گنجور

 
سعدی

یکی صورتی دید صاحب جمال

بگردیدش از شورش‌ِ عشقْ حال

بر انداخت بیچاره چندان عرق

که شبنم بر اردیبهشتی ورق

گذر کرد بقراط بر وی سوار

بپرسید کاین را چه افتاده کار؟

کسی گفتش این عابد‌ی پارسا‌ست

که هرگز خطایی ز دستش نخاست

رود روز و شب در بیابان و کوه

ز صحبت گریزان‌، ز مردم ستوه

ربوده‌ست خاطر‌فریبی دلش

فرو رفته پای نظر در گلش

چو آید ز خلقش ملامت به گوش

بگرید که چند از ملامت‌؟ خموش

مگوی ار بنالم که معذور نیست

که فریاد‌م از علتی دور نیست

نه این نقشْ دل می‌رباید ز دست

دل آن می‌رباید که این نقش بست

شنید این سخن مرد کار آزمای

کهنسال پروردهٔ پخته‌رای

بگفت ار چه صیت نکویی رود

نه با هر کسی هر چه گویی رود

نگارنده را خود همین نقش بود

که شوریده را دل به یغما ربود؟

چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟

که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد

محقق همان بیند اندر ابل

که در خوبرویان چین و چگل

نقابی است هر سطر من زین کتیب

فرو هشته بر عارضی دل فریب

معانی است در زیر حرف سیاه

چو در پرده معشوق و در میغ ماه

در اوراق سعدی نگنجد ملال

که دارد پس پرده چندین جمال

مرا کاین سخن‌هاست مجلس فروز

چو آتش در او روشنایی و سوز

نرنجم ز خصمان اگر بر تپند

کز این آتش پارسی در تبند