روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
سلام پرده نشین گرامی
نکته ای که به میان آوردید خاطرات زیبایی از خردی ام را زنده کرد .
در یک سریال تلویزیونی به نام پولیانا روشنایی کوهستان دختری بس شاد و سرزنده برای تعطیلات به ارتفاعات کوهستان نزد پدربزرگش سفر کرد .
این دختر پرشور در همنشینی با مردم کوهستان دریافت که هر کدام ترس ها و دردهایی در زندگیشان تجربه می کنند .
یکی از آنها بانوی کهنسالی بود که به گمانم از یکشنبه ها نفرت داشت چون یکشنبه ها روز ملاقات او با پزشک معالجش بود .
پولیانا بازی بسیار هوشمندانه ای آفرید که به زودی در سراسر دهکده مرسوم شد .
او به پیرزن یاد میدهد که در نفرتی که او از یکشنبه ها دارد یک نکته امید بخش وجود دارد و آن اینست که یکشنبه ها بیشترین فاصله را با یکشنبه بعد دارد !!
پس از گذشت سی سال از آن روزها من معنای فلسفی عمیق پشت این بازی را میفهمم .
...
هر چیزی در درون خود ضد خود را نهان دارد ...
زیبایی در درون ترس از زوال زیبایی را ...
نازیبایی در درون حس امنیت ...
امید در درون بیم را ، بیم از احتمال نرسیدن ...
وصل در درون ترس از هجر ...
و هجر در درون امید وصل را ...
هرچه نادان تر باشیم کمتر لذت می بریم کمتر هم درد میکشیم !
هر چه داناتر باشیم بیشتر لذت می بریم ولی نگران از دست دادن دانایی مان هستیم ...
نیست در دایره یک نکته خلاف از کم و بیش ...
این حقیقت خوانایی شگفت انگیزی با عدالت خداوندی دارد .
در نظام و ساختار آفرینش ذهنمان به گونه ای طراحی شده است که به هر کجا و در هر زمان درد و دستاورد با هم برابر هستند !
اینکه ما می پنداریم بعضی کامیاب و برخی ناکام و پاره ای ستمگر و عده ای ستمدیده هستند و روزگار نسبت بدانها بی تفاوت است تنها ساده اندیشی ماست و همواره هر پدیده ای در درون خود ضد خود را حمل می کند اگر ما خوب بیندیشیم .
مقام خوف آنرا دان که هستی تو در او ایمن
مقام امن آنرا دان که هستی تو در او لرزان
ناشناس در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۰:
باسلام .به نظر می آید هجره غلط املایی است .وصحیح آن حجره است ، که میتواند به اتاق ،جایگاه ، خلوتگاه ، یاحتی چنانکه مرسوم ومعمول است به محل کسب وکار معنی شود .وحجله بیشتر دور از ذهن است .
کسرا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
این اثر واقعا معرکست...
پیشنهاد میکنم گوش جان بسپارید به آواز استاد شجریان در برنامه 180 گلهای تاره که در باب این شعرست...
زنده باد عشق
کسرا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
گلهای رنگارنگ برنامه شماره 345
با اجرای شهیدی و الهه
زیباست این شعر
مهدی حیدری در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:
@مهدی برات زاده
تفاوت دارد دوست عزیز.
وفات دارای ایهام بوده و می تواند دو معنی داشته باشه: «وفات» به معنای مردن و «وفات» به معنای وفای تو. که به نظر می رسد سعدی بزرگ دومی را قصد داشته است.
مفهوم آن است که پس از آن که تو وفا کنی، عمری دیگر مورد نیاز است. چرا که این عمر در امیدواری هدر رفت. برای وصال عمری دیگری لازم است.
و اتفاقاً همین ایهام زیباست که اصلاح شعر را ضروری می سازد.
عماد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸:
تا در میان نیاری بیگانهای نه یاری
درباز هر چه داری گر مرد اتفاقی
خلاصه هر چه داری رو کن اگر مردی یا هر چه داری بریز رو تخته
عماد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶:
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
این برنامه سازان رادیو و تلویزیون مدیون سعدی هستند و گرنه چه چیزی داشتند که همیشه آخر بنالند که حالا وقت نیست ولی به جان شما ادامه دارد
عماد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳:
دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد
باز نگه میکنم سخت بهشتی وشی
موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره مجروح عشق نیست بجز خامشی
چند توان ای سلیم آب بر آتش زدن
کآب دیانت برد رنگ رخ آتشی
آدمی هوشمند عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بی هشی
همه عالم نگران تا نظر بخت بلند
بر که افتد که تو یک دم نگرانش باشی
بابک در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:
دوست گرامی حسام،
"حسام نوشته:
در بیت پنجم کاملا مشخص میکنه که روز محشور رو اصلا قبول نداره و کاملا تمسخر مشخصی داری که میگه با خوردن چند می میتونه ترس روز رستاخیز رو از یاد ببره !"
شاید به این دلیل:
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید
چو عارف را و عاشق را هر ساعت بود عیدی
نباشد منتظر سالی که ایام عید آید
"مولانا"
عماد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰:
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمند هوسی
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمیداند
به دریا رفته میداند مصیبتهای توفان را
عماد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰:
همین ستادند از فعل ستدن به معنی گرفتن
داد و ستد
معین نوغانی در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
اگر امکانش هست برای تلفظ درست مصرع دوم بیت آخر هر چه سریع تر راه حلی را منظور کنید.
با تشکر
حامد در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانهگاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن:
پویان عزیز امر خارق العاده ای رو نگفت که با مخالفت بی ادبانه ی یکی و نسبتا مودبانه دیگری روبرو بشه. ابیات ذیل داستان رو به زبان ساده نوشتن. اگرچه تحلیل کلام عرفا گنجاندن بحر در کوزه است؛ اما در جهت فحوای کلام پیشرفتن. سبب تعجب عزیزان چندان مشخص نیست
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶:
؟؟؟!!!
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی چنینم کو به کو
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل:
دیگران را تلخ می آید شراب جور عشق
ما ز دست دوست می گیریم و شکر می شود
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۱ - اشارت به چشم و لب:
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکر خا بود
گوییا چشم سمبل جذبه و قدرت و لب نماد لطف و وصال است .
چشم میکشد و لب زندگی می بخشد .
روفیا در ۱۰ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴: