گنجور

حاشیه‌ها

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

تشکر ویژه از جناب حافظ بابت این شعر آسمونی...
به امید این بیت هنوز نفس میکشم..
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم...

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

حافظ جان... شاه بیت اول این شعرت از همین امروز همین لحظه شد الگوی زندگی من...
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن سد به جانان یا جان ز تن برآید
روحت شاد شاد ♥ ♥

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۷:

نور به قبرت بباره سعدی... مست شعرهات شدم... من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی.... واااای...

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان... یا رب بلا بگردان ... برای همه ...

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵:

خییییلی زیباست خیلیییییی دلنشینه این بیت...
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۱:

ای داد بی داد... در تکه قبلی ( شماره 10) سعدی از اومدن یارش سروده و خوشحاله... ولی اینجا به فاصله ی 1 شعر گویا دوباره یار بی وفا رفته و بازهم سعدی ما در سوگ فراق نشسته... چقدر این بیت سعدی زیباست
روزگار وصال چون بگذشت
گویی آن روزگار خوابی بود
واقعا که مثل خوابی میگذره ایام وصل و دوران هجران هر روزش برابر با سالیست... سعدی درکت میکنم...
تیرماه 1394

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۰:

چه مستانه سرودی این شعر رو سعدی گلم... کاش.. کاش واقعا اون روز که این شعر رو نوشتی یارت باز اومده باشه و رنگ شادی دنیا رو دیده باشی سعدی خوبم...

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۴:

سعدی باری دل همه شعر گفته.. چه اون فراق کشیده چه اون خیانت دیده چه اون به وصال رسده و نرسیده... همه و همه .. سعدی همه رو درک کرده... چه خوبه که سعدی بیشتر شناخته شه توو مردم و جامعه ما...
2 بیت آغازین این شعر خیلی سنگین و پر مفهومه...

کسرا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱:

به به واقعا لذت بردم از خوندن این شعر آسمونی... ایشالا برای همه ی ما داغ فراق دیده ها اتفاق بیوفته این مصرع زیبا از سعدی * به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را *

وشایق در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:

با سلام ( فرمای خدمتی که بر اید ز دست ما ) چه خدمتی ما در مقابل ان بی نیاز مطلق می توانیم بکنیم ؟ این نماز و روزه و عبادت بخاطر نیاز ماست و به وسیله انها ظرفیت خود را برای دریافت فیوض الهی افزایش می دهیم نه انکه او به اینها نیاز دارد و الا بردن اینها در درگاه الهی مانند هدیه بردن به سلیمان است که هر چه ببریم او بهتر انرا دارد بنابراین باید چیزی ببریم که او نداشته باشد و خدا فقط نیاز ندارد و همه ناز دارد بس نیاز در ان درگاه خریدار دارد وهر که نیاز بیشتر اورد در واقع ظرف بزرگنری را برای دریافت نعمتهای الهی اورده است گویند شخصی در این دنیا همه عمر گدایی میکرد و اغلب به او میگفتند ما نداریم خدا بدهد تا ایتکه از دنیا رفت در ان دنیا از او برسیدند چه اورده ای ؟ عصباتی شد و گفت خدایا بندگانت خسیس بودند و میگفتند خدا بدهد حالا انتظار داری من چه اورده باشم خدا گفت ظرفت را میگویم چه ظرفی داری تا در ان بریزم کف دست . دامن . کامیون. قطار و....بنابراین سعی کنیم ظرفمان هر چه بزرگ تر باشد

نازفاطیما در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:

محسن چاوشی یعنی همه چیز _ عاشق ترم میکنه همیشه _ مولانا رو کامل میکنه انگار _ تا آخر عمرم با آلبوم " من خود آن سیزدهم " هستم و مستم .

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۶۶:

دوستان این ... ها بعید میدانم سانسور باشد. چون در نرم افزار گنجور حتی اشعار ایرج میرزا بدون سانسور آورده شده. و اشعار مهستی هم بعید میدانم هجو و هزل داشته باشد. با توجه به نقطه چین هایی ه در رباعیان قبلی دیدم در اشعاری که اصلا رنگ و بوی هزل نداشت و آن را به حساب این گذاشتم که از نسخه اصلی گم شده احتمال میدهم این رباعی هم در نسخه ای که موجود بوده مخدوش یا گم شده و کسی که تایپ میکرده جایش را خالی گذاشته

کلاسور مشکی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۵۲:

فکر میکنم مصرع آخر اینگونه درست تر باشد:
زیور همه بر تو ریخت برچین برچین

کلاسور مشکی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۲۹:

مصرع دوم فکر میکنم درستش اینه:
زان خم شراب زکات آور پیشم

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۱۹:

فکر میکنم درستش اینه:
در چاه رفو کند قبا کور به شام

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۱۴:

واقعا عجب اعجوبه ای بوده این مهستی. به نظرم جزو معدود شاعران واقعی بوده که نظم نمی بافته و از دل شعر میگفته

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۰۵:

باآنکه چهار ترک را یک "زه" بس

علی در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۳:

خیلی رباعی زیبایی بود. مخصوصا ایهامی مصرع آخر: آن طاق که جفت است!

روفیا در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده:

پس از برخواندن همه دلایل مذمت روستا از دیدگاههای گوناگون ، یک روستایی به اقتضای شغلش که با آب و گل کلنجار میرود فرصت کنش و واکنش با آدمیان را کمتر در اختیار داشته و طبیعی است که اندیشه هایش به سبب طبیعت ساده و انفرادی کار و زندگی اش بالغ نشوند . به عبارتی premature باقی مانده و developed نمی شود .
فرض کنید در کلانشهری مثل تهران اگر رانندگی ندانید دشواری هایی خواهید داشت .اگر رانندگی بدانید ولی مسلط نباشید بدون شک تصادف خواهید کرد . پس ناگزیرید در آن مسلط شوید . اگر با وجود تسلط راننده نامسلط دیگری موجبات تصادفتان را فراهم آورد ناچارید با او گفتگو کنید . اگر اصول اولیه یک گفتمان منطقی و پیچیدگی های جامعه شناختی شهر تهران را ندانید در حل این اختلاف نه چندان مهم به مشکلات جدی بر خواهید خورد . این در حالی است که یک روستایی شاید به هیچ یک از این مهارتها نیاز چندانی نداشته باشد و بقایش بدون کسب این مهارتها نیز تامین شود .
صرفنظر از مقایسه شهر جغرافیایی و روستای جغرافیایی بر این باورم مولانا در اینجا به مقایسه شهر وجود و روستای وجود پرداخته است . و روستای وجود هر آنجاست که ما جز آب و گل در آن چیز دیگری نبینیم . بسان آن روستایی که صدای خر خود را از میان صاعقه و طوفان شناخت ولی انسانی را که بارها مهر او شامل حالش شده بود نشناخت ! و شهر وجود هر جاییست که ما در آن در تعامل با انسانها حقیقت و خدا را ببینیم .

سعید در ‫۱۰ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

بی نظیره این غزل.
مثل خود جناب شیخ ...

۱
۴۴۵۷
۴۴۵۸
۴۴۵۹
۴۴۶۰
۴۴۶۱
۵۷۲۰