفت از سرش پندها میداد چندین کافرش
هیچ چاره میندانستم در آن تا فرو خواند این مؤذن آن اذان
گفت دختر چیست این مکروه بانگ که به گوشم آمد این دو چار دانگ
من همه عمر این چنین آواز زشت هیچ نشنیدم درین دیر و کنشت
خواهرش گفتا که این بانگ اذان هست اعلام و شعار مؤمنان
چون یقین گشتش رخ او زرد شد از مسلمانی دل او سرد شد
راحتم این بود از آواز او هدیه آوردم به شکر، آن مرد کو؟
مولوی از قول آن گبر نتیجه می گیرد:
هست ایمان شما زرق و مجاز راهزن همچون که آن بانگ نماز
لیک از ایمان و صدق بایزید چند حسرت در دل و جانم رسید
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد
رضا در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۳ - حکایت:
به ناچار دشمن بدردش پوست
رفیقی که از خود بیازرد دوست
علی در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
در این مصرع «یارب آسیبی مباد آن کرکس مستانه را» فکر کنم به جای کرکس باید وازه نرگس را گذاشت. کرکس مستانه تا حد زیادی بی ربط و بی معنی به نظر می رسد.
امید در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ رضیالدین آرتیمانی » رباعیات » رباعی شماره ۸۳:
لجه : میانه دریا
لؤلؤ : مروارید
جیحون : پرآب ترین رود در آسیای میانه ( این رود به طور تاریخی در حدود یا سرحد سرزمین باستانی ایران قرار داشته و در آثار اساطیری نیز مرز ایران و توران به شمار میرود.)
سیروس آزاد در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
واقعاً استاد شجریان چقدر این بیت زیبا را، زیبا خوانده است:
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود
امین کیخا در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۲:
گرسیوز یک واژه ی باستانی آریایی است گِرس به معنای لاغر و باریک بوده که در زبان لاتین گراسیلیس هم به معنی باریک همریشه با این لغت است .به این ترتیب گرسیوز هم مانند زواره برادر رستم در نام خود به گونه ای خوار داشته شده است . زواره از زاویدن به معنی to serve است و ندیم معنی میدهد .
رضا در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:
یا علی مدد
مهدی در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
بهتر و درست تر به نظر میاد
بیت اشاره به داستان آدم و حوا دارد که به خاطر رسیدن به مقام دو گندم بهشت رو از دست داد
و حافظ میگه که من ناخلف باشم اگر بهشت رو به یک دانه جو نفروشم
منظور از "دو گندم" حضرت علی و حضرت فاطمه هستند
و مقصود از "جو" یکی از فرزندان اینها می باشد.
جواد در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » قاصد:
ایلش به معنای بنشین استفاده میشود و ایلن به معنای استراحت کن با توجه به لهجه شهریار و معنای شعر ایلش بهتر است.
در زیان ترکی آذربایجانی برخلاف فارسی حروف صدادار کوتاه یا کشیده نیستند بلکه به خفیف یا ثقیل بودن کلمه بستگی دارند بنابراین در بیت دهم همان گاه درست است. گه کلمه ترکی نیست.
پای به معنای سهم، بخش و قسمت است و کاملا به جا استفاده شده. بدین معنا که از هر زیبارویی گلی گرفته و آن را سهمی از جمال تو در نظر گرفته ام. اگر تای به کاربریم صنعت اغراق از بین رفته و با توجه به مصراع بعدی هم قافیه تکراری می شود.
در ضمن از دوستان خواهش مبکنم با ترجمه تحت الفظی معنای شعر را خراب نکنند.
کیانوش پدرود در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۱ - کل الصیدفی جوفالفرا:
بیت پنجم از انتها اشتیاه به نظر می آید. به جای:
برد سی و پنج سال اندر کتاب خویش رنج
باید بیاید:
برد سی سال و پنج اندر کتاب خویش رنج
حسین در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
این پدیده استاد غزل سعدی شیرین گفتار شیرازی نیز همانند دیگر آثارش، روح را از زمین میرباید -تشنه و سرگردان میکند -راه نمایی نموده و سرانجام در سرمنزل مقصود سکنی میدهد.
شاعری به این حد اعجاب و اعجاز ندیده ام.
رحم الله من قرا الفاتحه
سعید در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
شعر رو خیلی دوس داشتم ولی با خونذن کامنت ها حالم از شعر بهم خورد
دیگه هیچ وقت سعی نمی کنم کامنتی در باره علایق بخونم چون مردم کشور من استاد به لجن کشیدن همه چی هستن
نیما در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
با سلام به همه ی دوستان هنرمند و فرهیخته
زیبایی این ترجیع بند انکارناپذیر است , با این حال توجه دوستان را به یک نکته جلب می کنم و آن چگونگی پیوند هر بند با بیت پایانی بند یعنی
بنشینم و صبر پیش گیرم ... است
این پیوندها در تمامی بندها به قدری محکم , استوار و اعجاب انگیز صورت گرفته است که هر خواننده ای را به وجد می آورد
به راستی که
شاعر اگر سعدی شیرازی است بافته های من و تو بازی است
حسن در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:
به نام خدا
(به عشق معینم)
یارب از آتش مترسان تو مرا
گر چه سوزان است آن آتش سرا
آنچنان داغی دل من کاشتی
ترس ان آتش ز دل بر داشتی
تو مرا در آتشی انداختی
دوزخت را یک بهشتی ساختی
دیگرم باکی نباشد زآتشت
آنچه کردی صدهزارن آتش است
یار از آغوش من برداشتی
اتش اندر دامنم انداختی
کاش دنیایی و عقبایی نبود
کاش عشقی و خریداری نبود
چشم یعقوب نبی مو سپید
از غم یارش نمی گشتی سپید
من چه سازم ای خدای بی رغیب
یار من بردی شدم من بی حبیب
کاش یارب تو نگاری داشتی
بعد چندی ان نشان برداشتی
باز این دنیا چنین نظمی بداشت
یا که بر سر می زدی یارم کجاست
آنچه گویم ازسر بی عقلی است
تو نگیر خرده که جایش خالی است
جای خالیش دلم آتش زده
خون بگرید بنده ی ماتم زده
هر چه بارت می کنم لایق نه ای
هرچه فکرت می کنم عاقل تویی
یا بکن اگه ز تقدیرت مرا
یا مکن با من چنین بازیچه ها
ان مه زیبا گرفتی نوش جان
می سپارم بر تو من ای لا مکان
در جوارت جا بده رحمان تویی
کن مرا اسوده خاطر جان تویی
حسن در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:
نام خدا
((آن غم کجا و این غم کجا))
به یاد معینم
اشک و اه و ماتمم از دوریت جانم معین از یک طرف
جای خالی تو را هر روز دیدن ای عزیز از یک طرف
ثلمه ای از داغ تو افتاده است بر سینه ام از یک طرف
صبر را از من ربوده عشق من از یک طرف
گشته ام من واله و شیدای این تاج سرم از یک طرف
لحظه ها را می شمارم تا بگیرم یار را اندر برم از یک طرف
ارزوی مرگ دارم تا وصال حاصل شود از یک طرف
مرگ هم دندان من را خوب شمرده ،،،می جهد از یک طرف
مانده ام من یکه و تنها با دنیای غم از دوریت از یک طرف
کس ندارم درک این معنی کند یاری کند از یک طرف
سنگ قبرت را ببینم ای گلم ناز پدر از یک طرف
عشق دیدارت زبانه می کشد اندر دلم از یک طرف
دیگران جان دارن من جان سگ از یک طرف
چون نمردم از غمت فهمیده ام از یک طرف
خاطرات ناز تو در ذهن من از یک طرف
جام زهری که مدام می نوشمش از یک طرف
هر کدام از ما به جلوت در سکوت لبخند به لب از یک طرف
زجّه ها سر می دهیم در خلوتی از عشق تو از یک طرف
هفده سال تاج بر سر داشتم از یک طرف
تاج من پنهان کرده ست ان کریم از یک طرف
بعد تو دنیا نیرزد ارزنی از یک طرف
او مسیر خود رود من می روم از یک طرف
کربلا اید چو تصویرش به ذهن از یک طرف
شرم دارم اشک ریزم بهر تو از یک طرف
محمد رضا در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۴:
ای فرزندان آدم، من بی نیازی هستم که بی نیاز نمی شوم، مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن تا تو را آنچنان بی نیاز کنم که نیازمند نشوی،
ای فرزند آدم، من به هرچه می گویم باش، می شود، مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که به هرچیز که بگوییبباش، بشود. ( یا بنی آدم انا اقول للشّی ءِ کن فیکونُ اطعنی فی ما امرتک اجعلک تقول للشّی ءِ کن فیکونُ )
فرازی از دعای کمیل
چه قدر مولانا قشنگ کفته!!!
عجم در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۱۸ - چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما:
در شرح اسرار اسمای علی مرتضی
اقبال لاهوری » اسرار خودی
مسلم اول شه مردان علی
عشق را سرمایه ی ایمان علی
از ولای دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
نرگسم وارفته ی نظاره ام
در خیابانش چو بو آواره ام
زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست
می اگر ریزد ز تاک من ازوست
خاکم و از مهر او آئینه ام
می توان دیدن نوا در سینه ام
از رخ او فال پیغمبر گرفت
ملت حق از شکوهش فر گرفت
قوت دین مبین فرموده اش
کائنات آئین پذیر از دوده اش
مرسل حق کرد نامش بوتراب
حق «یدالله» خواند در ام الکتاب
هر که دانای رموز زندگیست
سر اسمای علی داند که چیست
خاک تاریکی که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
فکر گردون رس زمین پیما ازو
چشم کور و گوش ناشنوا ازو
از هوس تیغ دو رو دارد بدست
رهروان را دل برین رهزن شکست
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گل تاریک را اکسیر کرد
مرتضی کز تیغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقلیم تن است
مرد کشور گیر از کراری است
گوهرش را آبرو خودداری است
هر که در آفاق گردد بوتراب
باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر که زین بر مرکب تن تنگ بست
چون نگین بر خاتم دولت نشست
زیر پاش اینجا شکوه خیبر است
دست او آنجا قسیم کوثر است
از خود آگاهی یداللهی کند
از یداللهی شهنشاهی کند
ذات او دروازه ی شهر علوم
زیر فرمانش حجاز و چین و روم
حکمران باید شدن بر خاک خویش
تا می روشن خوری از تاک خویش
خاک گشتن مذهب پروانگیست
خاک را اب شو که این مردانگیست
سنگ شو ای همچو گل نازک بدن
تا شوی بنیاد دیوار چمن
از گل خود آدمی تعمیر کن
آدمی را عالمی تعمیر کن
گر بنا سازی نه دیوار و دری
خشت از خاک تو بندد دیگری
ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ
جام تو فریادی بیداد سنگ
ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟
سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟
در عمل پوشیده مضمون حیات
لذت تخلیق قانون حیات
خیز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر کن خلیل آوازه شو
با جهان نامساعد ساختن
هست در میدان سپر انداختن
مرد خودداری که باشد پخته کار
با مزاج او بسازد روزگار
گر نسازد با مزاج او جهان
می شود جنگ آزما با آسمان
بر کند بنیاد موجودات را
می دهد ترکیب نو ذرات را
گردش ایام را برهم زند
چرخ نیلی فام را برهم زند
می کند از قوت خود آشکار
روزگار نو که باشد سازگار
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جانسپردن زندگیست
آزماید صاحب قلب سلیم
زور خود را از مهمات عظیم
عشق با دشوار ورزیدن خوشست
چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست
ممکنات قوت مردان کار
گردد از مشکل پسندی آشکار
حربه ی دون همتان کین است و بس
زندگی را این یک آئین است و بس
زندگانی قوت پیداستی
اصل او از ذوق استیلاستی
عفو بیجا سردی خون حیات
سکته ئی در بیت موزون حیات
هر که در قعر مذلت مانده است
ناتوانی را قناعت خوانده است
ناتوانی زندگی را رهزن است
بطنش از خوف و دروغ آبستن است
از مکارم اندرون او تهی است
شیرش از بهر ذمائم فربهی است
هوشیار ای صاحب عقل سلیم
در کمینها می نشیند این غنیم
گر خردمندی فریب او مخود
مثل حر با هر زمان رنگش دگر
شکل او اهل نظر نشناختند
پرده ها بر روی او انداختند
گاه او را رحم و نرمی پرده دار
گاه می پوشد ردای انکسار
گاه او مستور در مجبوری است
گاه پنهان در ته معذوری است
چهره در شکل تن آسانی نمود
دل ز دست صاحب قوت ربود
با توانائی صداقت توأم است
گر خود آگاهی همین جام جم است
زندگی کشت است و حاصل قوتست
شرح رمز حق و باطل قوتست
مدعی گر مایه دار از قوت است
دعوی او بی نیاز از حجت است
باطل از قوت پذیرد شان حق
خویش را حق داند از بطلان حق
از کن او زهر کوثر می شود
خیر را گوید شری ، شر می شود
ای ز آداب امانت بیخبر
از دو عالم خویش را بهتر شمر
از رموز زندگی آگاه شو
ظالم و جاهل ز غیر الله شو
چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند
گر نبینی راه حق بر من بخند
عجم در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۱۱۸ - چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما:
هرکه از ظن خود شد یار من از درون من مجست اسرار ......... !!!!!
نیما در ۱۱ سال و ۱ ماه قبل، سهشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳: