گنجور

حاشیه‌ها

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲:

منم با مینا موافقم
ادم باید دنبال کامجویی باشه و لذت بهتر و بیشتر رو به لذت کمتر یا چیز فاقد لذت ترجیح بده... همچنین با ایشون موافقم که دنیا خیلی قشنگه و باید احترامش رو نگه داشت و خیلی هم ممنونش بود. فرضش رو بکنیم دنیا نبود چی میشد؟ دنیا تو کجا و من کجایم؟/خواهم که به جانب تو آیم!
نمی خوام به تعبیر حضرت علی که به مالک اشتر فرمود: هوای همۀ مردم رو داشته باش که: اما اخ لک فی دینک او شبیه لک فی خلقک؛ یا مثل اخوان بگم: ما دوست دار سایه های تیره هم هستیم، حتی نمی خوام وارد این بحث بشم که خداناکرده شما منکر خدا هستید یا خدایی رو می پرستید که وسیع تر از خدای ترسیم شده توسط ماهاست، یا خدای شما تنه به تنه ی خدای صفوی های می زنه، اما ما توی دوست داشتن ادبیات فارسی و توان بر شعر گفتن-کم یا زیاد- و مثلا تحلیل گر اشعار بودن و خیلی چیزای دیگه مشترکیم. حالا گیرم که اغلب شعرای درجه یک فارسی، خداباور بوده باشن، بازم میشه ذیل اشعار اونها بحث مسالمت آمیز کرد. البته باید آقای روفیا بیشتر به ما یاد بدن که چطور با بقیه بحث کنیم و نگاهمون رو اصلاح کنیم و الی آخر.
به قول دوستمون: با احترام

کسرا در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » شعله سرکش:

پیشنهاد میکنم روزی حتما به زیارت رهی معیری روید... مقبره ی این شاعر بزرگ... تهران... دربند... ظهیرالدوله

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

فوق عالیه کسرا.
به خصوص بیت ما قبل آخر....

بیبسواد در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

در باره نهنگ وتمساح و دریا و بحر و عمان به یاد بدارید
که جناب مولوی اهل بلخ بوده است و آبجا هنوز به رودهای بزرگ دریا میگویند ( آمو و سیر دریا)
دو دیگر به کاربردن نامهای خاص به جای عام بسیار معمول بوده است جیحون نه مانای رود و عمان دریا
و ... شهنامه ها و
اینکه در شهنامه ها آورده اند
رستم و رویینه تن اسفندیار
تا بدانند ای خداوندان ملک
کز بسی خلق است عالم یادگار
و دریغا که کس پند نمی گیرد
در باب مفردو جمع و مقابله فعل و فاعل که دوستی اشاره فرمودند در ادب کهن نا معمول نبوده است که رعایت نکنند:
"..... و چون شب از نیمه گذشت، بار بر بستند و برفت"
نقل از بلعمی.

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰۲ - مناظرهٔ بوتهٔ کدو با درخت چنار:

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷/
قطعۀ ناصرخسرو یه به قول بیسوادمان زندانی یمگان.

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷:

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۰۲ - مناظرهٔ بوتهٔ کدو با درخت چنار/
قطعۀ مرحوم انوری.

دکتر لاهیجی در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷:

ضمن تائید فرمایش آقای دکتر ترابی در واپسین مصراع تصور میکنم منظور ناصر خسرو از مصراع دوم بیت اول ((بر دوید)) - ((بردمید)) باشد به معنای ((بر بوته ی کدو میوه ی کدو بر دمید)) درست است...در صورت تائید با در نظر گرفتن اصل لطفا تصحیح فرمائید...!

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

البته اگه واقعا منظور زنده یاد سعدی از نهنگ، همون نهنگ هم بوده باشه باز مشکل سر جای خودش باقیه.

محدث در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

نهنگ تمساح نام....یا تمساح نهنگ نام...
جالب بود. خاطرات مرحوم سیاح رو خوندم ولی توجه نداشتم. شاید موقع خوندن این قسمت، ذهنم درگیری داشته مثل همیشه. سیاحتنامه ابراهیم بیگ رو هم بخونید. کلا یکی از تفریحات مطالعه ای، به نظر من خوندن سفرنامه های داخلی و خارجی عصر قاجاره. هر چند خارجی هاش اغلب با خودباختگی و تحقیر فرهنگ ایران همراهه. منظورم از خارجی ها، نه سفرنامه نویسای خارجیه، ایرانیایی که رفتن خارج و بعد سفرنامه نوشتن. مثل همین حاج سیاح. داستان مجلس رقص رو که تعریف می کنه یادتونه؟ بیچاره شعر هاتف رو شهید می کنه همون وحده لا اله الا هوش رو...من شرمنده از مسلمانی/شدم انجا به گوشه ای پنهان(دقیق یادم نیست.) اما شاید عبرت انگیزترین مبحث شخصی، و نه اجتماعی، کتاب سیاح به نظرم اونجا باشه که اون طبیب انگلیسی مرحوم بجنوردی رو از گریه و بی خوابی منع می کنه و ایشون می گن: بهش بگید من چشم رو برای همین دو کار می‌‌خوام. تشکر از نظر روفیا. من چند تا رفیق پاکستانی دارم. ازشون درباره ی نهنگ و تمساح می پرسم. به نتیجه رسیدم همینجا می نویسم.

Hamishe bidar در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

آقای آشنا، دوست عزیز: مهلکه این دنیاست دوست گرامی. اگر خدایی نکرده دلخور شدی ما را ببخش. دوست گرامی اگر شما درست تحقیق کنی میبینی که خیلی از این داستانها درست نقل نشدند و وقتی کسی این سوُالهایی و حرفهایی که شما نوشتید دیده میشوند
"توهم جای مفت گیر اوردی هی شالتاق کن"
"خوب راس میگه دیگه"
"قبیله ی حاتم هر دینی داشتن مشغول زندگی خودشون بودن . " "حالا چرا باید غارت بشن؟ اسیر بشن؟ گردن زده بشن؟"
خیال میکنه که شما با خدا و رسولش جنگ داری!
البته حتما اشتباه من بود و شما از رو کنجکاوی سوُال کردی.
من هم که گفتم: "من اگر خیلی شانس بیاورم خود را از این مهلکه نجات میدهم" مبالغه نبود دوست گرامی!

ناشناس در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

بنظرم این غزل حضرت حافظ انگار نگاهی روشنبینانه به آینده ایست که دلش افسرده و بی تاب از دیدار آنروزگاران است..
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما

بیبسواد در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

اشکال از خود آقای عراقی است! که به در صومعه رفته است آن هم بی گاه. خوب ! در بسته بوده است و صومعه نشینان به کار شبانه سر گرم!
او نمی بایست به " سیاهکاران سرای " میرفت ،
در میکده است که چهره ارغوانی میکنند، گر بتوانی که خویش در بازی

بیبسواد در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

سپاس ناشناس 2 گرامی
مولای متقیان خود میفرماید هرکس چیزی به من بیاموزد مرابنده خویش میکند،
اجرتان با مرتضاعلی
من گاه برخی پاسخ ها در آستین دارم بی که بر صحت و سقم شان پافشاری کنم
تندرست و شادکام بوید
می گویند و به گردن آنان که میگویند ( که من مرتاض یا که گربه باز نیستم،) :گربه ها جملگی به هوا که پرتابشان کنید چهار دست و پا بر زمین می آیند مگر که علف گربه مصرف کرده باشند و الله اعلم ( با اجازه اخاذ ماخذ!!)

مینا در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

در صومعه چون راه ندادند مرا دوش
رفتم به در میکده، دیدم که فراز است
از میکده آواز برآمد که: عراقی
در باز تو خود را، که در میکده باز است
در میکده بسته بوده
صدایی از درون میکده آمده که تا از خویش بی خود نشوی راه به میکده نیابی

ناشناس ۲ در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

با احترام خدمت بی سواد جان
در فرهنگ عامیانه ی ما به هر کس که می خواهد هرطور شده حرف خودش را به کرسی بنشاند می گویند مثل گربه ی مرتضی علی است
این مثل هیچ ربطی به مولای متقیان علی بن ابیطالب ندارد که ساحتش از این مقوله به دور است
میگویند زمانی معرکه گیری از هند به ایران میاَید ،
در میان همه ی شامورتی بازی هایش گربه ای نیز داشته که او را از هرطرف به هوا پرتاب میکرده گربه در همان نقطه ی پرتاب {چارچنگولی} چهار دست و پا به زمین می نشسته بدون هیچ آسیبی
نام این معرکه گیر ” مرتاض علی “ بوده که در اثر استعمال و ارادت ایرانیان گربه ی او از گربه ی مرتاض علی به گربه ی مرتضی علی تغییر نام داد
بیسواد جان ما و البته بیدار همیشگی نیز مصداق این ضرب المثل اند
که همیشه هر مشکلی و سؤالی باشد لاجرم حرف ایشان آیه ی مُنزل است و جوابی در آستین دارند
اگر چه تظاهر به حقارت و بی سوادی کنند
شوخی بود
ما در محضر شما عزیزان درس ها آموختیم
خوش باشید

روفیا در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

در کتاب خاطرات حاج سیاح که من آن را بسیار خواندنی یافتم این متن را میخواندم که پس از کمی تامل دریافتم منظور حاج سیاح از نهنگ در کراچی باید تمساح بوده باشد!
من سوال کردم"در اینجا چیز غریب و دیدنی چه هست؟"گفتند"در سه ساعتی بتخانه ایست که در آنجا چشمه آبی جاریست که چندین نهنگ در آن چشمه هست آنها را متبرک و مقدس میدانند و نذورات تقدیم میکنند"
من با چند نفر سوار شتر شده به طرف چشمه رفتیم. راه سراپا زراعت و چمن و باغ بود پر از مرغان خصوصا دراج. رسیدیم بچشمه آب زلالی که سر چشمه به شکل حوض مربع وسیع ساخته شده هفده نهنگ در آن مثل گاو مذبوح خوابیده چشم ها را پوشیده بودند. چند نفر از مریدان که از راه دور آمده بودند گوسفند ها آورده بعد از خواندن دعا بزبان خودشان دست و پا بسته و سرمه به چشم گوسفند کشیده بآب افکندند نهنگ ها بآرامی چشم باز کرده دهان گشوده گوسفند ها را پاره پاره کرده بلعیدند دیدم شاخ گوسفندی در دهان نهنگ مانع فرو بردن بود بیک فشار خرد کرده فرو برد.
من
نهنگ
چشمه
گوسفند
مقدس
!!!

بیبسواد در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

ناشناس جان 2
خالی از شوخی این داستان حضرت و گربه چیست که ضرب المثل شده است؟؟

مهدی.ر در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

سلام و عرض ادب
واقعا جای تعجب داره که شعربه این قشنگی حتی یک کامنت هم نداره!!!!

ناشناس ۲ در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص):

بیسواد جان
صد رحمت به گربه ی مرتضی علی

V.R.N در ‫۱۰ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

ساقیا بگردان جام را لحظه ای صبوری نیست جان را
آنکه جامی از دست ساقی مستان نوشید و به جان مست شد طاقت خماریش طاق شد و پی در پی طالب جامی دگرشد ولحظه به لحظه مستی اش افزون گشت.
آنکه طعم محبت دوست چشید به هیچ باده ای جز باده عشق نیاویخت و به هیچ کاری جز عاشقی نپرداخت .
مستی تنها درمان مشکلات راه عشق و می تنها داروی تسکین دهنده آلام عاشق است.
عاشق شعله ای به جان دارد که با دم ساقی افروخته تر میشود و این دمیدن تا فنای تام عاشق و خاکستر شدنش ادامه می یابد.
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

۱
۴۲۹۴
۴۲۹۵
۴۲۹۶
۴۲۹۷
۴۲۹۸
۵۷۲۵