گنجور

حاشیه‌ها

روفیا در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۴:۵۹ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:

سلام مرسده گرامی
دانش ادبی عرفانی بنده در حد صفر است .
تنها سرمایه من خواستن است .
فقط خواستم که بدانم و بیاموزم تا شادی بیافرینم .
که البته سرمایه کمی هم نیست .
مرسده جان ویژگی هایی که بر می عرفان مترتب است ، می انگوری هم از آن بی بهره نیست .
بدون شک وجوه تشابهی بوده که شعرا را بر آن داشته عرفان را به می تشبیه کنند .
از آن جمله است مستی و بی خویشی که در هر دو حال روی می دهد ولی مستی می انگور عرضی است مثل همان آبی که گرم شده دوباره سرد میگردد . این مستی بر انسان عارض می شود. پس از مدتی نیز زایل می گردد .
شراب از پی سرخرویی خورند
ولی عاقبت زرد رویی کشند
مستی می عرفان یک تغییر جوهریست.
صعود به عالم برتریست . متزلزل و ناپایدار نیست .
همه انسان هایی که به می انگور روی می آورند نیز در پی همان بی خویشی اند . غافل از اینکه این شراب تقلبی قادر به انتقال انسان از عالم غم به عالم شادی نیست .
ما به شرابی نیاز داریم که ما را برای همیشه از غم این عالم وارهاند .
بهایش هم هزار دلار یا صد هزار دلار نیست .
بهایش وجود و هستی ماست .
بهای باده من المومنین انفسهم
هوای خویش بنه گر هوات بیع و شراست
هر گاه حاضر به پرداخت این بها شدیم یعنی اعلام آمادگی کردیم تازه وجود و هستی ما را به ما بر می گردانند .
و ما زنده می شویم .
و مست می شویم .
براستی اهل نظر که در من یزید عشق معامله با آشنا کنند وجود ما را می خواهند چه کنند ؟!
آن مقام که نیازی به چیزی از جانب ما ندارد !
این فقط یک آزمون است که ببینند آیا ما آنقدر بزرگ شدیم که وجودی را که از او وام داریم حاضر به استرداد آن به مالک حقیقی اش باشیم یا مثل کودکی هستیم که حاضر نیست آبنباتش را به کسی که به او داده برگرداند . اگر کودک آبنبات را برگرداند بخشاینده آنرا واقعا پس نمیگیرد . بلکه به او بر می گرداند .
انسان های متوهم مثل آن کودک پول و قدرت و زیبایی و دانش و عقیده شان را از آن خود می دانند و می پندارند به واسطه صلاحیت خود آن هارا به دست آورده اند . از یادشان میرود از خزانه غیبشان دوا کرده اند و قرعه کار به نام آن دیوانگان زده اند .
ساقیا هشیار کن مستان پشت میز را
شعرا از مستی می انگور میگویند تا تصویری در ذهن ما کودکان از مستی بالاتری ایجاد کنند . تاما را حریص و تشنه نوشیدن آن شراب ازلی کنند . شما که باور نمی کنید نخبگانی چون حافظ و خیام آن همه نظم و هارمونی و بلاغت را خرج کرده اند تا الکل اتیلیک و پیامدهای زودگذر نوشیدن آنرا معرفی کنند !

رضا در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

گفت و گفتار حافظ به سبکی نو:
گفتم غم تو دارم گفتا درک به من چه
گفتم که مال من باش گفتا برو نمیشه
گفتم که بی وفایی گفتا زهی خیاله
گفتم نظر به من کن گفتا چشام خماره
گفتم زگیسوانت رسوای عالمم کرد
گفتا دلم به حال دیوانگان بسوزه
گفتم ز صبح و شامان جز تو خبر نگیرم
گفتا در این گذرگه بر تو خبر نباشه
گفتم سیاهی آن چشمان مرا بسوزاند
گفتا ببندمش آن، بر روی تو حرامه
گفتم دل اسیرت کی عزم خانه دارد
گفتا در این بیابان دل دیگه جا نداره
گفتم زمان حسرت، حسرت کِشی و حسرت
گفتا قضای دنیاست در آن رضا محاله
(ر.ص، گفت و گفتار)

merce در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

جناب ناآشنا
درود بر شما
آنچه را شما دوست گرامی، ذوق و خوش طبعی خواندید
و بر من منّت گزاردید
از لطف و تشویق همچون شمایی و شاگردی بانو روفیای عزیز و آقای دکتر ترابی است
این بنده هنوز به اول راه نرسیده ام که استادانی چون بانوروفیا و آقای ترابی را خوشبختانه یافته ام
باز هم از تشویق جنابعالی ” ناآشنا“ ی گرامی ، سپاسگزارم
با احترام
مرسده

merce در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

درود بر شما جناب ترابی با این همه نازک اندیشی
که قلم ناتوان این شاگرد در برابر کلک توانمند جناب دکتر ترابی
لال آمد
می دانم که ” بی عشق مباد سرنوشتم “ از کدام جان شیفته نشأت می گیرد
من نیز
شمعی به سرای عشق افروخته ام
از عشق هزاران هنر آموخته ام
هرگاه که جام زهر بر کامم بود
مرهم شده براین جگر سوخته ام
تا دست به دامنش دگر باره زنم
چشمی به در وخاک رهش دوخته ام
تادیده گشودم به تماشای رخ اش
شمعی به سرای دل بر افروخته ام
ای عشق چه سوره ای که ازآیه ی تو
در سینه هزاران گهر اندوخته ام
آنگه که تو آمدی چو بوی خوش دوست
جز مهر تو آنچه بود بفروخته ام
به شاگردی شما دوست نادیده به عنوان استادم
افتخار می کنم
می بخشید که غزل با عجله شد و ناتمام
با احترام
مرسده

بی لب در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱:

این شعر در برنامه گلهای تازه شماره 60 با همکاری محمدرضا شجریان (آواز)) ، عبادی (سه تار) ، بدیعی (ویلن) ، منصور صارمی (سنتور) ، جهانگیر ملک (تنبک) با دکلمه آذر پژوهش اجرا شده است.
لینک دانلود:
پیوند به وبگاه بیرونی

کمال در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

باسلام،وقبول طاعتتان ،راجب این غزل،فالی رادرنظرگرفته ام که درذیل می آورم:
ای صاحب فال،شماازموضوعی رنجیده اید
وتلاش بسیارشمابرای حل مشگلاتتان به،،،،،،
نتیجه نرسیده است وحس میکنیددیگر،،،،،،،،
نمی توانیدتحمل کنید،بدانیدمشکلات بخشی
اززندگی ماست ،خوشحال باشیدکه به ،،،،،،،
زودی درهای رحمت به روی شمابازمیشود
مشروط براینکه به خداوندتکیه کنیدوبه
تلاشتان ادامه دهید.
پیروزباشید.

مهدی در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

این غزل احتمالا در پس خرده گیری هایی بوده که اهل شریعت بوی میگرفتند و در بیت نخست استدلال قرانی که در ایات 172 تا 174 سوره اعراف در قران بیان شده را اشاره میکندو در حقیقت بیان میکند که اگر میبینید که من به شریعت شما پایبندی ندارم و اهل طاعت و عبادت نیستم بر این دلیل است که در روز الست که خدا از ما پیش از زندگی پیمان وفاداری گرفته پیمان شکستم گویا از پیش از تولد راه ما از هم جدا گشته هست

دکتر ترابی در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:

مرسده گرامی
هزارا آفرین بر جانت از سر تاقدم ،
هزاران آفرین بر زبان آوریت!
می کوشم تا شایسته بخشی کوچک از مهر بی کرانتان باشم.
هستی با او مانا می یابد، بی او کاستگی میگیرد
با او پرو پیمان ، بود میشود بودایی می آید و در پس آن بودگاری ، که روند وروگه بودن است در چرخه جاوید.
او ، همان جادوی غریب نهفته در ذرات هیدرژن است، تا در تنور خورشید پیوسته در هم آمیزند، فروغ ایزدی ، نور اسپهبدی بیافرینند.
همان نیروی شگرف، در سبزینه گیاه که خاک باد وباران خورده را شهد ناب می کند ، می ناب میکند
سودایی که در هر بهار در جان دانه گرده می آویزد تا خویش به بال باد بسپارد ، و بر کلاله رنگین مادگی جا خوش کند.
نیرنگ سرخ شاخه ریواس،
عشق. آنسان که پیر گنجه میگوید:
پرورده عشق شد سرشتم
بی عشق مباد ، سر نؤستم

امیر در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹:

اواز شهرام ناظری جلوه ی عرفانی این غزل رو کامل تر کده

امید حق پرور در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

به نظر من در این شعر عبارت "سر کن" درست است.
خو کردن، به معنای عادت کردن و انس گرفتن است که تاثیر آن در خود شخص متجلی میشود.
حال آنکه مصراع دوم به تاثیر روش سر کردن (تعامل کردن) با دیگران، در آنها اشاره میکند. (با دیگران چنان تعامل داشته باش که تو را همواره از خود بینگارند / دوست بدارند)

امید حق پرور در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶:

من بیت آخر را به این شکل شنیده ام:
چنان با نیک و بد سر کن که بعد از مردنت عرفی
مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳:

بیت چهارم مصرع اول: کنج قفس صحیح است

حمید در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

چهل بار، حج به جا آورده بود و در همه آن‏ها، جز توکل زاد و توشه‏ای همراه خود نداشت. در آخرین حج خود، در مکه، سگی را دید که از ضعف می‏نالید و گرسنگی، توش و توانی برای او نگذاشته بود. شیخ که مردم او را «نصر آبادی» خطاب می‏کردند، نزدیک سگ رفت و چاره او را یک گرده نان دید. دست در کیسه خویش کرد؛ چیزی نیافت. آهی کشید و حسرت خورد که چرا لقمه‏ای نان ندارد تا زنده‏ای را از مرگ برهاند. ناگاه روی به مردم کرد و فریاد کشید: «کیست که ثواب چهل حج مرا، به یک گرده نان بخرد؟» یکی بیامد و آن چهل حج عارفانه را به یک گرده نان خرید و رفت. شیخ آن نان را به سگ داد و خدای را سپاس گفت که کاری چنین مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردی ایستاده بود و کار شیخ را نظاره می‏کرد. پس از آن که سگ، جانی گرفت و رفت، آن مرد نزد شیخ آمد و گفت: «ای نادان!گمان کرده‏ای که چهل حج تو، ارزش نانی را داشته است؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شکوه و جلالش، به دو گندم فروخت و در آن نان که تو از آن رهگذر گرفتی، هزاران دانه گندم است.»

شرح سرخی بر حافظ در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

در جواب خانم فاطمه :
به همین دلیل که نوشته اید ( در کتاب دیوان حافظ ...) در غم تو ... صحیح است !!!!!

شرح سرخی بر حافظ در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:

این که جناب علیرضا نوشته اند :
بازکش یکدم عنان ای ترک شهر آشوب من
تا زاشک چهره راهت پر زرو زیور کنم
درست میباشد که در نسخه ی اکنون واو اضافه ای بعد از اشک نوشته شده است . لطفا اصلاح گرد...
=========================
نوشته ی جناب علیرضا صحیح نیست .
1: اشک دیده داریم ولی اشک چهره نداریم .
2: مصرع صنعت لف و نشر نامرتب دارد . یعنی راهت را از دانه های اشک که شبیه مروارید است و چهره ی زردم که شبیه سکه های زر است پر زر و زیور می کنم . بنابراین قطرات اشک مروارید است و زردی چهره سکه های زر و راهت را با زر و مروارید زیور می بخشم .

خردورز در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴:

بیتهای سانسور یا حذف شده
پس بنده اندر یکی ماهروی چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند به بالا به کردار سرو بلند
دو برگ گلش سوسن می سرشت دو شمشاد عنبرفروش از بهشت
بناگوش تابنده خورشیدوار فروهشته زو حلقۀ گوشوار
لبان از طبرزد، زبان از شکر دهانش مکلّل به درّ و گهر
ستاره نهان کرده زیر عقیق تو گفتی ورا زهره آمد رفیق
و رخ چون عقیق یمانی به رنگ دهان چون دل عاشقان گشته تنگ
روانش خرد بود و تن جانِ پاک تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

خردورز در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴:

چرا بیتهای زیادی و سانسور کردید؟

بابک در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

در گفتار پیشین،
جمله آخر "ایراد شما" میباید به "چنین ایرادی" تصحیح شود،
و "آدمی اشرف مخلوقات" نقل به مضمون از " آدمی مخلوقی برتر" .
با پوزش از احسان

بهرام مشهور در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۳۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):

لحن اوّل ، گنج بادآورد واقعه این بوده که در نبرد دریایی میان ایران و روم قبل از تسلّط کامل ایران به ناوهای رومی ، یکی از کشتی های رومی مملو از غنائم و جواهرات بوده که ناگهان باد شدیدی می وزد و چون کشتیها بادبانی بودند ، علیرغم فرار از دست ایرانیها ، باد ، آن کشتی را به سمت نیروهای ایران می آورد و بدست ایرانیها می افتد و گنج هایش را به خسروپرویز که ظاهراً پادشاه بسیار خوش شانسی بوده تقدیم می کنند . شاید ضرب المثل بادآورده را باد می برد از همین واقعه گرفته شده باشد

بهرام مشهور در ‫۱۰ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یارِ مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو میهمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی

۱
۴۴۸۷
۴۴۸۸
۴۴۸۹
۴۴۹۰
۴۴۹۱
۵۷۲۹