مجتبی در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۴۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحبنظر و بقراط حکیم:
نگارنده را خود همین نقش بود
دال واژه ی "خود" جاافتاده است.
... در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
در دو مورد دیگر هم راه به جایی می برد و در تمام موارد مشابه دیگر.
نکته خاصی نداره. واضحه. قشر خاصی از زن ها، همه زن ها نیستند. مثلا «کنیز»ها قشر خاصی از زن ها بودن. وقتی کسی کنیزها رو خطاب می کنه شما حق ندارین بگین همه زن ها رو خطاب کرده پس مادرها رو هم که جزئی از زنها هستند خطاب کرده.
حالا اگه در زمان یا مکانی خاص در چارچوب زبانی لفظ «زن» مجازاً به معنای کنیز به کار بره (البته مثال غیر واقعی هست، حداقل من تاحالا این رو ندیدم که زن در معنای کنیز به کار بره) و کسی لفظ زن رو در این معنا به کار ببره شما حق ندارین خطابش رو تعمیم بدین، چون اینجا لفظ «زن» جامع جنس مونث نیست، بلکه مجازاً به مفهوم قشر خاصی از زن ها به کار رفته.
ناشناخته در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
.....عزیز
فرمایش سرکار در باره " خانم باز " راه به جایی می برد، در دو مورد دیگر ؟
مگر که " مفهوم جنسیت به شکل جامع "
نکته ای دارد که فهم آن از من بر نمی آید.
... در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۷:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
ناشناخته عزیز
نه. مفهوم جنسیت به شکل جامع خودش رو ندارن. چون دقیقا به یه قشر خاص از زن ها اشاره می کنن پس فاقد جامعیت و قابلیت تعمیم هستن. دقیقا بار مفهومی جنسی دارن.
نادر.. در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۶:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷:
چشم سوی "چراغ" کن
سوی چراغدان ..
ناشناخته در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
...
می فرمایید " زن باز " خانم باز " دختر باز " هیچکدام
مفهوم جنسیت با خود ندارند ؟؟
لابد مانای جنسی شان را نیز منکرید!!
وفایی در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵:
آقای اباذر شما نه سرگشته هستید نه وامانده !! و نه به گزاف راهی دراز رفته و تهی دست باز گشته... شما دارای روحی سلیم هستید که اتصال و یگانگی اش با خداوند را فراموش نکرده شما راه حقیقت را می شناسید و نه وا مانده بلکه جانی پویا دارید . شما در راه گزاف و باطل نیستید و دست شما نه تهی بلکه شاخه معرفتیست .
بعضی افراد حتی وقتی می خواهند از شخصی تعریف کنند مکررا او را تحقیر می کنند ! به یقین ایشان عزت نفس بسیار پایینی دارند .
۷ در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:
من همیشه نگران و چشم براه بودم تا برای یک دم هم که شده مر یاد کنی ولی افسوس که نکردی با این همه باز هم نومید نیستم که اگر هم نشد دست کم به اندازه توانم کوشیده باشم.
۷ در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:
من این چنین آدمی بودم ولی تو:
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
و در ادامه:
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
جای این دو بیت باید عوض شود
۷ در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:
مصرع اول در واقع اینچنین باشد:
اگر حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
۷ در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
حکایت در مصرع نخست: ماجرا و داستان
حکایت در مصرع دوم: متل،اتل متل،قصه
یک سخن(از زوی مهر یا بی مهری) از دهان تو بر من چنان داستانی است که سرزنش یا دلسوزی دگر مردمان در برابر آن متلی بیش نیست.
مهربانی و نامهربانی تو کجا و سرزنش و دلسوزی دیگران کجا
متین در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
اشتباهات نوشتاری را به کم سوادی من اتوکرکت أیفون ببخشائید
متین در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
با درود
آن گاه که ملویل کتاب موبی دیک را نشر داد غالباً در آمریکا مورد انتقاد شدید قرار گرفت تا حدی که آن را داستان دراز و بی ارزش خواندند. اما در انگلستان ملویل را با شکسپیر مقایسه کردند. امروز موبی دیک در به عنوان یک شاهکار جهانی قلمداد میشود. که میداند آن چه را که میآید.
نقش هنر تفکر و آغاز مناظره است به هر زبانی که باشد،
پارسی گو گرچه تازی خوشترست
عشق را خود صد زبان دیگرست
کمال داودوند در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۵۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۳۳:
بنده این رباعی رابادوستان به اشتراک گذاشتم و جمع این رباعی از 6136
حامد در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۵:
زنده یاد ایرج بسطامی هم به زیبایی این شعر رو خونده نور به قبر هردوشون
محمد در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶:
بیت بیست و دوم مصرع اول، کلمه ی "را" باید از آخر مصرع حذف شود تا وزن درست دربیاید.
محسن حیدری در ۹ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:
عالی بود این شعر
ساقی در ۹ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:
دلم جز مِهر مَه رویان طریقی بر نمیگیرد
ز هر دَر میدهم پندش ولیکن دَر نمیگیرد
امیر مبارزالدین محمد مظفر، بانی سلسلهٔ آل مظفر و پدر شاه شجاع، چنان که در دیوان حافظ و دیگر منابع مشهود است، بسیار تندخو و زودخشم بود و در مجازات کردن، سرعت و خشونت داشت. وی در بازگشت از سفر جنگی با آذربایجان، بر دو پسرش شاه شجاع و شاه محمود و خواهرزاده اش شاه سلطان ظنین شد و دو پسر را به کوری و خواهرزاده را به کشتن تهدیدنمود.
آن سه تن، سحرگاهی در اصفهان، "امیرمحمد" را غافلگیرکرده وناگهان برسرش ریختند ودست وپای اورابستند وزندانی کردند. شاه شجاع ازهمانجابر تخت برنشست و بر سرش به نشان سلطنت، چَتر گرفتند و امیرمحمد را به قلعه طبرک فرستادند و در آنجا کور کردند.
شاه شجاع خود شاعر واهل ِ ادب ومعرفت بوده و باحضرت حافظ روابط صمیمانه ای داشته،این روابط دارای ِ فرازوفرودی نیز بوده است.
تقریباً در نیمه یِ اوّل سلطنتِ شاه شجاع، روابطِ حافظ با شاه ، حَسَنه بو ده و شاعر آزاده در مجالس ادبی که با حضور شاه در دَربار مُنعقد می شده شرکت می کرد. در این مجلس ، اشعار شاه شجاع و سایر شرکت کنندگان مطرح و گاه مطلع غزلی مطرح و از ان توسط ِشاعران استقبال بعمل می آمده است.
شاه شجاع غزلی دارد با این مَطلع :
چه شد جانا بدین گرمی که سوزم در نمی گیرد؟
مگر فریاد مَهجوران تو را در سر نمی گیرد.؟
که گویا خطاب به خواجه حافظ بوده است.این غزل مورد توّجهِ حافظ قرار گرفته و در پاسخ به او وبه منظورِ نشان دادن قریحه و طبع روان خویش، این غزل را سروده و در آن نظرات و عقایدش رانیز بیان کرده و رفتار و کِردار صوفی ِ اَزرَق پوش را با طنزی ظریف به باد انتقاد گرفته است.
البته باید دانست که اگرفرض ِ اینکه "این غزل درپاسخ به شاه شجاع سروده شده باشد" باز باید درنظر داشت که اینگونه نیست که همه یِ مطالب وهمه یِ بیتها خطاب به شاه شجاع گفته شده،چراکه روش ِ حافظ دراستقبال ازشعر دیگران یا پاسخگویی به شعر دیگرشاعران،روشی کاملن منحصربفرداست ومعمولن حافظ مضامینِ ِ چنین غزلها را بصورت ِ کلّی می آفریند ودرلابلایِ مطالب،پنهانی ودرلفّافه ویا بعضاً آشکار نیز به مخاطبِ مورد نظر اشاره ای می کند تا نکته جویان وجویندگان ِ حقیقت نیزراحت تربه مقام ِ نزول ِغزل پِی ببرند.واین ازهوشمندی حضرت حافظ است که چنین غزلیّاتی رافراشمول می سراید تا مخاطبین ِ بیشتری را دربَرگیرد. دراین غزل دقیقن این اتّفاق رخ داده است،یعنی حتّابدون ِ درنظرگرفتن ِ اینکه غزل درپاسخ به چه کسی سروده شده، جایگاه ِغزل،لَطمه ای نمی بیند و همچنان،خاصیّت ِهمه گیری وفرا شمولی ِخودراحفظ می کند.چنانکه ملاحظه میگردد، دربعضی غزلها که حافظ به ناچار اسم شخص ِ خاصی مانندِ "تورانشاه یا حاجی قوام الدین" رابُرده است،اندکی ازخاصیّت ِ فراشمولی ِغزل کاسته شده است.
معنیِ بیت، دل من به غیراز عشق ورزی به زیبا رویان ِ گُلندام، روش دیگری را در پیش نمی گیرد. هرچقدرهم دلم را پندواندرز می دهم که ازاین طریق دست بردارد،در او اثری نمی کند و از عشق و رندی روی گردان نمی شود که نمی شود.
دراَزل بَست دلم باسرِ زلفت پیمانه
تااَبَد سرنکشد وازسر ِ پیمان نرود.
خدا را ای نصیحتگو حدیث ِساغر و مِی گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمیگیرد
ای اندرزگو،برای خاطرخدا ازپیمانه وساغر وشراب سخن بگو زیرا بر صفحه یِ خیال ما نقشی بهتر ازین جایگزین نمی شود. خیال ِ ما هرنقش دیگری جز نقش ِ ساغر وشراب،مشوّش وپریشان می گردد. برما حدیثی جز باده وپیاله،حدیثی مگوی وازما جزحکایتِ مهر ووفاچیزی مپرس.
ماقصّه ی سِکندر ودارا نخوانده ایم
ازمابه جزحکایت ِ مهر ووفامپرس
ای نصیحت گو ترا بخدا بیا و از جام و باده نوشی صحبت کن که در ذهن و خیال ما چیزی خوشتر از این نیست . حافظ با وعظ بی معنی و نصیحت و پند اندرزگویان که مقام رندی را نشناخته اند میانه ای ندارد و مخصوصاً در این غزل چند بار از پذیرفتن پند و نصیحت آنان سر بازمی زند .
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلسِ وعظ درازاست وزمان خواهدشد.
بیا ای ساقی ِگُلرخ بیاور باده یِ رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمیگیرد
درادامه ی ِ بیت ِ قبلی ،تاکیدی موُکّد برهمان مطلب است امّا با عبارتی دیگر.
ای ساقی گلچهره برخیز و جام ِ شراب ِگلرنگ بیاور که در ذهن وخاطر ِما صحنه ای زیبا تر از این نقش نمی بندد.
بیارزان مِی ِ گلرنگِ مُشک بوجامی
شرار ِ رشگ وحسد در دلِ گلاب انداز
صُراحی میکشم پنهان و مردم دفتر اِنگارند
عجب گر آتش این زَرق در دفتر نمیگیرد.
جام ِ می وتُنگِ شراب را پوشیده وپنهان درزیر ِخرقه حمل می کنم و مردم گمان می بَرند که من درزیر ِبغل ِخود دفتر وکتاب با خود دارم حمل می کنم! (کنایه ی ِ شیرین و طَنزی لطیف است نسبت به ریاکاری ِ زاهدان ریایی وصوفیان.) جای شِفتگیست که آتش ِاین حُقّه بازی وحیله گری دفترما را نمی سوزاند.
این شیوه ی ِ منحصربفرد ِ حضرت حافظ است که کارهای ِ خلافِ اصول ِ اخلاقی را به خودنسبت می دهد تازشتی های آن رابرجسته تربنمایاند. واَلحق که چقدر این شیوه کارسازتر واثربخش ترازنصیحت ِ واعظانه واقع می گردد. درمجلس ِوَعظ، واعظ خودراپاک ومنزّه می انگارد ودیگران راگناهکار می پندارد وازاین موضع به ارایه ی ِ نصیحت می پردازد.ازهمین روست که این شیوه برای نصیحت واندرز جواب نداده ونمی دهد!.
حافظ آراسته کن بَزم وبگوواعظ را
که ببین مجلسم و ترک ِ سر ِمنبرگیر
دفتر درمصرع ِ اوّل مصداق ِ خارجی ندارد وجام شراب است که مردم به اشتباه می پندارند دفتراست!. دفتر دربیت ِ دوم استعاره از اعتبار وشخصیتِ شاعر است که به رغم ِ این ریاکاری لطمه ای نمی بیند! می فرماید: من این حُقه بازی را انجام می دهم درعجبم که آتش ِ این ریاکاری،حیثّیت ِ مرا نمی سوزاند مشت ِ مرا وا نمی کندوآبروی ِ مرا برباد نمی دهد.!
شاعربامهارتِ خاصّی که داردبه لطفِ طبع ِ کنایه پرداز ِخویش،رشته ی ِ سخن رابگونه ای به پیش می راند که مخاطب رادرناخودآگاهش به این نتیجه برسانَد که:
"پس با این حساب،صوفیان وزاهدان ِ ریایی نیزازاین قائده مستثنی نیستند،آنها نیزچه بَسا حُقه بازیهایی ازاین دست بکار می بندند ومشتشان این چنین می شودکه وا نمی گردد،آنهانیز با این شیوه ریاکاری می کنند که آبرویشان همچنان در نظرگاه ِمردم محفوظ می ماند!."
"آتشِ ریاکاری" باخاصیّت ِ "سوزندگی ِ مِی وباده" که دارای الکل است ودرون رانیز به آتش می کشاند،تناسبِ پنهانیِ زیبایی خَلق کرده است واین هنرنمایی دلالت برذوق ِسرشار وطبع ِنکته پرداز ِشاعردارد که تاچه اندازه درانتخابِ ِ واژه ها،دقّت وو سواس به خرج می دهد.
نمونه درباب اینکه مِی آتشناک است:
بیا ساقی آن آتش ِ تابناک
که زردشت میجویدش زیر ِ خاک
به من ده که در کیش ِ رندان مست
چه آتشپرست و چه دنیاپرست
من این دَلق ِ مُرقّع را بخواهم سوختن روزی
که پیر ِ می فروشانش به جامی بَر نمیگیرد
دَلق مُرقّع:خرقه ی پشمینه ی ِ وصله دار ، خرقه ی ِ چندین تکّه به هم دوخته شده با رنگهای مختلف
من این خرقه ی بی مقدار را که پیر می فروشان، آن رابه جامی نمی خرد( باجامی عوض نمی کند ) بلاخره به آتش خواهم کشید.خرقه ای که به یک پیاله مِی نمی ارزد به چه دردی می خورد.همان بهتر که درآتش بسوزد.
درموردِ ِپیرمغان؛پیرطریقت،پیرمیکده،پیرمیخانه، پیرخرابات، پیرگلرنگ، پیردُردی کش و پیر می فروش، درغزلهای پیشین توضیحاتِ کافی داده شده،گفتیم که ممکن است منظور ِ حافظ ازاین واژه های دلنشین ،همان خداوند بوده باشد،یاشاید این شخصیّت اصلن وجود خارجی نداشته وتنهایک وجود ِخیالی بوده باشد که بَرساخته ی ِذهن اُسطوره ساز حافظ است. به نظرنگارنده حافظ این مرشد ِآسمانی- خیالی را خَلق نموده تا نمونه یِ انسان کامل برای مخاطبین قابل ِ تصوّر ودرک باشد.ازهمین روست که حافظ نکات ِ اخلاقی واندیشه های انسان ساز را از زبان ِ شیرین ِ آن پیر ِ پاک باطن نقل قول می کند تابردل وجان ِ جویندگان ِ پندارهای نیک،نیک تربنشیند:
نخست موعظه ی ِ پیرصحبت این حرف است.
که ازمصاحب ناجنس احتراز کنید.
از آن رو هست یاران را صفاها با مِی ِ لَعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد
یاران عاشق رااز این جهت با شرابِ لعل فام یا لب ِ مستی بخش ِ او شوروحال وصفایی هست که لب های لعل فامش خاصیت ِشراب را دارد و جز راستی از آن بر نمی خیزد.ذاتِ لبانش مستی بخش است وهیچ ناخالصی درآن وجودندارد. لبش باده ی ِ ناب است.دراینجا اشاره ای هم به مستی وراستی شده است.چنانکه هرکس باده ی ناب وبدون ناخالصی خورده باشد،چنان مست وازخود بیخودمی شودکه آنچه که در دل دارد ودرزمان ِهوشیاری نتواند برزبان آورد،بی هیچ شرمی برزبان می آورد وحرفهای دلش رابه اطرافیان بی ملاحظه می گوید وهرکه بشنود می گوید الحق که مستی وراستی.
دراَزل دادست ماراساقی ِ لعل ِ لبت
جُرعه ی ِجامی که من مدهوش ِ آ ن جامم هنوز
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بَردوز
برو کاین وعظِ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
خطاب به ملامت گر وسرزنش کننده ی ِ عشق است:
با چنین سروسیمایی زیبا و چشمانی جذّاب و دل سِتان ، تو به من می گویی که چشم و دل از او بر دارم و از او صرف نظر کن؟!!
مطمئن باش که این اندرز های بیهوده ی ِ تو در سرِمن فرونمی رودوهیچ تاثیری در من نخواهدکرد.
من نخواهم کرد ترک لعل ِ یاروجام مِی
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد
آنکه عاشقان ورندان راپند واندرز میدهدکه عشق مَبازید،وازعشق رویگردان شوید. گویی که بااراده و مشیّت ِ الهی مخالفت می ورزد و با سرنوشتی که خداوند برای آنها رقم زده است،سر ِجنگ دارد!.
رندان اگر باده پرست و عاشق هستند،به اراده ی خداوند ِقادراست وهیچ چیزی حتّا افتادن ِیک برگ ازروی شاخه ی ِ درختی نیز بی خواست واراده ی او صورت نمی پذیرد.ملامتگران ازروی ِ تنگ نظری و کوته بینی مخالفت می کنند،آنها دگراندیشان راازجهل ونادانی برنمی تابند. آنها چون خودشراب نمی نوشند، افسرده حال وبدبین وتنگ نظرهستند ،
از مضامین ِابیات این غزل چنین بر می آید که شاعر آزاده و بی پروا، به رغم ِ توصیه ی ِاطرافیان وطعنه ها وتهدیدهای نصیحت گویانِ،از راهی که پیش گرفته،رویگردان نیست وهمچنان عقایدِ آزاداندشی ِ خودرامطرح می سازد و بی پرده ازساقی و شراب ولب لعل ِ یار سخن ها می راند تا جایی که به شریعت نیز بی اعتنایی می کند،به متولیّان وزاهدان وعلمای یکسویه نگر،دهن کجی می کند ودست به افشاگری ِ مسئولانه می زند.
نِفاق وزَرق نبخشد صفای ِ دل حافظ
طریق ِ رندی وعشق اختیارخواهم کرد
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
بین ِ گریه خندیدن نشان ازناامیدی واستیصال است یعنی کار بگونه ای گره خورده که امکان ِ گشایش وجود ندارد.اشاره به مَثل ِ معروف ِ:کارم ازگریه گذشته است بدان می خندم. حافظ درچنین شرایطی قرار گرفته،هرچه فریاد می زند به جایی نمی رسد. فریادِ حافظ ازاین است که سخنانش درآگاهی بخش به مردم وبیداری ِ آنها تأثیری نکرده ومردم همچنان درخواب فرورفته اند. بیدارکردن ِمردمی که خودشان رابه خواب زده باشند امکان ندارد.
کارم ازگریه گذشته ،میان گریه می خندم چرا که همانند شمع، زبان آتشینی دارم اما سخنانم در اهل ِ این مجلس تأثیری ندارد ومن ازاین بابت مستأصل شده ودرکار خویش فرومانده ام.ازهمه طرف تهدید وتکفیر وطردشدن،حافظ راازهرسو ناامیدساخته است.
امّا با این حال او به عشق ایمان دارد.اوعشق ورزی را رها نخواهد کرد تا مگر گشایشی حاصل گردد.
عشق می ورزم وامید که این فنّ ِ شریف
چون هنرهای دِگر موجب ِ حرمان نشود
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد
پس ازآن ناامیدی ومیان ِ گریه خندیدن دوباره به عشق روی می کند تا به نوشداروی ِ عشق، دل ِ بی قرار خودرا تسکین بخشد.
چقدر زیبا وحیرت انگیز دل ِ مراشکار کردی، مرحبا ،آفرین،احسنت برآن چشمان ِ مستت که درعین ِمستی، دلی را که همچون مرغ ِ وحشی چابک و زبردست است به راحتی صید کردی. ازاین بهترنمی شود. کسی مرغان وحشی را بهتر از این نتواند شکار کند.
معلوم است که شاعر ازاینکه صید ِ آن دلبر ِ مست چشم،شده بسیار شادان وخوشحال است .چراکه این منتهای ِ آرزوی ِ یک رند ونظربازاست که گرفتار ِ بند دلبری عیّارشود. درجایی دیگر حافظ بختی بلند طلب داردتا روزی توسط ِ معشوق صیدشود.
حافظا گرمَدد ازبخت بلندت باشد
صیدِ آن شاهدِمطبوع شمایل باشی
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
استغنا: بی نیازی
ظاهرن معشوق توّجهی به عاشق ندارد وغرق درناز ونعمتِ خویش است. دربیت ِ قبلی نیز حافظ برای تسکین ِ دردِ خویش چنان مرحبا می گفت وتحسین می کرد.حافظ ازروی ِ رندی معشوق را درعمل ِ انجام گرفته قرارمی داد.حافظ عاشق است وخودش چنانکه دیدیم دلش می خواهد صیدِ آن شاهباز بلندآشیان شود.حالا که خودش گرفتار ِ جذابیت ِ آن چشمان ِ مست شده،رندی به خرج داده ومی فرماید تومراشکار کردی مرحبا ،احسنت......
دراین بیت می بینیم که ترفندِ رندانه ی حافظ جواب نداده ومعشوق همچنان بی توّجهی می کند.(درادبیات ِ عاشقانه ی ما بی توجهی معشوق پایانی ندارد.)
معنی بیت:شاعرپس ازبه سنگ خوردنِ تیر ِ ترفند،می فرماید:
ما حَصل کلام وجان ِسخن در این است که ما(عاشقان) همیشه نیازمندانیم و معشوق ازهمه چیزبی نیاز وغرق درناز وعشوه ی ِ خویش است وازنیازهای ما خبرندارد. ای دل چه فایده که افسونگری(همان ترفندی که دربیتِ قبلی بکاررفت ونگرفت) در معشوق اثری ندارد.
پس نیازی به ستایش وتعریف وتمجید نیست واینها هیچ اثری دردل ِ سخت اوندارد.
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود دردلِ سنگش اثرنکرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد
درباره ی آئینه وارتباط ِ آن بااسکندر که درادبیاتِ کهن ِ ما موج می زند باید دانست: پیش از اختراع جیوه و استعمال آن برای ساختن آیینه،ازفلّزاتی مثل مس وآهن استفاده می کردند وپس از صیقل دادن ،آنهارا به جای آیینه بکار می گرفتند.آئینه ها پس ازمدتی زنگ می زدند ومردم ناچاربودند هر چند یکبارآن را صیقل ِمجدّد داده و سطح آن را از رنگ زدگی پاک نمایند.
اسکندرازآنجا که برای رسیدن به کشف ِ آیینه ،متحمّل ِ زحمات ِ فراوانی شد وتلاش وکوششی بسیارنمود،به همین سبب،ازبُعدِ خستگی ناپذیری وسِماجت دربدست آوردن آئینه، واردِ ادبیات ما گردید ودستآویزی برای شاعران شد.
صرف ِ نظر ازصحت وسُقم ِ داستان، گویند که اسکندرآئینه را ازآهن واز نوع مُقعّر ساخته و در مَدخل ِ بندر اسکندریه نصب کردتا با آن توانسته باشد، آمد وشد ِ کشتی ها را دردریا،رَصَدکرده و بابهره گیری از تابش ِ نور خورشید و تمرکزدادن ِ آن وانعکاس ِ آن در کشتی های دشمن، آنهارا به آتش بکشاند....!
باتوّجه به اینکه به واسطه یِ این آئینه ی مُقعّر،قادربه مشاهده ی ِ کشتیها در دوردستهای دریاها بودند،آن راجام ِ جهان نما نیزمی گفتند.
حافظ بادستاویز قراردادن ِ این داستان، اشتیاق وتلاش ِ خودرا به اشتیاق و تلاش ِ اسکندرتشبیه کرده است.
آیینه راهم می توان به معنی ِ دل عاشق گرفت که قراراست با آتش ِ آه، پاک وصیقل خورده شودزنگارها زدوده شود وآیینه وارقابلیّتِ دریافتِ تصویر ِ یار را پیدا کند.اگرچه آتش ِ آه ِ عاشق گاهی می گیرد وگاهی نمی گیرد.یعنی اگرچه کارخوب پیش نمی رود. من تلاشی بی وقفه خواهم کرد،ازپای نخواهم نشست، بلاخره روزی بدست خواهم آورد.
روی ِ جانان طلبی آینه راقابل ساز
ورنه هرگز گل ونسرین ندمد زآهن و روی
"آئینه" راهم می توان استعاره ازدل ِ پاک وجهان نما ی ِ دلبردانست که عاشق به دنبال ِ بدست آوردن ِ آن دل، دست به هرترفند(بشرح ِبیت های پیشین) می زند وهیچکدام کارسازنمی افتند.لیکن عاشق ازکاردست نمی کشد وبه تلاش ِ خودادامه می دهد. همانند ِاسکندر که درپی بدست آوردن ِ آئینه ی جهان نما ،تمام جهان راتسخیرکرد من خواه آتش ِ آه ِ دل ِ من وآتش ِاشتیاق ِ من در این آیینه مؤثرافتد یانیافتد به سعی وتلاشم ادامه خواهم داد.
یارب این آینه ی حُسن چه جوهر دارد
که دراو آه ِ مرا قوّت ِ تاثیرنبود.
خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش ِ سر کویت
دری دیگر نمیداند رَهی دیگر نمی گیرد
توانگرا ،ای که دارای نعمتِ فراوان هستی، محض ِ رضای خدا، کرمی کن که این دوریش ِ سر کوی تو،نه توانگر دیگری را دارد که روی ِ نیازبر او ببرد، نه راهی دیگر می شناسد واگرهم توانگری باشد وراهِ دوّمی، این درویش وفادارتوهست وبه جایی دیگر نخواهد رفت.
حافظ تا اینجای کار، مضامین را بگونه ای کلّی و رندانه بکار گرفته که بدون ِ درنظرگرفتن ِ مخاطبِ غزل(شاه شجاع)،هیچ صدمه ای به پیکره ی ِ غزل نمی خورد واین درحالیست که حافظ درمجلس ِ شاه باحضور شاعران،این امکان راهم دارد که چنین وانمود کند که تمام ِ غزل درتمجیدِ شاه سروده شده است.
بدین شعر ِ ترِ شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زَر نمیگیرد
شاعر درآخرین بیت نیز اسمی از شاه شجاع نیاورده وتنها به واژه ی ِ "شاهنشه" اکتفانموده تا درصورت ِ لزوم توانسته باشد ادّعا کند که اصلن این غزل ارتباطی به شاه شجاع ندارد.
با این شعر تازه وآبدار ، از شاهنشاه که خود شاعر و اهل سخن است، تعجّب می کنم که چرا به پاس ِ این غزل ِ ناب،سرتاپای ِ حافظ را با طلا وجواهر نمی پوشاند؟
شاعربارندی وهنرنمایی،شاه را درحضور شاعران ومیهمانان ِاهل ِ دانش،درشرایطی قرارمی دهد که ناچار به اعطای پاداشی درخور ِ شان ِ حافظ اعطا نماید.
زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف ِ طبع وسخن گفتنِ دَری دارد
سیدعلی ساقی در ۹ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:
دلا رفــیــق سـفـر بـخـت نـیـکـخـواهـــت بـس
نـسـیـم روضــهی شـیـراز پـیـک راهــت بـس
ای دل بهترین رفیق سفر،دردرجه ی اول، اقبالِ ِنیک خواهی هست که داری وهمین کفایت می کند تورا،اگراقبال وبخت تو نیک باشد ونیکی هارا برای تورقم زند آن اقبال ازهررفیقی درسفر مهمتراست.امّا اگر اقبال وبخت، نامساعد بوده باشدازدست ِ بهترین رفیقان نیزکاری برنخواهد آمد.
هرکسی راکه بخت برگردد
اسب اش اندرطویله خَرگردد
گویندکه حافظ برخلاف ِ همشهری ِ خود "سعدی"زیاد اهل ِ سفرومسافرت نبوده ودر یکی دوسفری که انجام داده،مشقّات فراوان کشیده وتصمیم براین گرفته که دیگر ازشیرازخارج نشود.درآن روزگاران سفر شرایط خاصی داشته ومثل ِامروز راحت نبوده ودردسرهای ِخاص خودراداشته است.
درقدیم که راهها ومسیرها پراز راهزن ودزدبوده ،امنیتِ کافی نداشته ورفیق برای مسافرازاهمیّت ِخاصی برخورداربوده است.
ازمضامین ِ این غزل نیز بنظرچنین می رسد که حافظ در اثنای ِسفری،ازدست ِ همراهان بدیهادیده وراهنما وراه بلدی که معمولن همراه ِ مسافرین بوده، ناکارآمد وبی کفایت ازآب درآمده وشاعرما رادچاررنجش بسیارکرده وبه گمانِ قوی ازخیرسفر صرفنظر وبه شیرازمراجعت نموده که می فرماید:
دلاازمیان ِرفیقان ِ سفر،همین بخت ِ نیکویت که همراه و یار تو است کافی است،به دیگران نمی توان اعتماکرد.ازمیان ِ راهنماها وراه بلدها هم، نسیمی که از طرفِ شیراز ِ همچون بهشت میوزد کافیست.این نسیم بهترین پیام رسان و راهنمای توست.
همی رویم به شیراز باعنایت ِ بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد.
دگـر ز مـنـزل جـانا ن سـفـر مـکــن درویـش
کـه سـیـر مـعـنـوی وکـُنـج خـانـقـاهـت بـس
جانان استعاره از محبوب و معشوق است .
درویش دراینجا خودشاعراست
سیرمعنوی : سیر درون وسلوک در راه طریقـت
کـُنج : گوشه ، زاویه
خانقاه : محل ذکر و عبادت و خودسازی صوفیان
ظاهرن"حافظ" به دنبال پیداکردن ِ حقیقت،زمانی به صوفیان پیوسته ودرخانقاه مشغول ِ خوسازی وتهذیبِ نفس بوده است.به نظرمی رسد این غزل درآن دوره سروده شده باشد.چراکه معمولن دیده ایم حافظ با صوفی و خانقاه در ستیز است.تنها در این غزل ویکی دوغزل ِ دیگربادیدِمثبت به این دو واژه نگاه کرده است.
"سیرمعنوی": مخالف سیر و سفر زمینی و مشاهدهی طبیعت و آفاق است .
"سیرمعنوی" مشاهدهی درون و سیر در معنویات است و طی کردن مسیر الی الله که همان "طریقت" است. ( حرکت از خود به سوی خدا)
معنی بیت : درادامه ی بیت قبلی خطاب به خودمی فرماید:
ای درویش،ای نیازمند،توراهمان بهترکه ازشیراز(منزل ِجانان) سفرنکنی وخارج نشوی،زیرا که برای تو سفر ِزمینی مناسب نیست،در درون سفرکن(ازخودبه سوی خدا) وبه نیایش و عبادت در گوشه یِ خانقاه بَسنده کن.این به نفع توست.
حافظ ازسفرکردن ِ زمینی آنقدربیزار است که درجای دیگر می گوید:
به یادیار ِسفرکرده آنچنان بگریم زار
که ازجهان ره ورسم ِ سفربراندازم!
و گـر کـمـیـن بگـشـایـد غـمی ز گـوشـهی دل
حــریـــم درگــه پــیـر مـغـان پنـاهــت بــس
کمین گشادید: از کمین بیرون جسته و حمله وَرگردد
حریم : اطرافِ حرم و کوی معشوق
پیرمغان : پیرمیکده یِ عارفان.قبلن دراین باره مفصّلن توضیح داده شده است. درمورد ِ پیر مغان چهار گزینه وجود دارد:
1- باتوجه به معنی مغان( روحانیون زرتشتی مجازبودن ِ شرابخواری درمذهب زرتشت) پیرمغان، همان زرتشت است.مضافاً اینکه زرتشت ازنظرهمه ی اندیشمندان وفلاسفه ی جهان قابل احترام است.
2- پیرمغان وجود ِ خارجی نداشته ودر کارگاه ِ اسطوره ساز ِخیالِ حافظ آفریده شده وموجودی خیالیست.انسانی پاک که دلش جام جهان نماست وبرهمه ی اسرار آگاهست.
3- منظوراز"پیرمغان" همان خداوندِ قادرمتعال است که نسبت به بندگانش لطفی دایمی دارد.
4- به احتمال ِ خیلی ضعیف،شخص ِ خاصی مرشدِ حافظ بوده وقراری بین مرشد ومرید بوده که این موضوع فاش نشود.
معنی بیت :همچنان خطاب به خوداست. اگر غمی از گوشهی ِ دل برتو یورش برد، هیچ پناهگاهی بهتر از،درگاهِ عارفِ کامل و پیر ِمرشد برای تو نیست.اوباجامی ازشرابِ معرفت ازتوپذیرایی کرده وغم ازدلت خواهد زدود.
حافظ هروقت که دلش بگیرد وملول شود به دامنِ پیر ِ مغان چنگِ توسّل می زند وازاو آرامش می گیرد.
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن ِ آخرزمان گرفت.
به صدر مـِصـطبه بـنـشـین و ساغر مِیْ نوش
که ایـن قـدر زجهان کسـب مال وجاهـت بـس
صَدر : بالا ، جایگاهِ والا
مَصطـَبـه : تختگاه
ساغر : جام
جـاه : مقام ، مرتبه
در میخانه تختـها و سکوهایی برای نشستن میخواران درست میکردند مثل قهوهخانه های سنتی امروزه ، که به آن "مـِصطبه" میگفتند .،بعضی از این سکوها یا تخت ها بلند تر از بقیه بوده و مخصوص نشستن بزرگان بود وآنجارا"صدرمصطبه" می گفتند.
معنی بیت :
روی سخن هنوز خودشاعراست وسفرزمینی که ازآن بیزاربود.می فرماید: از سفرچشم پوشی کن، در بهترین وبلندترین جای ِ میخانه بنشین و جام گوارایِ شراب را بنوش ولذت ببر. زیرا که این قدر مرتبه و مقام که به دست آوری توراکافیست.سفربه خطرات ومشقّاتش نمی ارزد.درشهر خودت کع معشوقه ات هم همینجاست،بمان وهرگاه غمی به توروی آورد به میخانه برو،جامی باده ی ناب بنوش وازاین همه نعمتی که دراختیارداری استفاده کن. توبه سفر و کسب وکار وتحصیل ِ مال و مقامی بالاترازاین ها که داری، نداری....قانع به همین هاباش وقناعت پیشه گیروکامرانی کن وزیاده خواه مباش.
حافظ غبارِفقر وقناعت زِرُخ مشو
کاین خاک بهترازعمل ِ کیمیاگری
زیـادتـی مـَطـلـب کار بـر خـود آســان گـیـر!
صُراحی ِ مـِی لـعـل و بـُتـی چــو مـاهـت بـس
صراحی:تنگ شراب
می لعل : شراب سرخ
بـُت:استعاره ازدلبر،معشوق،محبوب
همچنان سخن درچشم پوشی ازسفریست که ظاهرن تجاری بوده که حافظ این همه درموردِ قناعت کردن وراضی شدن به آنچه که خدامقدّرفرموده،صحبت می کند.گویی که می خواهد وسوسه ی زیاده خواهی راازسر دل بیرون کند تاازاینکه ازاین سفرمنصرف شده پشیمانی ببارنیاید.
معنی بیت:
زیاده خواهی همراه ِدردسر و سختیست و قناعت پیشه کردن،کارهارا آسان می سازد.
یک تـُنگ شرابِ سرخ و معشوقی زیبارو برای تو کافی است.
خشنودی ورضامندی وشکرگزاربودن، آرامش وآسایش به دنبال دارد.امّا زیاده خواهی،آدمی رامشوّش وهراسان می کند.این نکته ای اساسی درزندگانیست واغلب ِ شاعران به قانع بودن،قناعت کردن وراضی بودن راتوصیه کرده وآن را رمزوراز خوشبختی می دانند. "حافظ" در غزلی دیگربسیارزیبا وتاثیرگذارفرموده است :
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گرطلبِ روزی ِ ننهاده کنی
فـلـک بـه مـردم نـادان دهد زمــام مـُـــراد
تـواهـل فضلی ودانـش هـمین گناهت بـس
زمام : افسار ، عنان
زمام مـُراد:مراد به اسبی تشبیه شده که افسار دارد
مـُراد : آرزو ، کام
در این بیت،حافظانه ورندانه نکوهش میکند که راه ورسم ِروزگار،بسیارنامطلوب است.
میزومقام ودولت را به جاهلان ونادانان می سپارد،تحمّل کن وخون خور وخاموش باش،با روزگارکه نمی شودجنگید.درمصرع دوم خود رادلداری داده ومی فرماید:
تواهل ِدانش وفضیلت ومعرفت هستی، دانشمندی گناه وجرم ِ توست.ساکت باش وباآنچه که دراختیارداری به کامرانی بپرداز. در همین روزگار هم میبینیم که غیرازاین نیست.کسانی باحُقه وحیله،پست ومقام ها رااشغال کرده وتمام ِ توانشان را برای سوءاستفاده،رانت خواری،اختلاس و..... صرف می کنند.!حافظ گویی که دراین زمانه زندگی می کند.!
گاه می بینیم اموری را به کسانی میسپارند که هیچ آگاهی از آن ندارند.کسانی که حتّا ازبی کفایتی،قادربه تقسیم غذای حیوانات هم نیستند" کـاه را جلو سگ گذاشته و استخوان را جلو الاغ ! تصوّرفرمائیدچنین مدیرانی می خواهند عدالت اجتماعی وبرابری ومساوات را برقرارنمایند!
"عبید زاکانی" لطیفهای دارد به این مضمون که: یک کولی با پسرش دعوا میکرد ومی گفت: تو هیچ کار نمی کنی و عمر به بطالت میگذرانی . چند بار گفتمت که مـُعـلّق زدن بیاموز و سگ ازحلقه جهانیدن، و طناب بازی یادگیرتا از عمر ِخود بهره مند شوی ، اگر از من نشنوی به خدا تـو را به مدرسه می سپارن تا آن علم مـُرده شویی وتقسیم ارث و...بیاموزی و دانشمند شوی و تا زندهای در مذلّت وفقر وبدبختی بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.!"
صوفیِ شهربین که چون لُقمه ی شُبه می خورد
پاردُمش درازباد آن حَیَوان ِ خوش علف!
هـوای مـسـکـن مـألـوف و عـهــد یـار قـدیـم
ز رهــروان سـفـرکــرده عــذرخواهـت بـس
مألوف : الفت و انس گرفته شده
عـهـد : پیمان
"هـوا" دو معنا دارد : 1- هوا ، آب و هوا 2- علاقه ، میل و تمایل ، آرزو ،
"مسکنِ مألوف": شهر و دیار ِ آشنا و مانوس منظور همان شیراز است .
معنی بیت : درادامه ی ِ سخنان قبلی که شاعرازبه سفررفتن منصرف شد به خودش یادآورمی شود که: نگران ِ این مباش که همسفرانت ازاینکه با آنها نرفتی،دلگیرشوند توعذرقابل قبولی داری، برای پوزش خواستن از آنها دو بهانه و عذربگویی کافیست: یکی پیمانی که با دوست قدیمی داری(محبوب) و یکی هم علاقه ی شدید به شیراز.بااین دوبهانه آنها قانع خواهندشد.
درجایی دیگربهانه ی نرفتن به سفر چنین بیان می فرماید.
نمی دهند اجازت مرابه سیروسفر
نسیم ِ باد ِمصّلا وآب ِ رکن آباد
بـه مـنـّتِ دگـران خـو مـکـن کـه در دو جـهـان
رضــای ایــزد و انــعــام پـادشـــاهـت بـس
مـنـّت : نکویی و احسان خود را به رخ دیگران کشیدن
اِنـعـام : عطا و بخشش
نکته ی جالب این بیت این است که: "رضای خداوند" مربوط به آخرت و "انعام پادشاه" مربوط به این دنیاست.
"حُسن طلب" هم دارد : یعنی با زیرکی ورندانه سعی کرده پادشاه را درعمل ِ انجام گرفته قراردهد.
معنی بیت : بازهم خطاب به خودش می فرماید: منّت پذیرمباش وبه این عادت زشت، خومگیر، زیرا که خشنودی پروردگار در آن جهان و عطا و بخشش ِ پادشاه در این جهان برای تو کافی است.
مناعت طبع حافظ آنقدرزیاداست که هیچ اِبایی ندارد ازاینکه با صراحت بگویدبه منّتِ هیچکس عادت نکن،هرشاعردیگری بود این سخن را ازبیم آنکه به طبع ِ شاه بربخورد ، بگونه ای دیگر می گفت. امّا آنچه که برای حافظ مهّم است حفظ ِمناعتِ طبع است نه انعام ِ پادشاه. درقدیم که سرگرمی به این تنوّع ِ امروزی نبوده،پادشاهان باشعرا مرتب جلساتی داشتند،بیتی مطرح می شد وشاعران ازآن بیت استقبال کرده وغزلی یاقصیده ای برهمان وزن وردیف وقافیه سروده می شد وپادشاه به شاعرانی که بهترین هاراسروده وتحسین همگان رابرمی انگیختند پاداش وانعام می داد.چه بسیارشاعرانی که برای بدست آوردن ِ دل ِ شاه،خودرجای سگ والاغ پادشاه قرارداده وشعرهایی بااین مضامین می سرودند تاشایدموردتشویق شاه قرارگرفته وانعامی دریافت کرده باشند. حافظ برخلاف ِسایر شعرا،همیشه حفظ ِمناعت طبع ِ خودرا دراولوّیت قرارمی داده وهیچ وقت،منّتِ دیگران به ویژه پادشاهان را نمی پذیرفته واگرانعامی ازشاه می گرفته،بسیاررندانه،هوشمندانه وحافظانه بوده است.
امّاحافظ که این همه در ردّ ِمنّت ِدیگران وسواس داشته،وقتی درمقابل ِ معشوق ومحبوبِ خویش قرارمی گیرد اوضاع کاملن تغییرمی کندوبایک تغییر ِ380 درجه ای، یک منّت پذیر ِمشتاق می گردد:
خونم بریز وازغم ِ عشقم خلاص کن
منّت پذیر ِ غمزه ی ِ خنجرگذارمت
به هیچ ورد دگـرنـیـسـت حاجت،ای حـافــظ !
دعــــای نـیـمشـب و درس صـبـحـگاهـت بـس
وِرد : دعا و ذکر زیر لب
درس صبحگاه : درس خواندن در صبح زود "حافظ" به دعای نیم شب و درس صبحگاهی اعتقادِخاصی دارد.اوباورداردکه نیازیک نیم شبی دفع صدبلامی کند واگربه جایی رسیده مدیون ِ سحرخیزی ودعاهای عاشقانه ی ِ سحرگاهیست.
مـرو به خواب ؛ که حافظ به بارگاه قبول
ز ِورد نیمشب و درس صبحگاه رسـیـد.
معنی بیت : ای حافظ ! دعا وراز نیازهای عاشقانه یِ سحرگاهی و درس خواندن ِ هنگام صبح، برای نیکبختی و کامروایی ِ تو کافی است و نیاز به هیچ زمزمهی دیگری نـداری.
بربوی ِ آنکه جُرعه ی جامت به مارسد
درمصطبه،دعای توهرصبح وشام رفت.
همیرضا در ۹ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴: